الهی عَظُم بلائی
و أفرطَ بی سوءُ حالی
و قَصُرت بی أعمالی
و قعَدَت بی أغلالی
و حبَسَنی عن نَفعی بُعدُ أملی
و خدَعتَنیالدّنیا بهغرورها
و نفسی بجِنایتها و مِطالی ..
خدایا بلایم بزرگ شده ،
و زشتیِحالم از حد گذشته ،
و اعمالم خوارم کرده !
و زنجیرهایِگناه ، زمینگیرم کرده .
و دوری از آرزوهایم ، مرا زندانی کرده .
و دنیا با غرورش و نفسم
با جنایتش و امروزوفردا کردنش
مرا فریفته ..
شبِجمعه ، زیرِسایهیِگنبدِآقا ،
بگی : مَن لِي غَيرُك ،
أَسأَلُهُ كشفَ ضُرّی وَ النَّظر في اَمرِی
؟
جز تو كه را دارم ؟
تا برطرف شدنِناراحتی و
نگاهِلطف در كارم را از او درخواست كنم ؟
- اول : کارِعمو نشد نداره :)
گریبونِنهر و میتونه بگیره تا حرم بیاره !
- دوم : شرمِحضور داشت عمو که
بیآب چشم اندازد بر چشمانِتشنهتان ،
مادر وساطت کرد در میدان بماند ..