🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤
🖤🖤
🖤
رمان چــشم تــ🖤ــاریکی
#پارت_51
#فرشید
یکمی تو پارک کنار کوچمون قدم زدم...هوا سرد....نشستم رو صندلی داشتم به اتفاق هایی که افتاد فک میکردم...
چرا باید ..سر مامانم داد میزدم...چه ربطی به اون داشت به هرحال...پاشدم رفتم سمت خیابان اصلی...تو یه مغازه که ....یه سجاده و چادر که بوی گل محمدی میداد...
خریدم رفتم سمت خونه در رو باز کردم...دیدم نشسته داره نگاه تلوزیون میکنه...آروم رفتم پشتش چادر. ور درآوردم و سرش کردم...برگشت سمتم...تو بغل خودم جاش داد بعد چن دقیقه از بغلم اومد بیرون دستش رو ماچ کردم.
+حلالم کن..مامان
_دورت بگردم تو که کاری نکردی...
سرمو اندختم پایین سجاده رو بهش دادم از ته دل خوشحال بود...خیلی خوشحال بودم که تونستم شادش کنم...بعدش رفتم مست اتاق خودم.... پناهگاهی که تو فکر و خیالم مالا مال شده بود...
#امیر
ناهار که خوردیم از خونه اومدم بیرون...امشب باید سایت میموندم... در پارکینگ که به ورودی راهرو آپارتمان راه داشت..باز کردم...نوشته ایی رو شیشه ماشین توجهمو جلب کرد...
به یه زبان عجیب قریبی بود...(אני עדיין מחפש אותך ואת החברים שלך, במיוחד את זה שיש לו הפרעה ומי ששמו זהה לאחיך הוא מוחמדבאמת לדאוג למשפחה שלי)
با یه اسپری رنگ نوشته بودن...رفتن تو انباری بنزین رو دراوردم شروع کردم به پاک کردن من دقیقه بعد...پاکش کردم(از نوشتش عکس گرفتم)میدونم منظورش چی بوده...
چن دقیقه بعد با کلی سفید کردن رفتم سمت سایت...
محمد رو دیدم..
_باورم نمیشه بازم شروع به تهدید کردن کردن..
+آره....
_باید حواسمون رو بیشتر. جمع کنیم...ممکنه دنبال بچه هام باشن...
+نتونستن به فرشید ضربه بزنن....ممکنه بیفتن دنبال بقیشون...
_دقیقا...