eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ طبق گزارش‌های غیررسمی، تعداد ثبت‌نام‌کنندگان اسنپ به مرز ۱۰ میلیون نفر رسیده؛ عددی نزدیک به تعداد رانندگان اوبر در سراسر جهان! ❌شاید یکی از متفاوت‌ترین تصاویر این روزهای بازار کار ایران همین باشد: وقتی فرصت‌های شغلی کمتر می‌شوند، مسافرکشی برای خیلی‌ها از شغل دوم به راهِ درآمد اصلی تبدیل می‌شود. . پ.ن: اگر متهم به سیاه‌نمایی و ضدانقلابی نمی‌شیم، این پیام رو بذاریم اینجا باشه شاید یکی از مسئولین بهش برخورد. مگه حضرت آقا چند ده سال نیست که شعار سال رو اقتصادی انتخاب میکنن؟ چرا کسی توجه نمی‌کنه؟ @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
لطفاً یکی بیاد خبرهایی که درباره این شهید هست رو تکذیب کنه. خواهش می‌کنم. من اصلا دلم نمی‌خواد باور
این بار این ما هستیم که فریاد میزنیم هرچند برای این جماعت اعدام کم است و اگر میشد با تمام توان مطالبه میکردیم همان کاری را که کرده‌اند با آنها بکنند. حکم قصاص در ملع عام این افراد باید بدون نوبت و فوری داده شود تا به فراموشی سپرده نشود و درس عبرتی شود برای جانیان و تروریست‌ها. به خاطر شهید حمیدرضا رجب زاده اعدامشان کنید.
🔴تایید شد چهار متهم قتل حمیدرضا رجب‌زاده دستگیر شدند 🔹پس از اعلام خبر ربایش و قتل «حمیدرضا رجب‌زاده»، تحقیقات قضائی و انتظامی برای شناسایی عاملان این جنایت آغاز شد. 🔹با بررسی اطلاعات ارائه‌شده از سوی خانواده و ردیابی مسیر تردد وی، خودرویی که شهید برای آخرین بار سوار آن شده بود شناسایی و مالک خودرو دستگیر شد. 🔹این فرد ابتدا هرگونه ارتباط با ماجرا را انکار کرد، اما در ادامه مدعی شد که به همراه چهار نفر دیگر و با تحریک یک شبکه تروریستی در خارج از کشور، اقدام به ربایش رجب‌زاده کرده‌اند. 🔹به گفته این متهم، عاملان پس از ربایش، او را شکنجه و به قتل رسانده و تصاویری نیز برای خانواده‌اش ارسال کرده‌اند. متهم همچنین مدعی شده است که آنها در ازای وعده دریافت چند هزار دلار دست به این اقدام زده‌اند. @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 17 و شمس با
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 18 خودم را می‌شناختم، خانواده‌ام را هم همینطور. همه چیز زندگی‌ام را کم و بیش یادم بود؛ حتی خاطرات کودکی‌ام را. مشکل اینجا بود که یادم نمی‌آمد قبل از تصادف چه اتفاقی افتاده و چیزی از خود تصادف هم یادم نبود. یادم نبود یک ماه پیش کجا بودم و چکار می‌کردم. فقط می‌دانستم که یک اتفاق بد افتاده؛ خیلی بد. و پر بودم از هر احساس بدی که یک انسان می‌تواند داشته باشد: اندوه، حسرت، دلتنگی، ترس و خشم. وقتی این‌ها را برای دکتر مختاری تعریف کردم، همدلانه سرش را تکان داد – این هم بخشی از همان روال حرفه‌ای بود، نه همدلی واقعی – و گفت: قطعا اتفاق بدی افتاده؛ تو تصادف کردی و طبیعیه که مضطرب و گیج و ناراحت باشی. و من گفته بودم: نه منظورم اون نیست. یه اتفاق خیلی بدتر افتاده. من ترسیده‌م، ناراحتم و خیلی عصبانی‌ام. -همه این احساسات بعد از تصادف طبیعی‌اند. تصمیم گرفته بودم به روی خودم نیاورم که درباره اصل تصادف شک دارم. همه جوری روی تصادف تاکید می‌کردند که مشخص بود قرار نیست من چیزی بفهمم؛ پرسیدن در این باره تلاش بیهوده‌ای بود. لجبازانه گفتم: نه... من می‌دونم مربوط به تصادف نیست. دکتر با حوصله لبخند زد. -کدوم یکی از احساسات پررنگ‌تره؟ بی‌درنگ گفتم: خشم! خشم خیلی پررنگ بود؛ درحدی که شب‌ها توی خواب دندان‌قروچه می‌رفتم و بیدار می‌شدم. بیشتر وقت‌ها هم حس می‌کردم عصبانی‌ام یا با کسی قهرم؛ ولی نمی‌دانستم چرا. -از کی عصبانی هستی؟ -نمی‌دونم. ولی وقتی بهش فکر می‌کنم، احساس می‌کنم از درون می‌سوزم. -با اعضای خانواده‌ت درباره‌ش حرف زدی؟ اونا از اتفاقات قبل تصادف چیزی نگفتن؟ -نه. اونام نمی‌دونن چرا اینطوری شدم. معتقدن تصادف علتش بوده. دکتر مختاری باز هم یک لبخند همدلانه‌ی حرفه‌ای زد و من در جوابش لبخند تشکرآمیزِ زورکی‌ای زدم. او همان حرفی را زد که هر روانشناسی می‌زند: فکر کنم قبلا هم بهت گفتن؛ تروما اثر خیلی شدیدی روی مغز داره. مغز گاهی توی مواجهه با تروما، با فراموشی از خودش دفاع می‌کنه. عمداً اون اتفاق بد رو از یاد می‌بره تا تو کمتر با یادآوریش آسیب ببینی. من فکر می‌کنم علت این فراموشی تو همینه. حافظه رویدادیت یکم دچار اختلال شده، که البته حل می‌شه. این اثر معمولا کوتاه مدته و کم‌کم یه چیزایی یادت میاد. خیلی دوست داشتم با این حرف‌ها قانع شوم؛ اما نشدم و گفتم: من خیلی ترسیدم. نمی‌تونم درست بخوابم. حس می‌کنم یکی می‌خواد به خودم و خانواده‌م آسیب بزنه. حس می‌کنم تعقیب می‌شم. انگار مطمئنم که چنین چیزی هست. انگار نه انگار که من کاملا درباره ترسم جدی بودم، دکتر مختاری لبخند زد و چیزهایی در پرونده پزشکی‌ام نوشت. احتمالا می‌نوشت مشکوک به پارانویا و حتی اسکیزوفرنی هستم. این گوش به زنگی و ترس را هم از علائم اضطراب پس از سانحه می‌دانست. برایم تمرین‌هایی را ردیف می‌کرد تا بتوانم دیگر به نگرانی‌هایم فکر نکنم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
عزیزان انقلابی! عزیزان دلسوز! تو رو خدا یکم آروم باشید. تو رو خدا یکم احساسات خودتون رو مدیریت کنید (روی این حرفم اول از همه به خودمه!) از صبح دارم می‌بینم توی گروه‌ها یه جو خیلی احساسی راه افتاده... غم و خشم خیلی شدید... که البته قابل درکه. چون اتفاقی که افتاده خیلی دردناکه. منم از وقتی ماجرای شهادت شهید رجب‌زاده رو فهمیدم خیلی بهم ریختم. ولی ازتون خواهش می‌کنم یکم آروم باشید، یکم روی احساساتتون مسلط باشید... من اصلا چیزای خوبی نمی‌بینم توی گروه‌های بچه مذهبی‌ها. واکنش‌های احساسی و ناپخته متاسفانه زیاده... و این یه آسیبه. ما حق داریم غمگین و سوگوار و عصبانی باشیم. ولی حق نداریم بر اساس این هیجانات و احساسات تصمیم بگیریم. ما شیعه مولا علی علیه السلام هستیم. ماجرای نبرد ایشون با عمرو بن عبدود رو که شنیدید... توی نبرد، عمرو بن عبدود مغلوب شد. وقتی امام علی علیه السلام خواست سرش رو از تنش جدا کنه، عمرو به صورت مبارک حضرت آب دهان انداخت. حضرت بلند شدن، یه دور زدن، بعد اومدن کارشو‌ تموم کنن. چرا؟ چون می‌خواستن این کارشون متاثر از هیجانات و احساسات شخصی نباشه؛ بلکه صرفا اجرای امر الهی باشه. حالا ما، خیلی راحت میایم توی گروه‌ها و کانال‌هامون میگیم باید اینا رو قطعه قطعه کرد! باید هر کاری که با بسیجی‌ها و پلیس‌ها کردن رو سرشون آورد! باید با زجر کشتشون!! عزیز من! فرق ما با اون قاتل روانی بی‌شرف چیه؟ چرا ما خودمون رو توی جبهه حق می‌بینیم و اون رو توی جبهه باطل؟ فرق ما توی همینه که ما دنبال ارضای هوای نفس خودمون نیستیم. دنبال اجرای امر خداییم. قصاص قاتل و اجرای عدالت امر خداست. باید قاتل رو طبق قانون مجازات کرد. و البته جرمش سنگین‌تر از اونه که مجازات دنیوی براش کافی باشه. بقیه‌ش اون دنیا با خود خدا. ولی یادمون باشه، توی شرع ما، اهانت به پیکر کشته‌های دشمن حرامه. قطعه قطعه کردن حرامه. آزار دادن اسیر حرامه. ما مثل اونا نامرد نیستیم. ما مثل اونا وحشی نیستیم. حقانیت ما همینه. اگر ما مثل اونا باشیم، فرقی بین ما و اونها نیست. حواسمون باشه تحت تأثیر هیجان و احساس، از ارزش‌های اصیل دینی و انسانی فاصله نگیریم. البته که خشم ما بخاطر این قساوت و وحشی‌گری علیه یه بسیجی بی‌گناه، یه خشم مقدسه. به جاست. به حقه. ولی خرد و عقلانیت باید مبنای رفتار ما باشه. مطالبه ما، اجرای جدی قانونه. مطالبه ما، اجرای عدالته. قوه قضاییه باید قانون رو طوری محکم اجرا کنه که دیگه چنین جنایت‌هایی تکرار نشه. (بماند که اگر قاتلان شهید آرمان علی‌وردی به موقع مجازات می‌شدن، شاید شاهد چنین جنایتی نبودیم...) http://eitaa.com/istadegi
و این که عزیزان این اقدام ضدانقلاب، برای ایجاد رعب و وحشت بین مردم انقلابیه. برای اینه که ما دیگه جرات نکنیم بریم توی خیابون پرچم دست بگیریم. برای اینه که جرات نکنیم از حق دفاع کنیم. برای اینه که جرات نکنیم پشت نظام بایستیم و بگیم چادری و بسیجی و انقلابی هستیم. راه مقابله با شیطان، نترسیدنه. نترسید. خیابون رو خالی نکنید. اگه بترسیم و منزوی بشیم و عقایدمون رو ابراز نکنیم، بدترش سرمون میاد و شاهد بدتر از این خواهیم بود. پس نترسید، غمگین نباشید، سست نشید. ما پیروز خواهیم بود، اگر مومن باشیم✨🇮🇷 http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سال ۹۶ یه ایران بود و یه محسن حججی. همه از خبر شهادت مظلومانه‌ش توی بهت بودن. برای همه غیرمنتظره و ناراحت کننده بود نحوه شهادتش و اربا اربا شدنش. همه شوکه شده بودن. ولی حالا، همون کاری که داعش توی سوریه با محسن حججی کرد رو یه عده داعشی وطنی، با حمیدرضا رجب‌زاده کردن. و قبل از اون هم، انقدر پیکر اربا اربای پلیس‌ها و بسیجی‌ها رو دیدیم که دیگه شوکه نمی‌شیم. فقط میریم یه گوشه گریه می‌کنیم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 18 خودم را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 19 مسئله این بود که این تمرین‌ها برای وقتی است که می‌دانی تمام نگرانی توی ذهن توست و وجود خارجی ندارد؛ ولی من درباره وجود تهدید مطمئن بودم. سوءظن نبود، علم بود؛ علمی که داشتم ولی ته مغزم پنهان بود. گاهی وقتی بیرون از خانه بودم حس می‌کردم یک نفر دارد نگاهم