هدایت شده از کلینیک پوست و مو (قاسمی)
هر کی میخاد همساده شه این پی امو تا شب بزاره چنلش!🙂
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#32 سریع از تخت اومدم پایین. از اتاق دویدم بیرون. دکتر فقط نگاهم کرد.
People of hell
اهل جهنم
پارت#33
از شهر خارج شدم.
بیرون شهر یه مشت تپه خاک و خونه خرابه بود.
بیشتر محل فقیر نشین ازش یاد میشه.
نزدیک میدون رسیدم.
یه ماشین تیبا نزدیک میدون وایساده بود.
در ماشین باز شد و یه نفر پرت کردن بیرون.
زدم رو ترمز و تیبا که دور زد از کنارم رد شد.
شیشه هاش دودی و بدون پلاک بود.
ماشینمو خاموش کردم رفتم پایین.
معلوم بود که جاستین.
بیست قدم که جلو رفتم بهش رسیدم و نشستم رو زانوم.
جاستین روب شکم افتاده بود زمین.
دستمو بردم سمت صورتش: جاستین..
یهو دستمو پس زد و دستاش گذاشت زمینو با اخی که کشید بلند شد.
صورتش که دیدم میتونستم جای دست فادر رو حتی با دیدن لمس کنم.
رد دست فادر رو صورتش سرخ شده بود.
از جاش کامل که بلند شد منم پاشدم.
بدون حرفی پشت کرد بهم راهشو کشید رفت.
پشت سرش رفتم: متاسفم قرا..
حرفمو قطع کرد و گفت؛ قرار نبود اینجوری بشه نه؟ میخواستی همینو بهم بگی و گفتی.. خب حالا میتونی برگردی عمارت دن دن...
همین جور از ماشینم دور شدیم و نمیدونستم داره کجا میره. سعی میکردم آروم و نرم حرف بزنم: جاستین من به فادر توضیح دادم .. فهمید تو کاری نکردی..
دیدم حرفی نمیزنه فقط داره میره.
نفس عمیقی کشیدم:دلم نمیخواد بعد شش سال که برگشتی باز بری..
یه لحظه وایسا خب...
سعی کردم دستشو بگیرم نزارم بره: ببین از وقتی اومدی توی عمارت خوشحال ترم.. مگ بهم قول ندادی اوضاع رو باهم درست میکنم کم اوردی؟
نیم ساعت پیاده روی که کردیم به منطقه مسکونی رسیدیم.
خیلی کثیف بود.
از پلاستیک تا پتو پوسیده رو زمین پیدا میشد.
صورتم به حالت چندشی جمع کردم: اینجا چیکار میکنی جاستین ؟سگ دونی خیلی تمیز و بهتر از اینجاست..
جاستین پوزخند صدا داری زد: اینجای ک از سگ دونی کمتره خونمه جناب شاه زاده.. دور بزن همین راه که بوی کثیفی نگیری..
از لحن حرف زدنش فهمیدم خیلی بهش برخورده.
دیگه حرفی نزدم.
رسیدم جلوی در یه خونه.
جاستین کلید انداخت رفت داخل منم پشت سرش رفتم.
خونه خیلی ساده و کوچیکی بود.
فقط دو تا مبل تک نفره با یه میز وسط هال دیدم.
دویدم پریدم رو مبل.
خاک بلند شد ازش سرفه زدم: وای واقعن نباید یه مرد رو تنها گذاشت.. به خاطر خودت یه دستی میکشید به خونت حداقل مشکل ریوی نگیری ..
جاستین بی حال رفت سمت اتاقی.
اتاق دو متر بعد در ورودی سمت راست بود.
تصمیم گرفتم چند روز پیشش بمونم مراقبش باشم.
جاستین آدم خیلی خوش قلبیه. کافی مهربونی باهاش برخورد کنم تا منو ببخشه.
ولی فکر نمیکردم قبل اینکه فرصت بخشیدن پیدا کنم سایه مرگ روی هر دوی ما رو گرفته.
@iam_hellboy
sohrab pakzad ~ @MusicsFarsiSohrab Pakzad_Noor Cheshmi(musicsfarsi.com).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
سهراب پاکزاد
#موسیقی
کی میگه دور باشیم از هم بهتره؟
@iam_hellboy
Iam Hell
خیالت جم جم هر کار کنی هواتو دارم @iam_hellboy
دلت هر وقت گرفت یه شاخه گل واست میارم..
