eitaa logo
هیـرش】
174 دنبال‌کننده
240 عکس
71 ویدیو
0 فایل
رایت‌العباس | هیرش : اشک https://daigo.ir/secret/3844675374
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  هیـرش】
شما رو به یاد می‌یارم هر لحظه از زندگیم . هر بار که از درس خوندن خسته می‌شم ، و سرمو میارم بالا تا چشماتونو ببینم . شما رو به یاد می‌یارم هر لحظه‌ای که آغوشی پیدا نکردم تا درونش پناه بگیرم . شما رو به یاد می‌یارم و آغوشی که توی‌ِخواب بهم هدیه دادین . شما رو به یاد می‌یارم و لحظه‌ای فهمیدم سایه‌ی‌ِمردی از سرِملتی کم شده . شما رو به یاد می‌یارم و لحظه‌ای که دیدم اشک مردی به تابوت‌ِعلم‌دارش ، بوسه می‌زنه . شما رو به یاد می‌یارم و لحظه‌ای که یک قلب درون‌ِیک سینه شکست . و عکسی که از شهیدی پاره شده بود .. شما رو به یاد می‌یارم و انگشترِسلیمان و دست‌ِعبّاس و این‌بار نه قدِخمیده حسین رو ؛ بل یک ملت‌ِقدخمیده و عزادار رو به‌ یاد می‌یارم . شما از یاد نمی‌رید زخم‌ِشما تازه‌ست حداقل برای‌ِمن .
pov: یه مشکلی پیش میاد اولین راه حل : بهتره خودمو بکشم🙏
من عاشق شدم، اسمش fight club برین عشقمو ببینین.
اعتکاف خوبی بود بهش ۹ میدم از ۱۰. همش خواب بودم ، گریه کردم ، جای دنجی داشتم و بچه‌ی رئیس بودم.
من خیلی می‌خواستم خیلی شبیه تو باشم. ولی سخت بود، من ضعیف بودم. هیچ‌چیز برای خودم نیوردم جز پشیمونی، حسرت، غم، شرم.. کاش می‌تونستم این نباشم. شاید هم ، شاید ، روزی تونستم. اما یادم می‌مونه همه روزهای قبل رو. کاش حافظه‌ام می‌مُرد قبل از خودم. این‌طوری راحتتر می‌میرم
Happy January 24th .
بخار نفسهایم با سوز نفسهای آسمان در هم تنیده می‌شود. به زمین نگاه میکنم که انگار خانه‌ی ابرهاست. انگار ابرها روی زمین خوابیده‌اند. سفیدِسفید است. همه جا ساکت‌ِساکت است و هوا، خاکستری ست. یادم می‌آید قلبش را همین‌جا به خاک سپردم. زیر گرمای مهربان آفتاب ،قلب او را از سینه‌ام بیرون کشیدم و دفن کردم. آن‌روز آخرین روزی بود که " روز " می‌شد.خورشید طلوع می‌کرد و هوا گرم بود. اکنون اما سوز سرما طوری می‌زند که درخت‌ها هم می‌لرزند . تکه های برف از روی شاخه‌های خشکشان سقوط میکنند و تا به زمین میرسند، متلاشی می‌شوند.
به به بارون.
هیـرش】
بخار نفسهایم با سوز نفسهای آسمان در هم تنیده می‌شود. به زمین نگاه میکنم که انگار خانه‌ی ابرهاست. انگ
انگار، ابرها روی زمین خوابیده‌اند! انگار همه‌ی آسمان روی زمین است و زمین را من به دوش می‌کشم. سنگین قدم بر می‌دارم سمتِ قبرِ قلبِ او که حالا به انگاره‌ی انبوهی تلنبار شده از غم و درد است. با دست آرام‌آرام برف‌ها و یخ‌‌ها را کنار می‌زنم. سردی مزارش رخنه می‌کند درون وجودم. می‌لرزم . روزی که برآن شدم قلب او را از خود جدا کنم، قسم خوردم حتی اگر تمام جهان در دلم یخ زند، نبش قبر نکنم. اورا باز نگردانم . قلبش را دریدم و به خاکش سپردم. مقبره‌ای ساختم یادآور روز‌های گرم زندگی ، در سرما فرو رفتم. گمان می‌کردم درد حضور او، ارزش مهر را ندارد. اگر درد عشق او را سر ببرم، در دنیا دردی نمی‌ماند که بتواند بیازاردم. اکنون بعد از روزها و ماه‌ها سرما و برف؛ بعد از مدت‌ها به دوش کشیدن آسمان و زمین ، آرام‌آرام می‌فهمم چه درد و درمانی بوده قلب او .چه آفتاب گرمی بوده که در دلم می‌تابیده! و من سینه‌ام را دریدم و قلب او را بیرون کشیدم .خیال کردم آن‌قدر قدرت دارم که بتوانم تنها ، در این بوران زنده بمانم.
هیـرش】
انگار، ابرها روی زمین خوابیده‌اند! انگار همه‌ی آسمان روی زمین است و زمین را من به دوش می‌کشم. سنگین
سقوط تکه برفی از درختی خشکیده، خیالِ معلق در گذشته‌ی مرا کنار مزار او فرود می‌‌آورد. دست می‌اندازم زیر خاکها و قلبش را بیرون می‌کشم. سفیدِ سفید است. انگار هیچ وقت خونی در آن جوشش نکرده. و سختِ‌سخت است انگار هیچ‌وقت زنده نبوده. بندبند وجودم فریاد طلب بازگشت او را بر سرم می‌کشند. می‌خواهم و نمی‌توانم! گریه ؛ می‌بارد. مثلِ برف ، بی‌محابا. چند قطره اشک ، چکه می‌کند روی قلب‌ِ یخ‌زده و ناگاه مویرگ‌هایی سرخ در دل قندیل توی دستم می‌رویند . مویرگ‌ها ، رگه هایی می‌شوند تنومند ، انگار اشکها آبیار‌ی‌شان کرده باشند ؛ از میانش شروع به جوشش می‌کنند. قلب می‌جوشد و دست‌هایم حالا کامل قرمزِقرمزند. خون ، مثل چشمه‌ای از میان دست‌ها سرازیر می‌شود و تمام‌جنگل سفید و خاکستری را پر میکند. از میان یخ‌ها جاری می‌شود و از میان ابرهای روی زمین، و همه آب می‌شوند. فرو میروند در خاک و آفتاب دوباره می‌تابد. اما من ؛ بی‌جان افتاده‌ام کنار یک قبرِشکافته شده و قلبم دیگر نمی‌تپد ..
هدایت شده از Wave-
غرق شدن آدما تو علایق کوچیک خودشون از روی تفریح یا سبک سری نیست اونا سعی دارن روزهای سخت رو پشت سر بگذارن.