همیشه دلیلی برای غمگین شدن ،
مضطرب شدن ، ناامید شدن و
ترسیدن هست ، همهجا ، برای من.
هدایت شده از هیـرش】
شما رو به یاد مییارم
هر لحظه از زندگیم .
هر بار که از درس خوندن خسته میشم ،
و سرمو میارم بالا تا چشماتونو ببینم .
شما رو به یاد مییارم
هر لحظهای که آغوشی پیدا نکردم
تا درونش پناه بگیرم .
شما رو به یاد مییارم
و آغوشی که تویِخواب بهم هدیه دادین .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای فهمیدم سایهیِمردی از سرِملتی
کم شده .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای که دیدم اشک مردی به
تابوتِعلمدارش ، بوسه میزنه .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای که یک قلب درونِیک سینه
شکست .
و عکسی که از شهیدی پاره شده بود ..
شما رو به یاد مییارم
و انگشترِسلیمان و دستِعبّاس
و اینبار نه قدِخمیده حسین رو ؛
بل یک ملتِقدخمیده و عزادار رو به یاد
مییارم .
شما از یاد نمیرید
زخمِشما تازهست حداقل برایِمن .
اعتکاف خوبی بود بهش
۹ میدم از ۱۰.
همش خواب بودم ، گریه کردم ،
جای دنجی داشتم و بچهی رئیس بودم.
من خیلی میخواستم خیلی شبیه تو باشم.
ولی سخت بود، من ضعیف بودم.
هیچچیز برای خودم نیوردم جز پشیمونی،
حسرت، غم، شرم..
کاش میتونستم این نباشم.
شاید هم ، شاید ، روزی تونستم.
اما یادم میمونه همه روزهای قبل رو.
کاش حافظهام میمُرد قبل از خودم.
اینطوری راحتتر میمیرم
بخار نفسهایم با سوز نفسهای آسمان در هم تنیده میشود. به زمین نگاه میکنم که انگار خانهی ابرهاست. انگار ابرها روی زمین خوابیدهاند. سفیدِسفید است. همه جا ساکتِساکت است و هوا، خاکستری ست.
یادم میآید قلبش را همینجا به خاک سپردم. زیر گرمای مهربان آفتاب ،قلب او را از سینهام بیرون کشیدم و دفن کردم. آنروز آخرین روزی بود که " روز " میشد.خورشید طلوع میکرد و هوا گرم بود.
اکنون اما سوز سرما طوری میزند که درختها هم میلرزند . تکه های برف از روی شاخههای خشکشان سقوط میکنند و تا به زمین میرسند، متلاشی میشوند.