✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_گمنام
#قسمت_42
محمد:
چشمانم می سوخت...ارام بازشان کردم..
اولین کسی که دیدم عطیه بود... صورتش را روی دستم گذاشته بود...
لبخندی زدم...
چقدر زیبا خوابیده بود.
ارام دستم را روی سرش نوازش وار کشیدم...
قطره اشکش روی دستم نشست.
سرش را بلند کرد.
چشمانش را چند بار باز و بسته کرد.
_وای محمد...بالاخره بهوش اومدی...
پا تند کرد به سمت در....
چند دقیقه بعد با دکتر داخل شد.
عطیه:
سرم را روی دست محمدم گذاشتم...چشمانم را بستم...
گرمای دستانش را حس کردم....چقدر دلم برای دستان مردانه اش تنگ شده بود...
کم کم خوابم برد...
حس کردم کسی دست روی سرم می کشد.
سرم را بلند کردم.
باورم نمی شد...شاید خواب می دیدم...
چشمانم را چند بار باز و بسته کردم...
رویا نبود..
_وای محمد....بالاخره بهوش اومدی.
با شتاب از جایم بلند شدم...
دکتر داشت با پرستاری حرف می زد..
_دکتر بهوش اومد...
بدون هیچ حرفی به سمت اتاق قدم برداشت...
بعد از معاینه رفت بیرون.
محمد:
چند دقیقه بعد بچه ها در حالی که داوود از رسول سبقت می گرفت داخل شدند.
رسول:_ ای بابا داووووووود.... مثلا تازه خوب شدم هاااا.
با خنده گفت:
_یادم رفته بود جانباز شدی...شرمنده...
سعید نزدیکم شد.
_سلام اقا محمد...احوال شما.. ما که مردیم و زنده شدیم.
_سلام....سعید...جان.
_راستی اقا محمد....شما دست داوود رو هم از پشت بستید.. قهرمان بازیاتون از داوود هم بیشتر شده...دهگان فداکار رو رد کردید..
_دارم برات اقا سعید...
_اوخ....جان من توبیخ نه...اشتباه کردم...
....................................
دو روز بعد:
.....................................
_دکتر من خوبم.....ای بابا....چرا متوجه نیستید؟..
عطیه:_محمد جان خب دکتر یه چیز می دونه که می گه...
_بار اولم که نیست... من حالم خوبه خوبه...
_اقا محمد....چرا لج می کنید؟
_داوود تو که می دونی کارهامون مونده...
_همین که گفتم...
_تسلیم.....شما مرخصید...فقط اگه یه بار دیگه پاتون به این بیمارستان باز بشه مسئولیت شما رو من یکی قبول نمی کنم..
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_گمنام
#قسمت_43
محمد:
داخل ماشین داوود نشستیم. در حالی که داوود ماشین را روشن می کرد سرم را به سمت رسول برگرداندم.
_رسول جان تو هم که به سلامتی مرخص شدی...
با خنده گفت:
_الان کاملا برای مرخصی آماده ام...
_پس حتما این رو می دونی که شرط اصلی کار......امادگی برای مرخصیه.
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به من کرد و گفت:
_بله....کلا یادم رفته بود.
_خب استاد....کارت از امروز شروع میشه....رسیدیم سایت سریع گزارشات عقب مونده رو تحویل می دی.... تحقیقاتت رو باید در مورد گروه تروریستی و داعش که با نیکلاس ......یا نیکلاس با اون ها همکاری می کنه رو کامل کنی...باید متوجه بشیم رابطه شون با داعش در چه حده...
_داعش؟.....پس این یعنی..
_بله...یعنی قطعا یه عملیات اجرایی می کنن......کی و کجا رو تو باید متوجه بشی...فهمیدی رسول؟.....باید.
_سعی خودم رو می کنم.
_رسووووول...
_اخ باز گند زدم...منظورم این بود که انجام شده بدونید.
داوود هم که داشت از خنده می ترکید...
رسول:_داوود این قدر وقت دنیا رو نگیر....زحمت بکش جلو یه قنادی نگه دار..
با تعجب گفتم:
_خبریه استاد؟....شیرینی واسه چی؟
_مژدگونی خبر خوشیه که داوود بهم داده بود.
_چه خبری؟
_به خاطر شما دیگه.
سرم را با خنده تکان دادم...
_از دست تو رسول....چه فکرا که نکردم...
داوود هم که خودش را به زور نگه داشته بود زد زیر خنده....
