eitaa logo
گــــاندۅ😎
325 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
41 فایل
گاندو‌صداےماست🗣 ما همان نسل جوانیم ڪہ ثابت کردیم در ره‍ عشـق جگـر دار تر از صد مردیـم...🙃🙌🏻 🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨ ادمین : @r_ganji_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
گــــاندۅ😎
✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_41 عطیه: مچ دستم مو برداشته بود.... چه اهمیت
✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ _اقا محمد بهوش اومد.. _جدی؟ _اره بابا. _ایوووووووووول..... _خوب کمال همنشین روت اثر گذاشته هاااا. _اممممم....منظورم اینه که خیلی عالیه....خداروشکر. با خنده به سمت اتاق اقا محمد راه افتادیم. دکتر بعد از معاینه بیرون آمد. _اقای دکتر حالشون چطوره؟. _دعا هاتون جواب داده...اصلا معجزه شده....یه بیمار تو این وضعیت قطعا می رفت کما....اونم این اقا که قبلا هم خون زیادی از دست داده بود. _خداروشکر...همیشه خوش خبر باشید. _قدر هم رو بدونید...تو این زمانه کم پیدا میشه اینجور رفاقت ها.. از کنارمان رد شد. بلند گفتم. _می تونیم ببینیمش؟ _بله....فقط بهش حمله نکنید. رسول: ملافه را روی سرم کشیده بودم...حالم اصلا خوب نبود.... منتظر یک خبر خوب بودم.. خبری که آشوب دلم را آرام کند. اشک از گوشه چشمم سر خورد و روی ملافه ی سفید جا خوش کرد. بغض گلویم را خراش می داد. ناگهان داوود در را با ضرب باز کرد.. چنان اسمم را بلند صدا زد که حس کردم پرده گوشم متلاشی شد. _رسووووووووووووووووووول.... _چته داوود....مثل آدم بیا تو دیگه.... _اوخ شرمنده....حواسم نبود...حالا چرا اون زی قایم شدی؟ _داوود حوصله ات رو ندارم....برو بیرون. صدای قدم های ارامش را که به سمتم می امد به وضوح می شنیدم. به یک حرکت ملافه را از سرم برداشت. با تعجب گفت: _رسول داری گریه می کنی؟ صورتم را با استین لباسم خشک کردم. _زود تر حرفت رو بزن...حوصله ندارم... ذوق زده گفت: _اول مژدگونی.... _بله؟ _خب....باشه...می گم... ولی فک نکن می تونی بپیچونی هاااااا....اقا محمد بهوش اومده. با شتاب از جایم بلند شدم. با خوشحالی فریاد زدم. _ایووووووول... _داداش مژدگونی منو یادت نره هااا. _چشم.....نوکرت هم هستم...اصلا کل سایت رو ناهار می دم. _اووووو....تو همون شیرینی رو بده، ناهار پیش کش... _بریم؟ _کجا؟ _پیش اقا محمد دیگه. _فعلا که عطیه خانم پیش اقا محمده... _پس از کمد لباس هامو بده.. _لباس برا چی؟ _می خوام عوض کنم دیگه...تو این لباس پوسیدم... _هنوز که مرخصت نکردن. _اونم حلش می کنم.. _باشه بابا مواظب باش الان ذوق مرگ می شی... لینک ناشناس: https://harfeto.timefriend.net/16343042066684
✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ محمد: چشمانم می سوخت...ارام بازشان کردم.. اولین کسی که دیدم عطیه بود... صورتش را روی دستم گذاشته بود... لبخندی زدم... چقدر زیبا خوابیده بود. ارام دستم را روی سرش نوازش وار کشیدم... قطره اشکش روی دستم نشست. سرش را بلند کرد. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. _وای محمد...بالاخره بهوش اومدی... پا تند کرد به سمت در.... چند دقیقه بعد با دکتر داخل شد. عطیه: سرم را روی دست محمدم گذاشتم...چشمانم را بستم... گرمای دستانش را حس کردم....چقدر دلم برای دستان مردانه اش تنگ شده بود... کم کم خوابم برد... حس کردم کسی دست روی سرم می کشد. سرم را بلند کردم. باورم نمی شد...شاید خواب می دیدم... چشمانم را چند بار باز و بسته کردم... رویا نبود.. _وای محمد....