گــــاندۅ😎
✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_34 بعد چند ساعت عمل تمام شد... _چی شد؟
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_گمنام
#قسمت_35
جوری محکم در را باز کردم که خودم هم تعجب کردم.
سعید کنار تخت الکساندر ایستاده بود.
فشار بدی به پهلو و شانه ام وارد شد.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم.
_چی شد سعید؟.....اون که..... بیرون افتاده کیه؟....
_قصد داشتن حذفش کنن....خداروشکر زود رسیدم....می خواست فرار کنه منم شلیک کردم..
_خودت که خوبی؟....صدمه ندیدی؟
_بله اقا محمد.... من خوبم..
نگاهی به دستش کردم...
کف دستش خون بود...
_پس دستت چرا خونه؟
_چیز مهمی نیست...چاقو تو دستش داشت....وقتی درگیر شدیم اینجوری شد....زیاد عمیق نیست.
دستم را در موهایم فرو کردم.
_هوففففف.....خداروشکر بخیر گذشت.
داوود:
با فرشید حرف می زدم که صدای شلیک امد.
_داوود از اتاق بیرون نمی یای هاااااا.... فهمیدی؟
_باشه بابا زود برو ببین چی شد.
با عجله از اتاق بیرون رفت..
نگران بودم...
صدای همهمه ی بیرون کلافه ام کرده بود.
بعد نیم ساعت بلاتکلیفی فرشید برگشت.
_چی شد؟....چرا اینقدر دیر کردی؟......برا کسی که اتفاقی نیفتاده؟......اقا محمد چی؟.....خوبه؟.....
_ یه نفس بگیر داداش....چه خبرته؟ تخته گاز می رونی...
_خو بگو دیگه...چی شد؟
_هیچی بابا می خواستن الکساندر رو حذف کنن.که نتونستن......دستگیرش کردیم.
_بچه ها همه خوبن؟
_اره همه خوبن فقط...
در حالی که فریاد می زدم گفتم.
_فقط چی؟؟؟؟؟؟ حرف بزن من طاقتش رو دارم...
در حالی که از خنده صورتش قرمز شده بود گفت.
_ای بابا تو هم که کلا فاز نگرانی برداشتی...سعید کف دستش زخم شده...همین....اونم دکتر بخیه زد..خیالت راحت...حالش از تو یکی خیلی بهتره.
_هوففففف....ترسیدم بابا....حالا بریم پیش رسول؟
همین که این جمله را گفتم با خنده، بلند دکتر را صدا زد..
_دکترررررررررر........
_چی شده باز؟
فرشید با خنده گفت:
_دکتر؟ این داداشم می تونه بره پیش اون یکی داداشم؟
_عجب گیری کردیم ها.
_اقای دکتر من حالم خوبه خدایی..
_خیله خب...از یه ربع بیشتر نشه.
دوباره فرشید گفت.
_این داداش اگه اون یکی داداش رو ببینه که دیگه نمیشه از هم جداشون کرد.
ابرویم را تا به تا کردم..
_اقا فرشید داشتیم؟
_خب چرا عصبی میشی؟.... مگه اشتباه می گم؟
دکتر:_اقا فرشید....داداشتون رو ببرید پیش اون یکی داداشتون....البته با ویلچر.
بعد در حالی که می خندید از در خارج شد.
حتی مجال نداد مخالفت کنم.
سرم را به سمت فرشید برگرداندم.
_نگا نگا....ببین چطور منو تو جوونی ویلچر نشین کردن....لا اله الا الله....
_اینقدر غر نزن. صبر کن الان می رم ویلچر بیارم..جناب دهقان فداکار.
_خدایا رحم کن...
لینک ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/16340236415234
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_34 مچ دستم را محکم گرفت... _حواست باش
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
#رمان_امنیتی_گمنام2
#قسمت_35
محمد:
_آقای عبدی بی زحمت دستور بدید گاز برق منطقه قطع شه...
_باشه مشکلی نیست..
چه خبره اونجا...
همه چی تحت کنترله دیگه؟
_ان شاء الله...فقط شما چقدر در مورد مهدی اطلاعات دارید؟
منظورم اینه که کارش خوبه؟
_جز بهترینای گروهه...
باباش هم شهیده.
خیلی مراقبش باشی ها...
امانت پدرشه...
_خودتون که میدونید...
کار پر ریسکیه..
الان هم داره بمب خنثی می کنه..
_حال رسول و بقیه چطوره؟
_فعلا خبری نیست...
فرستادنشون بیمارستان.
_فرستادنشون؟؟
مگه کسه دیگه ای هم اسیب دیده؟
_بله داوود...
_خیله خب...سریعتر اونجا رو پاکسازی کنید...
بدون تلفات...
................
_سعید...نیروهارو بردار برید بیرون از محوطه باشید..
اگه محل مسکونی تا ۳۰۰ متری اینجا هست تخلیه کنید...
سریعتر...
_چشم...
_از خاتم به مرکز..
_به گوشم...
_خبری از ویکتوریا نشد؟
_از در پشتی زیر زمین خارج شدن..
تا یه جایی با دوربین پرنده دنبالشون کردیم...
اما ده دقیقه است هم خبری از پرنده نیست هم دوربین و ردیابش خاموشه.
_فک نکنم دیگه اون پرنده به درد بخوره...
تمرکزتون رو تمام خروجی های باغ باشه...
تقریبا از همه چیز مطمئن شده بودم.
با عجله پله هارا پایین می رفتم که صدای اخ و ناله کسی بلند شد..
سرم را پایین آوردم...
زینب خانممممم....
چطور خودش را تا اینجا کشیده بود...
یک لحظه شاد شدم..
شاید بمب خنثی شده بود..
اما امان از خیالات..
@Hoonarman