eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سال ۹۶ یه ایران بود و یه محسن حججی. همه از خبر شهادت مظلومانه‌ش توی بهت بودن. برای همه غیرمنتظره و ناراحت کننده بود نحوه شهادتش و اربا اربا شدنش. همه شوکه شده بودن. ولی حالا، همون کاری که داعش توی سوریه با محسن حججی کرد رو یه عده داعشی وطنی، با حمیدرضا رجب‌زاده کردن. و قبل از اون هم، انقدر پیکر اربا اربای پلیس‌ها و بسیجی‌ها رو دیدیم که دیگه شوکه نمی‌شیم. فقط میریم یه گوشه گریه می‌کنیم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 18 خودم را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 19 مسئله این بود که این تمرین‌ها برای وقتی است که می‌دانی تمام نگرانی توی ذهن توست و وجود خارجی ندارد؛ ولی من درباره وجود تهدید مطمئن بودم. سوءظن نبود، علم بود؛ علمی که داشتم ولی ته مغزم پنهان بود. گاهی وقتی بیرون از خانه بودم حس می‌کردم یک نفر دارد نگاهم می‌کند. واقعا می‌توانستم نگاه سنگینش را حس کنم که روی من متمرکز شده بود. دکتر مختاری هم فقط روانپزشک بود؛ می‌توانست یادم بدهد ذهنم را مدیریت کنم، ولی کارآگاه نبود که علت اصلی را پیدا کند. دکتر مختاری می‌گفت باید درباره ترس و خشم مبهمم با اعضای خانواده‌ام صحبت کنم. پیشنهادش سرراست بود؛ اما به بن‌بست می‌رسید. مشخص بود که همه داشتند از گفتن چیزی طفره می‌رفتند و حتی خوشحال بودند که من یادم رفته. در واقع منظورم از «همه»، خود مامان بود. بقیه اعضای خانواده‌ام را جز یکی دوبار و در حد عیادت ندیده بودم. بابا هم بی‌حال‌تر از آن بود که بشود سوال‌پیچش کرد. می‌خواستم به نرگس زنگ بزنم؛ ولی موبایلم گم شده بود و شماره‌اش را جای دیگری نداشتم. یک پژو پارس نقره‌ای آن‌سوی خیابان ایستاد، دقیقا روبه‌روی ایستگاه. پلاکش از آن زاویه پیدا نبود؛ اما راننده ماشین را روشن نگه داشته بود و انگار منتظر کسی بود. بعد از چند لحظه، دور زد و آمد این سوی خیابان، تقریبا جلوی همان ایستگاه اتوبوسی که من در آن نشسته بودم. توانستم پلاک را ببینم؛ آنی نبود که حفظ کرده بودم. ایستاده بود، با ماشین روشن و بدون این که پیاده شود. یک نفس عمیق کشیدم تا دربرابر سیل احتمالات ناگواری که توی ذهنم آمده بود بایستم. ممکن بود منتظر کس دیگری باشد؛ ولی نه... مطمئن بودم با من کار دارد و ممکن است هم‌زمان چندنفر بریزند سرم و به زور سوار ماشینم کنند. خودم را روی نیمکت جمع‌تر کردم و محکم سر جایم چسبیدم. گوشی را توی دستم فشردم، انقدر محکم که دستم درد گرفت. بعد از چند لحظه، راننده پژو فقط یک لحظه برگشت و من را نگاه کرد. فقط با همان یک لحظه، جریان برق فشارقوی از بدنم رد شد. می‌شناختمش. عرق سرد بدنم را گرفت و زبانم به ته حلقم چسبید. کسی جز راننده توی ماشین نبود. سعی کردم ترس را در چهره منعکس نکنم و فقط گوش به زنگ باشم که اگر کسی خواست به زور سوار ماشینم بکند، جیغ و داد راه بیندازم؛ ولی چنین اتفاقی نیفتاد. شک نداشتم که او را می‌شناختم و شک داشتم که اتفاقی هم را دیده باشیم. می‌ترسیدم بروم جلو و رک و راست بپرسم کی هستی. سرجایم ماندم و از ابهام و ترس، روده‌هایم به هم پیچید. شاید راننده این را فهمید که دیگر نماند؛ گاز داد و از زمین کنده شد. با سرعتی که برای آن خیابان زیاد بود، از ایستگاه فاصله گرفت. به یقین رسیدم که او را دیده بودم و همان‌طور که حدس زده بودم، باران ملایمی باریدن گرفت. وقتی به خانه رسیدم، بوی تازگی توی خانه پیچیده بود؛ بوی مهمانی. ترکیبی از بوی مواد شوینده - مخصوصا شیشه‌پاک‌کن -، با بوی پنجره‌های باز و خاک نم‌خورده بیرون و میوه تازه و کمی عود که تازه خاموش شده بود. وسط پذیرایی ایستادم و چشمانم را بستم. فقط بوی مهمانی نبود، یک خاطره بود. می‌توانستم احساسی که توی آن خاطره داشتم را همان لحظه احساس کنم. می‌توانستم در آن خاطره باشم؛ ولی نمی‌دانم چه خاطره‌ای. یادم هست که شادی‌ای کمرنگ و ناچیز، پشت اضطراب پنهان شده بود. -چرا وایسادی اینجا؟ چشمانم را باز کردم. -چی؟ همینجوری... ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 19 مسئله ای
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 20 جای خالی بابا در سالن خانه توی ذوقم می‌زد. همیشه روی یک مبل تک‌نفره می‌نشست و شبکه خبر نگاه می‌کرد. انگار آن مبل بدون بابا ناقص بود. تلوزیون هم ناقص بود. نگاهی به میز شطرنج انداختم که مامان آن را کنار دیوار گذاشته بود و یک بازی هنوز روی آن در جریان بود. یک میز چوبی با منبت‌کاری که مخصوص شطرنج بود، با مهره‌های چوبی. از وقتی یادم می‌آید این میز توی خانه‌مان بود. مامان و بابا همیشه با هم شطرنج بازی می‌کردند. دوست داشتند مدت‌ها در سکوت بنشینند روبه‌روی هم و به صفحه شطرنج خیره شوند؛ البته این مال روزهای تعطیل بود. در تمام طول هفته و ماه و سال، بازی شطرنجشان در جریان بود. هر وقت که می‌توانستند و نوبت‌شان بود، می‌آمدند و حرکتی به مهره‌هاشان می‌دادند و می‌رفتند. اگر بابا ماموریت بود ممکن بود صفحه شطرنج تا چند روز تغییر نکند. مامان سیاه بود و بابا سفید. می‌فهمیدم که بازی هربار تمام می‌شود و از نو شروع می‌شود، ولی هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم بازی‌شان چطور تمام می‌شود و کدام‌یکی دیگری را مات می‌کند. وضعیت بازی چندان برای بابا خوب نبود. مامان با اسبش بابا را کیش کرده بود و یک سرباز را هم گذاشته بود که از اسب پشتیبانی کند. بابا یک فیل از دست داده بود و چند سرباز. وزیر می‌توانست اسب را بزند، ولی آن‌وقت سرباز مامان وزیر بابا را می‌زد و می‌دانستم بابا حاضر نیست وزیرش را قربانی کند. شاه بابا هنوز کیش بود و نوبت بابا بود و بابا قبل از آن که فرصت کند به بازی برسد و شاهش را رفع کیش کند، گرفتار حادثه شده بود. دلم خواست شاه بابا را نجات بدهم؛ ولی مقابل این میل مقاومت کردم. این بازی آ‌ن‌ها بود و من هیچ‌وقت در آن دخالت نمی‌کردم. رفتم توی اتاقم تا لباس عوض کنم. مامان از توی آشپزخانه پرسید: جلسه‌ت با دکتر مختاری چطور بود؟ حوصله حرف زدن با صدای بلند را نداشتم. توی دو کلمه خلاصه‌اش کردم. -خوب بود. مامان جواب نداد. داشت پیش‌دستی‌های چینی‌اش را از توی کابینت برمی‌داشت و صدای بهم‌خوردنشان را می‌شنیدم. می‌دانستم اگر درباره احساساتم با مامان حرف بزنم، مثل دکتر مختاری جواب می‌دهد و فقط ادامه جلسات را تجویز می‌کند. او هم یک روانشناس بود و مثل یک روانشناس فکر می‌کرد: همه‌چیز به ذهنت بستگی دارد، به هورمون‌ها و عصب‌ها و عملکرد مغزت. هیچ تهدیدی آن بیرون نیست. چادر مشکی‌ام را آویزان کردم و به‌جای روسری سرمه‌ای‌ام، یک روسری سبز برداشتم که بپوشم، با دامن مشکیِ بلند و یک تونیک به همان رنگ. چادر رنگی‌ام را از ته کمد بیرون کشیدم و با دیدنش، دوباره همان خاطره مبهم به ذهنم آمد. همان شادیِ مضطربانه. دستانم لرزیدند. چادر رنگی، زمینه کرمی داشت با گل‌های ریز صورتی و قهوه‌ای. به روسریِ سبزم نمی‌آمد. ناچار چادر نمازم را برداشتم که زمینه‌اش سفید بود و گل‌هایش نارنجی و سبز بودند. چادر را روی دستم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. چادر را روی دسته مبل انداختم و پرسیدم: بابا کجاست؟ حالش چطوره؟ -مسکن خورده و خوابیده. و آه کشید. در اتاق مامان و بابا نیمه‌باز بود و بابا را دیدم که توی تخت دراز کشیده بود. مامان توی آشپزخانه، داشت ظرف میوه را می‌چید. این چند روز خیلی‌ها به دیدنمان آمده بودند؛ ولی مامان برای هیچ‌کدام انقدر به خانه نرسیده بود: سفره ترمه روی اپن، بشقاب‌های چینی روی پذیرایی، میوه‌خوری کریستال... و همه این‌ها همان خاطره را تداعی می‌کردند. -کی قراره بیاد که انقدر سنگ تموم گذاشتین؟ -آقای فروغی و خانواده‌شون. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
خیلی ساکتید😕 بیاید بگید رمان رو اصلا دوست دارید یا نه😕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
خیلی ساکتید😕 بیاید بگید رمان رو اصلا دوست دارید یا نه😕
سلام سعی می‌کنم تعداد پارت‌ها رو بیشتر کنم ولی فعلا امکانش نیست🥲
ممنونم از محبتتون🥲💚
حالا به بزن بزن و بکش بکش هم میرسیم نگران نباشید😎
آره واقعا رمان پیچیده‌ایه به نظرم بعضی اسامی و نکات مهم رو یادداشت کنید 😅(جدی میگم) چون هرچی جلوتر بره پیچیده‌تر هم میشه😶
به زودی معلوم میشه...😁
سلام 😁 اسمش که ریحانه ست. و خب باید بریم جلو ببینیم چی میشه😉