eitaa logo
مجتمع فرهنگی امام رضا علیه السلام
6.2هزار دنبال‌کننده
32.4هزار عکس
8.5هزار ویدیو
267 فایل
✅کانال مجتمع فرهنگی آموزشی امام رضا علیه السلام @ircom_8 🔹آدرس : چیتگر- بلوار کوهک- خیابان نسیم 16 غربی- مجتمع امام رضا علیه السلام @ircom8admin ادمین کانال مجتمع ✅لینک کانال ها و لوکیشن مجتمع امام رضا(ع): https://takl.ink/ircom_8/
مشاهده در ایتا
دانلود
برگرفته از کتاب دختر شینا (قدم خیر محمدی کنعانی) () اگر بفهمند برگه مرخصی ام را دستکاری کرده ام ، پدرم را در می آورند. می ترسیدم در این فاصله کسی بیاید و ببیند ما داریم با هم حرف می زنیم . چیزی نگفتم و رفتم توی اتاق . نمی دانم چرا نیامد تو . از همان جلوی در گفت : پس لااقل تکلیف مرا مشخص کن . اگر دوستم نداری ، بگو یک فکری به حال خودم بکنم . باز هم جوابی برای گفتن نداشتم . آن اتاق دری داشت که به اتاقی دیگر باز می شد . رفتم آن یکی اتاق . صمد هم بدون خداحافظی رفت . ساک دستم بود . رفتم گوشه ای نشستم و آن را باز کردم . چند تا بلوز دامن و روسری برایم خریده بود . از سلیقه اش خوشم آمد . نمی دانم چطور شد که یکدفعه دلم گرفت . لباس ها را جمع کردم و ریختم توی ساک و زیپش را بستم و دویدم توی حیاط .صمد نبود، رفته بود. @ircom_8
چگونه شاد باشیم() رسول خدا(ص) در سخني آسماني، داشتن زندگي با نشاط همراه با آرامش را در سايه زدودن افكار منفي مي داند و مي فرمايد: «هر چيزي راهكار و چاره اي دارد و راهكار زندگي شاد و راحت در دنيا چهار چيز است؛ قناعت (كنترل خواسته ها و رضايت به داشته ها)، زدودن كينه و كدورت ها، دوري از حسادت، و همنشيني با افراد نيك». بر این باور، افراد یک خانواده با بهره گرفتن از عنصر خوش بینی و مثبت نگری و دوری از سوءظن و بدگمانی، بستر شادابی و نشاط را فراهم و با عینک زیبای حُسن ظن به همه چیز می‌نگرند . @ircom_8
برگرفته از کتاب دختر شینا (قدم خیر محمدی کنعانی) () جواب ندادم . گفت : جان حاج آقایت جوابم را بده . دوستم داری ؟ آهسته جواب دادم: بله انگار منتظر همین یک کلمه بود . شروع کرد به اظهار علاقه کردن . گفت : به همین زودی سربازی ام تمام می شود . می خواهم کار کنم ، زمین بخرم و خانه ای بسازم . قدم . به تو احتیاج دارم . تو باید تکیه گاهم باشی . بعد هم از اعتقاداتش گفت و گفت از اینکه زن مومن و با حجابی مثل من گیرش افتاده خوشحال است . قشنگ حرف می زد و حرف هایش برایم تازگی داشت . همان شب فکر کردم هیچ مردی در این روستا مثل صمد نیست . هیچ کس را سراغ نداشتم به زنش گفته باشد تکیه گاهم باش . من گوش می دادم و گاهی هم چیزی می گفتم . ساعت ها برایم حرف زد ، از خیلی چیز ها ، از خاطرات گذشته ، از فرار های من و دلتنگی های خودش . @ircom_8