eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#29 تانیا در فکر بود و به اطراف توجه نداشت. فقط به دنبال امیر میرفت. ناگهان ص
رمان ( ) پارت امیر به سمتش رفت: - چیکار میکنی؟ تانیا روی پاهایش ایستاد. کمی سخت بود ولی توانست تعادلش را حفظ کند. به امیر نگاه کرد و گفت: - واقعا فکر کردی اینجا میمونم؟ امیر روبه روی تانیا ایستاد: - میدونی چه قدر خطرناکه؟ هنوز تحت تاثیر داروهایی! امکان داره روی رفتار تاثیر بذاره! تانیا پوفی کشید: - امکان داره! من واسه یه امکان اینجا نمیمونم! امیر نفس عمیقی کشید. میدانست نمیتواند وادارش کند که در بیمارستان بماند. دستی روی صورتش کشید و گفت: - کنار من میمونی! تانیا به امیر نگاه کرد: - کجا میتونم برم مگه؟ امیر سری تکان داد و با یکدیگر از اتاق بیرون رفتند. باران بیرون اتاق ایستاده بود با دیدن تانیا به سمتش رفت و گفت: _ خوبی؟ تانیا لبخندی زد و سری به نشانه تایید تکان داد. باران رو به امیر گفت: _ باراد منتظرمونه! امیر سری تکان داد و با یک دیگر از بیمارستان خارج شدند. وارد یک سوله بزرگ شدند. تمام سوله با نور سفید روشن بود. پنجرهای نداشت و صدای ژنراتور در سوله پخش میشد. در انتهای سیلو، چند نفر روی صندلی بسته شده بودند و باراد هم جلویشان ایستاده بود. حدس اینکه آنها کسانی بودند که امروز به تانیا و امیر حمله کرده بودند؛دشوار نبود. امیر جلوتر از باران و تانیا نزدیک آنها شد. چهره هایشان از جایی که باران و تانیا ایستاده بودند مشخص نبود. امیر صندلی برداشت و جلوی آنها نشست. حال تانیا زیاد خوب نبود و سرش گیج میرفت اما اهمیتی نمیداد. کنار باراد ایستاد. مشخص بود باراد از برگشتن تانیا خوشحال نشده است. امیر از باراد پرسید: _ رئیسشون کدومه؟ باراد اشارهای به یک دختر زد: _اون دختره! تانیا به دختر نگاه انداخت. دختر موهای کوتاهی داشت. چهره اش رنگ پریده بود و جای چند کبودی به روی صورتش مشخص بود. به نظرش آشنا بود. امیر به دختر نگاه کرد و گفت: _ نگار! بالاخره زهر خودت رو ریختی؟ دختر با نفرت به امیر نگاه کرد. نفس نفس میزد و قفسه سـ*ـینهاش بالا و پایین میرفت. سفیدی چشمانش به سرخی گراییده بود و تمام اجزای صورتش نفرت از آنها را فریاد میزد. دهانش اما بسته بود و نمیخواست به باراد و امیر پاسخی بدهد. باراد نزدیک دختر شد: _ چرا این کار رو کردی؟ تانیا یادش آمد دختر را کجا دیده است. بیش از یکسال پیش نگار به نزدش رفته بود عاجزانه از او درخواست کمک کرده بود. جلوتر رفت و گفت: _ چونکه این خانواده باعث مرگ بچش شده! باران نگاهی به تانیا انداخت: _ یعنی بچش... نتوانست حرفش را ادامه دهد. حتی فکر کردن به آن هم برایش زجرآور بود. خاطره پانزده سال پیش و آن مراسم لعنتی، به این راحتی ها از ذهن نسل جدید پاک نمیشد. تانیا سری تکان داد و ادامه داد: _ کاری به کارش نداشته باشید، هر کاری کرده حق داشته! امیر با عصبانیت به تانیا نگاه کرد و گفت: _ میخواست بکشتمون! تانیا پوزخندی زد: _ آدم های زیادی میخوان ما رو بکشن! چیکار کنیم؟ همشون رو بکشیم؟ امیر از روی صندلی بلند شد و روبه روی تانیا ایستاد: - یادت رفته که کجاییم؟ اگر کاری نکنیم، پیام ضعف رو به بقیه دادیم! تانیا در چشمان امیر نگاه کرد. برایش اهمیتی نداشت؛ فقط نمیخواست بلایی سر نگار بیاید: -بلایی سرش بیاد با من طرفید! بعد به سمت نگار رفت. یادش بود وقتی بچه اش را دزدیده بودند؛ به نزد تانیا رفته بود تا از او کمک بخواهد. تانیا سعیاش را کرد، اما خبری از بچه نگار نبود. انگار اصال وجود نداشت. تانیا دست نگار را باز کرد و گفت: _ با گفتن متاسفم مسخرت نمیکنم. نگار پوزخندی زد: - دوست داری خودت رو جدا از خانوادت بدونی مثل پسر عموت! اشاره به باراد کرد و ادامه داد: _ولی ببین به جای اینکه مارو تحویل پلیس بده ما رو آورده اینجا. تو هم مثل همونایی! تانیا نگذاشت حرفهایش تمام شود. نزدیکش شد؛ جوری که نفسش در صورت نگار پخش میشد. صدایش از لای دندانهایش بیرون میآمد: _ یک بار دیگه من رو از این خانواده بدون تا شانست برای زندگی رو ازت بگیرم! هیچ کس چیزی نمیگفت. تمام سوله صحنه نمایشی برای تانیا بود. کمی احساس ضعف میکرد؛ اما داروها به خوبی او را نگه داشته بودند. به افرادی که همراه نگار بودند اشاره کرد و از نگار پرسید: - اینا رو از کجا آوردی؟ پوزخند نگار پررنگتر شد. تک تک آن افراد کسانی بودند که برای هلدینگ کار میکردند و از خیلی از کارهایی که در هلدینگ انجام میشد خبر داشتند. گاهی اوقات سکوت در برابر قائم مقامی ها سخت تر از مقابله با آنها بود. نگار با همان پوزخند گفت: - افرادی که از ظلم این خانواده خسته شدن! تانیا چشمانش را ریز کرد و پرسید: - یعنی برای خانواده کار میکنن؟ نگار سری تکان داد. تانیا نگاهی به آن افراد انداخت. از خائنین متنفر بود. کسی که برای آنها کار میکرد؛ حق نداشت بر علیه آنها کاری انجام دهد. @iam_hellboy
چطوری به بگیم @iam_hellboy
ترجمه بخشی از اهنگ* یه زمانی آرزو میکردم عشق زندگیمو پیدا کنم اما تو این آغوش درد و رنج کشیدم و فکر می کردم خواهم مرد و حالا مثل یک کودک در این گوشه دارم میلرزم دعا کردم که سقوط نکنم ، اگرچه دردناکه اما ارزش پرواز کردنو داره اگه گند بزنم ، اینو میدونم که با قلبی گشاده و شکسته و چشمان باز باهاش روبرو میشم اگه گند بزنم اهمیتی نداره از کاری که انجام دادم پشیمان نخواهم شد ، فقط از چیزهایی که امتحان نکردم (افسوس میخورم) چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره اگه مجبور شدی بازم چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره و اجازه بده جونتو بگیره آزادی من در راه تسلیم تو شدن و دادن زندگیم به تو به فنا رفت احساس میکنم توانشو ندارم اما بازم شیرجه میزنم با بوسه مرگبار تو یک نفس میگیرم ، اگه زنده بمونم میدونم که با نفس بعدی جاودانه خواهم شد اگه گند بزنم ، اینو میدونم که با قلبی گشاده و شکسته و چشمان باز باهاش روبرو میشم اگه گند بزنم اهمیتی نداره از کاری که انجام دادم پشیمان نخواهم شد ، فقط از چیزهایی که امتحان نکردم (افسوس میخورم) چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره اگه مجبور شدی بازم چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره
Iam Hell
چطوری به #کره بگیم #نرو @iam_hellboy
چطور به بگیم؟ تقصیر من نیست @iam_hellboy