بالاخره بهوش اومدی. با شتاب از جایم بلند شدم... دکتر داشت با پرستاری حرف می زد.. _دکتر بهوش اومد... بدون هیچ حرفی به سمت اتاق قدم برداشت... بعد از معاینه رفت بیرون. محمد: چند دقیقه بعد بچه ها در حالی که داوود از رسول سبقت می گرفت داخل شدند. رسول:_ ای بابا داووووووود.... مثلا تازه خوب شدم هاااا. با خنده گفت: _یادم رفته بود جانباز شدی...شرمنده... سعید نزدیکم شد. _سلام اقا محمد...احوال شما.. ما که مردیم و زنده شدیم. _سلام....سعید...جان. _راستی اقا محمد....شما دست داوود رو هم از پشت بستید.. قهرمان بازیاتون از داوود هم بیشتر شده...دهگان فداکار رو رد کردید.. _دارم برات اقا سعید... _اوخ....جان من توبیخ نه...اشتباه کردم... .................................... دو روز بعد: ..................................... _دکتر من خوبم.....ای بابا....چرا متوجه نیستید؟.. عطیه:_محمد جان خب دکتر یه چیز می دونه که می گه... _بار اولم که نیست... من حالم خوبه خوبه... _اقا محمد....چرا لج می کنید؟ _داوود تو که می دونی کارهامون مونده... _همین که گفتم... _تسلیم.....شما مرخصید...فقط اگه یه بار دیگه پاتون به این بیمارستان باز بشه مسئولیت شما رو من یکی قبول نمی کنم.. ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ محمد: داخل ماشین داوود نشستیم. در حالی که داوود ماشین را روشن می کرد سرم را به سمت رسول برگرداندم. _رسول جان تو هم که به سلامتی مرخص شدی... با خنده گفت: _الان کاملا برای مرخصی آماده ام... _پس حتما این رو می دونی که شرط اصلی کار......امادگی برای مرخصیه. نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به من کرد و گفت: _بله....کلا یادم رفته بود. _خب استاد....کارت از امروز شروع میشه....رسیدیم سایت سریع گزارشات عقب مونده رو تحویل می دی.... تحقیقاتت رو باید در مورد گروه تروریستی و داعش که با نیکلاس ......یا نیکلاس با اون ها همکاری می کنه رو کامل کنی...باید متوجه بشیم رابطه شون با داعش در چه حده... _داعش؟.....پس این یعنی.. _بله...یعنی قطعا یه عملیات اجرایی می کنن......کی و کجا رو تو باید متوجه بشی...فهمیدی رسول؟.....باید. _سعی خودم رو می کنم. _رسووووول... _اخ باز گند زدم...منظورم این بود که انجام شده بدونید. داوود هم که داشت از خنده می ترکید... رسول:_داوود این قدر وقت دنیا رو نگیر....زحمت بکش جلو یه قنادی نگه دار.. با تعجب گفتم: _خبریه استاد؟....شیرینی واسه چی؟ _مژدگونی خبر خوشیه که داوود بهم داده بود. _چه خبری؟ _به خاطر شما دیگه. سرم را با خنده تکان دادم... _از دست تو رسول....چه فکرا که نکردم... داوود هم که خودش را به زور نگه داشته بود زد زیر خنده.... با خنده ی محوی گفتم: _داووووووود....مراقب باش ما رو به کشتن ندی...دیدی که دکتر گفت یه بار دیگه پام به بیمارستان باز شه فاتحه ام خونده است... تا خود سایت مزه ریختند... هر از گاهی دست روی سینه ام می گذاشتم تا بلکه دردش ارام شود. همین که پایم را از در داخل گذاشتم بچه های سایت روی سرم آوار شدند. رسول تمام جعبه هارا دست به دست کرد تا پخش کنند. بعد از روبوسی و حال و احوال کردن با بچه های سایت به سمت اقای عبدی رفتم... _سلام...اجازه هست؟... _سلام...بفرما محمد جان...می بینم که به خوبی و خوشی مرخص شدی... _بله... _خب به کجا رسیدین؟ _فک نکنم بتونیم فرشید رو وارد سیستم نیکلاس کنیم. _چرا؟ _امکانش هست که تمام گروه شناسایی شده باشن...در کل خطرش زیاده..به نظرم باید مستقیم وارد عمل شیم... _هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده.. رسول: _ایووووووووول... _ای بابا رسول....برس بعد کشفات رو شروع کن.. _اگه بدونی چی کشف کردم فرشید... دست اقا محمد نشست روی شانه ام. _چی کشف کردی اقا رسول؟ از جایم بلند شدم. _چه خوب شد اومدید اقا محمد... _خوب توضیح بده ببینم چه کردی استاد.