Sohrab Pakzad @RozMusic.comSohrab Pakzad_Khialet Jam(musicsfarsi.com).mp3
زمان:
حجم:
3.6M
خیالت جم هواتو دارم
پاکزاد
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#33 از شهر خارج شدم. بیرون شهر یه مشت تپه خاک و خونه خرابه بود. بیشتر
People of hell
اهل جهنم
پارت#34
جاستین رفته بود داخل اتاق و باید گند بزرگی که زده بودم رو جمع میکردم.
خب وقتی مریض بودم مامانم چیکار میکرد ؟
سوپ..
همیشه برام یه سوپ خوشمزه درست میکرد..😋
رفتم سمت آشپز خونه و به این فکر میکردم چطور سوپ بپزم.
کاری ندارع که چند تا سبزی و هویج و آب دیگه..
گوشیمو در اوردم سرچ کردم آموزش پخت سوپ*
یه دستور پخت انتخاب کردمو کنار یخچال که وایسادم.
سرمو از گوشی بیرون اوردم.
خونه نیست که بازار شام اسمش در رفته...
زیر پام خاک خالی بود و کلی اشغال.
خورده چوب، شیشه ، فیبر و مو خیلی چیزای دیگه.
موزاییک ها سیاه و جلبک بسته بودن.
نفس عمیقی کشیدم.
خدایا صبر بهم بده بتونم دوم بیارم..
در یخچال باز کردم بوی تیز و گندی خورد توی دماغم.
در محکم بستم و از آشپزخونه دویدم بیرون.
اههههه حالم بد شد.. چرا فکر کردم تو همچین خونه ی چیزی تو یخچال هست ؟
دستمال کاغذی از جیبم در اوردم لول کردم گذاشتم تو سوراخای بینیم.
نمیخواستم یه بوی دیگه رو هم تجربه کنم.
رفتم آشپز خونه و از کابینت قابلمه و چاقو و لوازم رو برداشتم.
گوشیمو نگاه کردم و وسایل مورد نیاز رو یه بار دیگه خوندم: پیش بند.. پیشبند هم میخواد ولی ندارم که..
نگام به سویشرت رو دست مبل افتاد.
دستاهاشو گره زدم دور کمرم و کشیدمش بالای سینم.
خب پیش بندم دارم...
اینجا نوشته درصورت نداشتن مواد لازم میتوانید از مشابه آن استفاده کنید...
همه جا رو زیر رو کردم.
خب.. چی داریم چی نداریم...؟
هویج نداریم.. مشابه هویج چیه ؟ خیارع..شایدم بادمجون..
کدوم احمقی خیار میریزع ؟
جای هویج نداشته بادمجون ریختم.
سیب زمینی هم نداریم..
یاد لبو های کنار کابینت افتادم.
و به جای سیب زمینی لبو انداختم.
دو قاشق نمک ، رب و آب ریختم تو قابلمه.
سبزی خورد کردم و فلفل و زردچوبه ریختم.
جلبک دریایی هم انداختم توش.
یک ساعت گذشت کشیدم تو بشقاب.
ببین چه کردم.. چ رنگ قرمز قشنگی پیدا کرده..
چون داخل دماغم دستمال لوله کرده بودم بوی سوپمو حس نکردم.
همین طور هم مزه غذا رو.
برای همین فکر کردم خوب شده.
کی فکرشو میکرد دنی که از صد متری آشپزخونه هم رد نشده همچین دست پنجه ی داشته باشه..
همین طوری حرف زدم با خودم که رسیدم به اتاق جاستین.
در زدم رفتم داخل.
جاستین بی حال رو تخت افتاده بود.
سوپ رو گذاشتم روی میز.
کنار جاستین لبه تخت نشستم: جاستین بیدار شو.. برات غذا درست کردم .. بخور خوب بشی..
جاستین بی جون نگاهی بهم کرد چشماشو بست.
دیدم واکنشی ندارع زیر بغلشو گرفتم کمی بلندش کردم.
بالشت پشتشو صاف کردم راحت باشه.