با خنده ی محوی گفتم:
_داووووووود....مراقب باش ما رو به کشتن ندی...دیدی که دکتر گفت یه بار دیگه پام به بیمارستان باز شه فاتحه ام خونده است...
تا خود سایت مزه ریختند... هر از گاهی دست روی سینه ام می گذاشتم تا بلکه دردش ارام شود.
همین که پایم را از در داخل گذاشتم بچه های سایت روی سرم آوار شدند.
رسول تمام جعبه هارا دست به دست کرد تا پخش کنند.
بعد از روبوسی و حال و احوال کردن با بچه های سایت به سمت اقای عبدی رفتم...
_سلام...اجازه هست؟...
_سلام...بفرما محمد جان...می بینم که به خوبی و خوشی مرخص شدی...
_بله...
_خب به کجا رسیدین؟
_فک نکنم بتونیم فرشید رو وارد سیستم نیکلاس کنیم.
_چرا؟
_امکانش هست که تمام گروه شناسایی شده باشن...در کل خطرش زیاده..به نظرم باید مستقیم وارد عمل شیم...
_هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده..
رسول:
_ایووووووووول...
_ای بابا رسول....برس بعد کشفات رو شروع کن..
_اگه بدونی چی کشف کردم فرشید...
دست اقا محمد نشست روی شانه ام.
_چی کشف کردی اقا رسول؟
از جایم بلند شدم.
_چه خوب شد اومدید اقا محمد...
_خوب توضیح بده ببینم چه کردی استاد.
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_42 عطیه: تسبیح فیروزه ای رنگ... یادگا
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
#رمان_امنیتی_گمنام2
#قسمت_43
فرشید:
هربار که قصد داشتم خودم را کنترل کنم یاد فیلم ضبط شده دوربین می افتادم که چگونه چاقو را پشت سر هم داخل شکمش فرو می کرد و در می اورد، خونم به خروش می افتاد...
سعی داشتم خودم را ارام کنم...
او که تقصیری نداشت..
تاثیر ان داروهای لعنتی بود...
قطعا اقا محمد چنین رفتاری با رسول نمی کرد.
پس من هم نباید با او خشک رفتار می کردم.
بعد از عذرخواهی از رسول تصمیم گرفتم به سعید زنگ بزنم.
راستش از خستگی حال رفتن به طبقه بالا را نداشتم.
_علیک سلام جناب فداکار..
_سلام فرشید جان...چرا زنگ زدی؟ مگه بیمارستان نیستی؟
با خنده گفتم
_چرا...ولی موقعیت حساسه..
به خاطر وضعیت جسمی نمی تونم موقعیتم رو ترک کنم...
_داداش مارو باش...
دو قدم راهو نمی تونی بیای؟
_ماشالله همتون هم شدید مثل داوود...
هم تیکه می ندازید...
هم از وقتی تیر خوردید خشن شدید..
همم دهقان فداکار شماره یک رو رد کردید..
یک لحظه از گفته ام پشیمان شدم.
داوود...
دهقان فداکار شماره یک گروه..
رفیق و برادر کوچکمان...
ناراحتی و گرفتگی از صدایش مشخص بود.
_اقا محمد چطوره؟
_خبر ندارم..
یعنی بعد عمل هنوز نتونستم ببینمش.
سعید:
_میتونی یه کار برام بکنی؟؟
_اره حتما..
وسط حرف هامان تلفنش زنگ خورد...
_سعید جان پشت خطی دارم....
_بله؟
_.......
_یاخدااااا....باشه سریع میام.
_الوو..
_چته فرشید؟؟ چرو دمغی؟؟؟ داوود چیزیش شده؟؟
_محمددددد....
من...
من برم پایین...
_محمد چی؟؟؟ د حرف بزن..نصفه عمر شدم...
_ایست قلبی کرده...عطیه خانمم حالش بد شده..
بردنش اتاق عمل..
نگران نباش.. میرم پایین ببینم چه خبره..
فرشید:
_یعنی چی اخه...
برا چی ایست قلبی دکتر؟؟؟
_ به خاطر قلبش و خونریزی شدید فعالیت قلب کم شده..
کم کار شدن قلب هم اسیب شدید زده به بدن..
ایست قلبی تو این موارد خیلی شایعه..
_خب الان چطوره حالش؟؟
................
سعید:
دلشوره و ترس ام تبدیل به واقعیت شد..
با صدای لرزان مقابلم ایستاد و گفت
_محمد...
خب...
چطور بگم...
حالش خوب نبود..
نتونست..
رفیق نیمه راه شد...