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_41 فرشید: _به احتمال زیاد با استفاده
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 عطیه: تسبیح فیروزه ای رنگ... یادگار رفیق و همدم زندگی ام در دستانم برای دهمین بار می چرخید. حتی دانه های ریز تسبیح هم قرار نداشتند؛ و این ذکر خدایم بود که به من انگیزه و تحمل می داد.. مشتاق بودم برای دیدن همسرم.. می خواستم همین که پایم را داخل بگذارم با صدایش آرام شوم.. تا شاید مرحمی باشد به دل بی قرارم و این فرزندی که انگار فهمیده بود چه حالی ام... بالاخره پرستار از اتاق بیرون شد.. با اشاره عزیز بلند شدم و به سمت پرستار رفتم.. _هماهنگ کردم عزیزم... الان می تونی ببینیش... رفتم داخل. ترس داشتم از بالا اوردن سرم... دقیقا بالا سرش ایستادم. ناخود آگاه سر تا پا براندازش کردم.. نگاهم متوقف شد. روی پایش... دستم را گذاشتم روی پای راستش... بی صدا بالا به پایین نوازشش کردم که یکهو دستم لیز خورد و افتاد روی پارچه سفید رنگ زیر پایش.. غریبانه چشمم قفل شد به چشمان بسته اش.. دوباره همان کار را تکرار کردم و باز همان اتفاق افتاد... شکه پارچه را کنار زدم.. امکان نداشت.. مگر می شد... بهانه ام برای اشک... اشکی که تمامی نداشت.. همانطور خیره به دیوار رو به رو... صدای محمد در گوشم بود. _خدا چیزی رو که داده یه روز پس می گیره... آرام روی زانو نشستم.. _اره پس می گیره محد جانمممم... اما اخه الان؟؟؟ ناشکری نمی کنم... ولی اخه.. چی می کشی با این دل خسته ات.. برا همه می تپه جز خودت.. اشک دیدم را تار کرده بود.. صدای تپش های قلبم جای صدای دور و برم را گرفته بود... یک لحظه... صدای بوقی ـــــ/ـــــ\√______ صاف شدن تپش هایش... نبایدددد... سرم را به صورتش دادم.. فریاد زدم... _محمدمممممم....جان مننننن... برگردددد... نباید برییی... دکتررررررررر.... و این اخرین حرف هایی بود که فریاد زدم... با دردی که در تمام بدنم پیچید چشمانم سیاهی رفت روی زمین افتادم... سیاهی مطلق.. رسول‌: _چیشد فرشید... نگام کننننن... ای باباااااا....می دونمممم...می دونم از دستم ناراحتید...حق دارید... از اتاق که نمی ذارید برم بیرون... بهانه تون هم شده سلامتیم... باباااا اگه قراره با اینـکارا جونم به خطر بیفته همون بهتر که بیفته... داداشم رو الان از اتاق عمل اوردن.. _رسولللل....عجله نکن...اینقدر داداش داداش می کنی که چی؟ اگه وضعیت مناسب باشه میریم دیدنش.. _بزارید ببینمش.. قول میدم طولش ندم.. این بار فریاد زد.. _نمی فهمییی؟؟؟؟حالش خوب نیست.... نمی تونی ببینیششش...خود منم هنوز ندیدمش. الان دارن عطیه خانم رو اماده می کنن برا دیدن اقا محمد... به قول خودت انقدر وقت دنیا رو نگیر تا کارشون پایین تموم شه.. بعد می برمت که ببینیش... خوبه؟؟؟ باز سردردم شروع شد.. قرصم را خوردم و دراز کشیدم.. هر ازگاهی صحنه ای یادم می افتاد.. مبهم.. شاید به قول اقا محمد گیرایی بالایی داشتم... اما این تومور بدجور مغزم را تصرف کرده بود.. مسئله اصلی این ها نبود که.. زینب بود... نمی دانم چطور با این حالش می خواست با توده خوش خیال مغزم کنار بیاید..