یه قاشق سوپ برداشتم آروم رو لبش گذاشتم.
با فشار دستم رو فکش دهنشو باز کردمو غذا رو ریختم تو حلقش: جاستین قورتش بده..افرین پسر خوب..
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#34 جاستین رفته بود داخل اتاق و باید گند بزرگی که زده بودم رو جمع میکر
People of hell
اهل جهنم
پارت#35
نگاهی به اتاق کردم.
بر خلاف بقیه خونه اتاقش تمیز بود.
جاستین سرفه زد.
نگاهمو داد بهش و گفتم: دیدی نرفته پایین داره بدنتو تمیز میکنه.. این قاشق رو هم بخور ..
یه قاشق دیگه هم دادم بهش.
چشماش بسته بود و سرش رو تکیه داده بود به تاج تخت.
تو همین حالت باز سرفه زد.
دستمال دور دهنش کشیدم.
لبخندی زدم: از بس ریه هات خاک خوردن... الان قشنگ هر چی عفونتو مریضیِ از بدنت میشوره میبره..
دستم بردم پشتشو کمرشو مالوندم.
چند قاشق دیگه از سوپ بهش دادم که چشماشو باز کرد.
میخواست چیزی بگه که سریع قاشقو کردم تو دهنش: حرف زدن برات خوب نیست.. بعدا هم میتونی بگی ممنونم ازت دن دن.. ببین چی پختم که مردتو زنده کرده..
مجال حرف زدن بهش ندادم.
با قاشق بعدی که داشت میرفت سمت دهنش چشماش درشت شد.
مثل کسی که وحشت زده شده.
با دست جلوی دهنشو گرفت و سرفه ی زد: میخوای.. بکشی منو..
صداش از چاه بیرون میومد.
خم شد بشقاب غذا رو گرفت.
نگاهی به محتوا انداخت و نگاهی به من: دن دن!!!! این دیگه چیه؟
+معلوم دیگه سوپ.. البته یه چیزای نداشتیم که جایگزین کردم...
اصن قبلا آشپزی کردی؟
+ نه بابا مثلا من پسر فادرماااا.. اینو هم از روی دستور پخت نگاه کردم..
گوشیمو از جیبم در اوردم گرفتم جلوش.
چشماش چهار تا شد: دن دن اینکه یه چیز اونی که تو درست کردی یه چیز دیگه..
ابرو هامو گره زدم: معلومههه.. نه که خیلی امکانات و خوراکی داشتی.. مجبور شدم طبق دستور مواد مشابه رو بریزم..
جاستین با ناباوری نگاهم کرد.
مونده بود بخنده یا تاسف بخوره.
بالاخره خندید: وای دن.. ببین زیر این جمله لینک داره.. یعنی اگه این دستور پخت نداشتی میتونی بری لینک زیر غذای مشابه به همین سوپ رو ببینی ..😂
با حرفش گوشیمو گرفتمو نگاهی بهش کردم:
واااییی ارععع راست میگییی..
ولی خوب شدیاا
جاستین با ته خنده ی گفت : ارع خوب شدم مگ جرعت داشتم خوب نشمو سوپت رو بخورم.. آخه لبو بادمجون ؟
کلمو خاروندم: یعنی آشتی ؟
سرشو به نشونه نه تکون داد: هنوز زوده..
بلند شدم رفتم سمت در اتاقش.
باشه ولی قرار نیست که منو توی این مخروبه نگهداری.. دستی به خونه بکشیم..
نزدیک شب بود.
داشتم به جاستین که رو تخت خوابیده بود نگاه میکردم.
آروم خوابیده بود و از تماشاش سیر نمیشدم.
اون لحظه میتونستم بگم خیلی دوستش دارم.
فکر کردن بهش باعث میشد ناخداگاه لبخند بزنم.
با صدای مهیبی از فکر بیرون اومدم که در اتاق با یه لگد محکم باز شد.
@iam_hellboy
خیلی نامردی فقط یه پارت ؟ د لامصب سه پارت میدادی
💀د من لامصب دومین پارتم دادم... سه پارتی ؟ ببینم چی میشه...
سلام ببخشید میشه زود به زود رمان را بزارید
💀ارع میزارم ولی گاهی پیش میاد نباشم..
#ناشناس_هلبوی