می‌کند. واقعا می‌توانستم نگاه سنگینش را حس کنم که روی من متمرکز شده بود. دکتر مختاری هم فقط روانپزشک بود؛ می‌توانست یادم بدهد ذهنم را مدیریت کنم، ولی کارآگاه نبود که علت اصلی را پیدا کند. دکتر مختاری می‌گفت باید درباره ترس و خشم مبهمم با اعضای خانواده‌ام صحبت کنم. پیشنهادش سرراست بود؛ اما به بن‌بست می‌رسید. مشخص بود که همه داشتند از گفتن چیزی طفره می‌رفتند و حتی خوشحال بودند که من یادم رفته. در واقع منظورم از «همه»، خود مامان بود. بقیه اعضای خانواده‌ام را جز یکی دوبار و در حد عیادت ندیده بودم. بابا هم بی‌حال‌تر از آن بود که بشود سوال‌پیچش کرد. می‌خواستم به نرگس زنگ بزنم؛ ولی موبایلم گم شده بود و شماره‌اش را جای دیگری نداشتم. یک پژو پارس نقره‌ای آن‌سوی خیابان ایستاد، دقیقا روبه‌روی ایستگاه. پلاکش از آن زاویه پیدا نبود؛ اما راننده ماشین را روشن نگه داشته بود و انگار منتظر کسی بود. بعد از چند لحظه، دور زد و آمد این سوی خیابان، تقریبا جلوی همان ایستگاه اتوبوسی که من در آن نشسته بودم. توانستم پلاک را ببینم؛ آنی نبود که حفظ کرده بودم. ایستاده بود، با ماشین روشن و بدون این که پیاده شود. یک نفس عمیق کشیدم تا دربرابر سیل احتمالات ناگواری که توی ذهنم آمده بود بایستم. ممکن بود منتظر کس دیگری باشد؛ ولی نه... مطمئن بودم با من کار دارد و ممکن است هم‌زمان چندنفر بریزند سرم و به زور سوار ماشینم کنند. خودم را روی نیمکت جمع‌تر کردم و محکم سر جایم چسبیدم. گوشی را توی دستم فشردم، انقدر محکم که دستم درد گرفت. بعد از چند لحظه، راننده پژو فقط یک لحظه برگشت و من را نگاه کرد. فقط با همان یک لحظه، جریان برق فشارقوی از بدنم رد شد. می‌شناختمش. عرق سرد بدنم را گرفت و زبانم به ته حلقم چسبید. کسی جز راننده توی ماشین نبود. سعی کردم ترس را در چهره منعکس نکنم و فقط گوش به زنگ باشم که اگر کسی خواست به زور سوار ماشینم بکند، جیغ و داد راه بیندازم؛ ولی چنین اتفاقی نیفتاد. شک نداشتم که او را می‌شناختم و شک داشتم که اتفاقی هم را دیده باشیم. می‌ترسیدم بروم جلو و رک و راست بپرسم کی هستی. سرجایم ماندم و از ابهام و ترس، روده‌هایم به هم پیچید. شاید راننده این را فهمید که دیگر نماند؛ گاز داد و از زمین کنده شد. با سرعتی که برای آن خیابان زیاد بود، از ایستگاه فاصله گرفت. به یقین رسیدم که او را دیده بودم و همان‌طور که حدس زده بودم، باران ملایمی باریدن گرفت. وقتی به خانه رسیدم، بوی تازگی توی خانه پیچیده بود؛ بوی مهمانی. ترکیبی از بوی مواد شوینده - مخصوصا شیشه‌پاک‌کن -، با بوی پنجره‌های باز و خاک نم‌خورده بیرون و میوه تازه و کمی عود که تازه خاموش شده بود. وسط پذیرایی ایستادم و چشمانم را بستم. فقط بوی مهمانی نبود، یک خاطره بود. می‌توانستم احساسی که توی آن خاطره داشتم را همان لحظه احساس کنم. می‌توانستم در آن خاطره باشم؛ ولی نمی‌دانم چه خاطره‌ای. یادم هست که شادی‌ای کمرنگ و ناچیز، پشت اضطراب پنهان شده بود. -چرا وایسادی اینجا؟ چشمانم را باز کردم. -چی؟ همینجوری... ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا