☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 20 جای خالی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 21
اخمهایم درهم رفتند.
-فروغی؟ من میشناسمش؟
مامان یک لبخند معنادار زد؛ ولی متاسفانه من معنیاش را نفهمیدم. گفت: معلومه که میشناسی.
پشت میز غذاخوری نشستم و منتظر شدم مامان توضیح بیشتری بدهد؛ اما بهجای توضیح، پرسید: خب، جلسه چطور پیش رفت؟
-گفت باید با خانوادهم حرف بزنم و ازشون بپرسم چه اتفاقی افتاده که انقدر احساس عصبانیت میکنم.
فکر کردم راست گفتن بهترین راه کشیدن حقیقت از زیر زبان مامان باشد؛ ولی اشتباه فکر میکردم. فقط شانه بالا انداخت.
-یه تصادف سخت بود که متاسفانه تو همهش رو دیدی. وقتی دیدمت، همه لباسهات غرق خون بود. این تجربه سختیه. هرکسی باشه بهم میریزه.
دهان باز کردم تا به مامان بگویم که میدانم آن اتفاق تصادف نبوده؛ ولی صدای خودم را از پشتِ درِ بستهی ذهنم شنیدم که گفت: نه... الان وقتش نیست!
مامان روبهرویم پشت میز نشست و گفت: واقعا آقای فروغی رو یادت نمیاد؟
-باید بیاد؟
خندید.
-معلومه. چندماهه که باهاشون رفت و آمد داریم.
یک چیزهایی توی ذهنم آمد؛ ولی خودم را به خنگی زدم تا مامان خودش بگوید و گفت.
-خواستگارت بوده دیگه. واقعا یادت نمیاد؟ چند جلسه با هم حرف زدین.
تعجب نکردم. داشت یادم میآمد. من چند ماه گذشته را با یک نفر قرار گذاشته بودم، داشتیم با هم آشنا میشدیم. گفتم: آهان... یادم اومد، ولی خیلی کم. اسمش فروغی بود؟
مامان با شیطنت لبخند زد.
-بعله، امیرحسین فروغی. دیگه یادت اومد؟
-آره آره...
توی ذهنم اسم امیرحسین فروغی را تکرار کردم. اسمش را شنیده بودم؛ و باز هم چیزی به سینهام چنگ انداخت. اسید معدهام به جوشش افتاد و سکوت کردم. مامان ذوق کرد.
-وای خدا چه سرخ و سفیدم میشه!
ولی حال من شرم دخترانه نبود. دوباره قطبنمایی توی دلم به چرخش افتاده بود و عقربهاش گیج میچرخید. گفتم: یعنی باهاش ادامه دادم؟ جوابم مثبت بود؟
باز هم مامان خندید؛ طوری خندید که در این چند روز سابقه نداشت.
-آره دیگه.
صدای زنگ خانه بلند شد. مامان چادرش را از روی تکیه صندلی چنگ زد و به سوی آیفون دوید. طوری دوید که انگار عزیزِ گمشدهاش برگشته بود. و من وقتی چادرم را سرم کردم، حس کردم کسی به سینهام چنگ انداخت. بوی آن خاطره میآمد و توی آن خاطره، یادم آمد که قلبم از هیجان تیر میکشید. خاطره حالا کاملتر توی ذهنم جان گرفته بود، روزی بود که اولین بار آمدند خانهمان.
بوی دستهگل بزرگی که برای بابا – یا شاید من – آورده بودند تا خود اتاقم رسید. آن روز هم گلشان همین بو را میداد، همین بوی سرمستکننده را. دخترِ خجالتیِ درونم دوست داشت توی اتاق بماند؛ اما کنجکاوی امانم نمیداد. عقربه قطبنمای درون سینهام تند تند دور خودش میچرخید؛ پس چادر را روی سرم انداختم و رفتم بیرون.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 21 اخمهایم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 22
سه نفر آمده بودند؛ مادر، پدر و پسر. و بجز پسر که سرش پایین بود، پدر و مادر به گرمی سلام کردند و حالم را پرسیدند.
فروغیِ جوان بیش از همه شبیه پدرش بود. انگار نسخه جوان و ریشدار پدرش باشد. بلند و لاغر بود و برخلاف تصورم، کت و شلوار نپوشیده بود. پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. پوستش روشن بود و ریش و عینکش او را شبیه طلبهها کرده بود... راستی چکاره بود؟
به ذهنم فشار آوردم. حتما میدانستم چکاره است. یادم آمد که پدرش پزشک بود و برای همین مامان موقع تعارف میگفت «آقای دکتر». این را هم یادم آمد که مادرش چادرهای گران طرحدار میپوشید، مثل همین الان. و خودش... از خودش چیز زیادی یادم نبود.
خانواده فروغی روی مبل استیل سهنفرهمان نشسته بودند، مامان روی مبل تکنفره نشست و من کنار مامان، روی صندلی نشستم. بابا هنوز خواب بود و نمیخواستیم بیدارش کنیم. زیرچشمی به فروغی نگاه میکردم و دلم را میکاویدم. اگر چند ماه رفت و آمد کرده بودیم، باید احساسی یا تصوری درباره او توی دلم شکل میگرفت؛ ولی نبود. یا نبود یا مثل خیلی از احساسات دیگرم، در پس ذهنم تهنشین شده بود. بودن فروغی در آن لحظه نه مضطربم کرده بود نه خجالتزده. حالم شبیه دخترهایی که با خواستگارشان مواجه میشوند نبود و عقربههای قطبنما دور خودشان میچرخیدند.
***
-چرا اینطوری شد؟
این سوالی بود که شبها و هر وقت دیگری که بیکار میشدم به سرم میزد. داشتم از خستگی میمردم ولی نمیخواستم بخوابم. روی تخت وول میخوردم تا خوابم نبرد و با افکارم کلنجار میرفتم. فردا هفتم اردیبهشت بود؛ و فردا میشد چهارمین هفته. دقیقا بیست و شش روز؛ از هفتم فروردین تا الان؛ و من به طرز حیرتانگیزی زنده بودم، اما فکر کنم داشتم دیوانه میشدم.
به دنده راست غلت زدم. تخت جیرجیر نالید. دلم میخواست بخوابم؛ ولی عقلم میگفت نه. بدم نمیآمد که از بیخوابی بمیرم. نمیدانم چند ساعت از نیمهشب گذشته بود. هربار چرتم برده بود و از خواب پریده بودم. میترسیدم خوابم عمیق شود و دوباره آن خوابها را ببینم.
بدنم خیس عرق بود و هرشب همینطوری تا صبح توی تخت عذاب میکشیدم: عرق میکردم، داغ و سرد میشدم و وقتی خوابم میبرد، خوابش را میدیدم و از خواب میپریدم. یقه پیراهنم را گرفتم و کشیدم بلکه راه نفسم باز شود؛ نشد. پیراهنم را درآوردم و باز هم راه گلویم را چیز دیگری بسته بود؛ بغض نبود. چیز دیگری بود. بغض به مرور از بین میرود ولی این لعنتی بیست و شش روز بود که محکم سر جایش مانده بود؛ از آن شب شوم.
گاهی هم به راه حل فکر میکردم؛ خیلی وقتها. به این که چطوری درستش کنم. از دور کار خیلی سخت و بعیدی بود، ولی ته دلم، کورسوی امیدی میگفت میشود همهچیز مثل قبل شود. قلبم خراشیده بود، سوراخ شده بود و تیر میکشید، مثل وقتی که آب یخ به دندان کرمخورده بخورد. همانطوری بود. انگار یکی از آن گلولههای شش در سه میلیمتری به قلب من خورده بود، فرو رفته بود، سوراخ کرده بود و بافت را ترکانده بود. خیلی سخت بود که وقتی قلبم متلاشی شده بود، وانمود کنم همهچیز خوب است و همه دردش را شبها توی تختم بیاورم. هیچکس نمیتوانست حدس بزند که من دارم با یک قلبِ متلاشی زندگی میکنم و دلم خوش بود که خوب پنهانش کردهام.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 22 سه نفر آ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 23
قلبم له شده بود، ولی هنوز میتپید و هنوز چیزی را میخواست که قبلا میخواست. مشکل اصلی این بود. مشکل این بود که من میخواستم دقیقا به نقطهای برگردم که در آن فروپاشیده بودم و احتمالا بازهم این اتفاق میافتاد.
دوباره غلت زدم؛ اینبار طاقباز خوابیدم و ساعدم را روی پیشانی گذاشتم. صدای لرزشی از پایین تخت بلند شد. تلفن همراهم بود که میلرزید. روی یک دست چرخیدم تا گوشی را از پایین تختم بردارم. نور گوشی چشمم را زد. نام عابدزاده داشت روی صفحه روشن و خاموش میشد. ساعت سهی نیمهشب بود.
-الو؟
-الو احسان کجایی؟
-کجا باید باشم؟ توی تختم دیگه!
-بیا دادستانی... نه... بیا مرکز پزشکی قانونی.
سوراخ قلبم تیر کشید، زهری درونم ترشح کرد و کامم تلخ شد. یک نفر مرده بود یا در واقع کشته شده بود. خواب از سرم پرید. پرسیدم: چی شده؟
-بیا بهت میگم.
عابدزاده اگر میخواست نگوید نمیگفت. از تخت کنده شدم. لباس پوشیدم و طوری که مامان و بابا بیدار نشوند، از خانه بیرون زدم.
وقتی رسیدم، عابدزاده و شمس را در راهروی ورودی پزشکی قانونی ایستاده بودند. کس دیگری نبود و فقط یک ردیف چراغ کمنور و دلمرده در راهرو روشن بود. راهرو انگار انتها نداشت. انگار به آن دنیا میرسید. سعی کردم پریشانیام از رفتار سرریز نکند. به چند قدمیشان که رسیدم، گامهای شتابانم را کند کردم. هردو با دیدنم سلام کردند و سوالم پیش از آن که فکر کنم از دهانم پرید.
-سلام، چی شده؟
از این عجله پشیمان شدم. دلم میخواست اول کمی عابدزاده را بخاطر تماس بیموقعش سرزنش کنم. بنده خدا خودش هم زابهراه شده بود؛ این را میشد از لباسهای نامرتب و موهای ژولیده و پف پای چشمش فهمید. گفت: همتی فوت شده؛ همکار موسویان و وکیلی.
دلم میخواست نفسی از سر آسودگی بکشم؛ اما حبسش کردم. آنچه نگرانش بودم رخ نداده بود. پرسیدم: مُرده یا کشته شده؟
شمس تکیه از دیوار برداشت و گفت: معلوم نیست.
-یعنی چی؟
-تصادف کرده؛ ولی مثل این که علت مرگ سکته قلبی بوده. چون همکار پروژه اشراق بود، حفاظت گفت بررسی بشه.
عابدزاده حرف شمس را ادامه داد.
-شفیعی گفته اگه قتل بود، اینو هم ما پیگیری کنیم. نمیخواد به جای دیگه درز کنه.
روی صندلی کنار راهرو ولو شد. دور یقه پیراهن سفیدش با لکههای عرق خیس شده بود. پرسیدم: الان اینجاست؟
-آره. دکتر کالبدشکاف تازه اومده. قراره کالبدشکافی بشه.
-به چی میخواین برسین؟
-به چیزی که باعث شده همتیِ جوون و سالم، ایست قلبی کنه.
با نگاه اخمآلودم شمس را وا داشتم بیشتر توضیح دهد. گفت: سر چهارراه، چراغ قرمز رو رد کرده و با یه نیسان برخورد کرده. تصادف به خودیِ خود کشنده نبوده. فقط ماشینش یکم له شده. بدون هیچ زخم کشندهای فوت شده بود.
البته جوانها هم ممکن است سکته کنند؛ این را هرکسی میداند. با این سبک زندگیهای ناسالم الان، چیز غیرعادیای نیست؛ البته اگر مرحوم همکار یکی از پروژههای مهم دفاعی نباشد.
-کی تصادف کرده؟
-حدود نُه و نیم، ده شب.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
در حوزه مدیریت پسماند، باید به دوتا بعد همزمان توجه کرد: ۱. فرهنگ ۲. ساختار فرهنگ یعنی ما به مردم ی
در ادامه بحث آسیبشناسی اربعین با نگاه تمدنی،
به نظرم یکی از خلأها حضور کمرنگ زنان و مردانه بودن بیش از حد فضا بود.
البته منظورم زوار نیست. زائر خانم از ایران و پاکستان و سایر کشورها ماشاالله زیاد بودن.
منظورم حضور خود بانوان عراقی توی موکبهاست، که حداقل تا جایی که من دیدم، خیلی کمرنگ بود(البته شایدم من اینطور دیدم و واقعیت چیز دیگه ست؛ این صرفاً برداشت منه).
شاید علت این که وضعیت بهداشت هم خوب نبود، همین مردانه بودن بیش از حد فضا باشه.
شاید زنانهتر شدن موکبهای عراقی، کمک کنه به بهبود خدمات.
توی ایران، ما وقتی داشتیم مسیر رو به سمت مرز مهران طی میکردیم، هرجا توقف میکردیم یه موکبی چیزی بود برای اسکان و پذیرایی.
برای ناهار توقف کردیم، یه موکب توی یه مدرسه بود. وارد که شدیم دیدیم چندتا خانم دارن ظرفها رو میشورن و آقایون هم پذیرایی میکنن.
انقدر خانمها خوب و تمیز این ظرفها رو میشستن که اصلا من یه حس آرامشی گرفتما😅
(تازه این کار از نظر زیستمحیطی بهتر هم بود چون ظرف یکبارمصرف استفاده نمیشد).
بعد هم توی سایر خدمات موکب، خانمها بودن، حضور داشتن، کار میکردن و این توی سایر موکبهای ایران دیده میشد.
خیلی جدی، تمیز و منظم هم کار میکردن؛
اون هم با حفظ حریم بین زن و مرد.
ولی توی عراق من خانمها رو توی مواکب نمیدیدم.
صفر تا صد کار مردانه بود.
(البته میدونم موکبهایی هم هستن که اینطور نیستن)
خب چرا؟
چرا ما از ظرفیت ۵۰ درصد جامعه استفاده نمیکنیم؟
اون هم وقتی میدونیم حضور این ۵۰ درصد، هم برای خود زنها باعث رشد میشه، هم کیفیت خدمات رو بالا میبره، هم یه اثر خیلی مهم تمدنی داره؟
ما اگر قراره تمدن اسلامی بسازیم، ساختن این تمدن بدون حضور اجتماعی زن اصلا ممکن نیست!!
ما نمیتونیم داعیه تمدنی داشته باشیم، ولی زن رو از عرصه اجتماع حذف کنیم.
زن توی تمدن اسلامی، جایگاه انسانسازی داره،
ولی این انسانسازی فقط در خانواده اتفاق نمیافته.
بخشی از نقش زن، مادری و خانوادهداریه؛ نه همه نقش اون!!
زن باید حضور موثر اجتماعی داشته باشه!
باید ولایت اجتماعی داشته باشه!
باید در حرکتها و جنبشهای اجتماعی شرکت کنه و حتی پیشرو باشه!!!
وگرنه هیچ اتفاق مثبتی نمیافته؛
چه برسه به تمدن نوین اسلامی.
این حرف من نیستا!
نظر امام خمینی و امام خامنهای هست!
#اربعین #جامعه_شناسی