☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 24 دستم را
🥲🥲
-------------------------
اتفاقا کنکوریها رو خوب درک میکنم. چون کنکور خودمم سال ۹۹ بود و بخاطر کرونا عقب افتاد(همین اواخر مرداد بود).
انشاءالله همه کنکوریها موفق باشن و نتیجه تلاششون رو ببینن.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 25 جوابش را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 26
برای این که روی گل ننشینم، آن را برداشتم و لمسش باز هم موجی از گرما به صورتم آورد. احساس کردم به درخت ممنوعه دست زدهام. حس تلخی در جانم دوید. آن گل آشنا بود. من قبلا هم یک گل سفید هدیه گرفته بودم. یک نفر روبهرویم ایستاده بود و با صدایی که یک ذره – خیلی کم – از خجالت میلرزید، گفته بود: «این برای شماست» و گل را به سمتم گرفته بود. این واقعی واقعی بود؛ همین دیشب گلبرگهای رز سفید را وسط قرآنم پیدا کرده بودم و برایم سوال شده بود که از کجا آمدهاند؛ جواب این بود. چهره آن کسی که گل را داد یادم نیست؛ ولی حتما فروغی بود.
فروغی سوار شد و من زیر لب گفتم ممنون. شاید هم واقعا ممنون بودم؛ چون به لطف آن گل یک روزنه دیگر به گذشته باز شده بود. حتما من نظرم درباره فروغی منفی نبود که گلش را لای قرآن خشک کرده بودم؛ ولی سر در نمیآوردم که الان چرا با هدیه گرفتن گل، قند توی دلم آب نشده است و چرا بودن فروغی باعث نشده ضربان قلبم بالا و پایین شود و چرا از این که با فروغی توی یک ماشین نشستهام، خوشحال نیستم و حتی کمی معذبم.
فروغی تشکرم را که شنید، کمی سرخ شد و لبخند ریزی زد. خیلی خجالتی بود. آرام «قابلی نداشت»ی گفت و راه افتاد. تمام راه حتی یک لحظه هم از توی آینه یا به هر شکل دیگری نگاهم نکرد؛ اما لبخند روی صورتش بود. از این بابت هم از او ممنون بودم که مثل همیشه سربهزیر بود و مجبور نبودم زیر بار نگاه خریدارانهاش له شوم.
باز هم مثل طلبهها لباس پوشیده بود؛ شلوار پارچهای و پیراهن یقهبستهای که آن را روی شلوارش انداخته بود. یک عقیق سرخ هم توی دست راستش بود. مهندس الکترونیک و جوانترین همکار پروژه محل کار بابا بود. او هم مثل بابای خودم در دانشگاه مالک اشتر درس خوانده بود و قرار بود بعد از ارشدش جذب وزارت دفاع شود. وقتی همه اینها را کنار مومن و مذهبی بودنش میگذاشتی، سر جمع گزینه خوبی برای ازدواج بود: خانواده خوب، اخلاق خوب، شغل تضمین شده... ولی مشکل این بود که من آنقدرها نظرم مثبت نبود و برایش دلیل منطقی نداشتم. شاید چون یادم نمیآمد در این چند ماه رفت و آمد دقیقا به چه شناختی رسیدهام. هیچ چیز از گفتوگویم با فروغی یادم نبود و هرچه درِ بستهی حافظهام را میکوبیدم، جوابی نمیگرفتم.
چندبار خواستم سر صحبت را باز کنم؛ اما فروغی همچنان با لبخند به جلو خیره بود و طوری سکوت کرده بود که من هم خجالت میکشیدم حرف بزنم. آن لبخند در کنار بقیه رفتارهایش و اصرارش برای رفتوآمد بیشتر، حاکی از علاقه بود؛ یعنی مامان بیشتر از همه معتقد بود فروغی دلش را حسابی پای من باخته؛ اما باعث نمیشد من ذوق کنم یا من هم دل ببازم. نه از او بدم میآمد و نه دوستش داشتم. فروغی فقط من را گیج میکرد.
اولین بار بود که با هم بیرون میرفتیم؛ یعنی اولین بار بود که بدون پدر و مادرها بیرون میرفتیم. مثل این که تا قبل از آن بابا اجازه نداده بود. مامان توانسته بود بالاخره بابا را راضی کند؛ رگ خواب بابا توی دستش بود و البته نمیدانم چرا زودتر از این رگ خواب استفاده نکرده بود؟
فروغی بالاخره صدایش را صاف کرد و آرام پرسید: بابا بهترن انشاءالله؟
-بله خدا رو شکر.
-مامان خوبن؟
-بله.
کمی مکث کرد و محتاطتر گفت: خودتون خوبین؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
واکنش سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور به قتل حمیدرضا رجبزاده: ماجرای قتل این مداح، سیاسی و
محسن اختیاری، بازپرس شعبه یک دادسرای جنایی تهران:
"کلیه اخبار منتشرشده از سوی برخی خبرگزاریها مبنی بر اینکه قتل حمیدرضا رجبزاده با انگیزه شخصی، فردی یا عاطفی به وقوع پیوسته، کذب بوده و با محتویات پرونده و تحقیقات قضایی انجامشده مطابقت ندارد.
در این پرونده، عاملان جنایت هیچگونه انگیزه شخصی و فردی برای ارتکاب این جنایت نداشتهاند و مطالب مطرحشده درباره وجود چنین انگیزهای، مورد تأیید نیست.
وجود انگیزههای شخصی برای وقوع این قتل تکذیب میشود"
عجب...
با آبروی این بنده خدا بازی کردن،
و قتلش رو بیاهمیت جلوه دادن...
عجب...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
محسن اختیاری، بازپرس شعبه یک دادسرای جنایی تهران: "کلیه اخبار منتشرشده از سوی برخی خبرگزاریها مبنی
ممنون از فرمانده جانشین انتظامی بابت اون خبری که گذاشتیم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 26 برای این
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 27
کمی مکث کرد و محتاطتر گفت: خودتون خوبین؟
-الحمدلله.
تکرار کرد: الحمدلله.
خیلی غلیظتر از من الحمدلله گفت؛ و البته از ته دلش.
امیدوار شدم گفتوگو ادامه پیدا کند تا سوالهایم را بپرسم؛ و او هم انگار بدش نمیآمد ادامه بدهد؛ اما نه با حرفهای مفید. کمی درباره آب و هوا حرف زد و بعد درباره برجام و مذاکرات و گرانی؛ چیزهایی که آن لحظه حوصلهاش را نداشتم و انقدر کوتاه جوابش را دادم که سکوت کند. دیگر تا به هتل خواجو برسیم هم حرفی نزد.
وقتی رسیدیم، مهلت ندادم در را برایم باز کند. خودم پیاده شدم و چند قدم جلوتر رفتم تا در ماشین را قفل کند و به من برسد؛ اما ناگاه با دیدن در ورودی هتل، دوباره خشکم زد.
فرش قرمز و پا خورده، نگهبان جلوی در، در اتوماتیک با شیشههای تیره، طرحهای سنتی دور در ورودی... همه آشنا بودند. من قبلا اینجا آمده بودم. همینجایی که الان ایستاده بودم، قبلا هم ایستاده بودم. دقیقا همینجا. خاطرهاش طوری زنده شد که انگار همان لحظه بود. یادم آمد که شب بود و هوا سرد و پاییزی بود و یک نفر چند قدم جلوتر، سمت راستِ در هتل ایستاده بود؛ پشت به من. من را ندیده بود و منتظرم بود. یک مرد بود، یادم نیست کی. حتما فروغی. کمکم پازل فروغی داشت کامل میشد.
-ببخشید... تشریف نمیبرید داخل؟
از خاطرهام در یک شب پاییزی برگشتم به عصر بهاری. فروغی منتظرم بود. تعارف زد و جلوتر از او به راه افتادم. موقع ورود، یک لحظه با نگهبان چشم در چشم شدم. او را به چهره میشناختم؛ من بیشتر از یک بار اینجا آمده بودم. میدانستم کافیشاپ کدام طرف است و لابی کدام طرف. بدون راهنمایی فروغی هم میتوانستم پیش بروم.
به محیط کافه که رسیدم، شوک دیگری وارد شد. اینجا را هم میشناختم. و حتی یادم هست که سر کدام میز نشسته بودیم؛ میز سوم کنار دیوار سمت چپ. یادم آمد. ملاقات اول اینجا بود. مادرها پشت میز کنار ستون نشسته بودند و ما رفتیم پشت میزی کنار دیوار نشستیم. هر قدمی که برمیداشتم خاطرهای جان میگرفت؛ و در همه خاطرات، چهره فروغی مبهم بود. انگار از خاطره کنده شده بود؛ شاید چون من هم بیشتر اوقات سرم پایین بود و نگاهش نمیکردم.
خواستم به سمت آن میز همیشگی بروم؛ اما پایم به آن سو نچرخید. به سمت میز کنار ستون رفتم. صندلی را عقب کشیدم و حتی حس کشیده شدن صندلی روی زمینِ موکت شدهی کافه هم برایم آشنا بود. یادم آمد که قبلا وقتی اینجا میآمدیم، فروغی اول صندلی را برایم عقب میکشید و بعد خودش مینشست؛ اما این بار این کار را نکرد.
روبهروی هم نشستیم و فروغی دکمه پیجر را زد. دستش را روی پاهایش گذاشته بود، خودش را جمع کرده بود و سربهزیر اما لبخند به لب، سکوت کرده بود. هربار عینکش روی بینیاش سر میخورد و با دست آن را سر جای خودش هل میداد.
پیشخدمت رسید و دوتا فهرست برابرمان گذاشت. فروغی باز هم سرش را بالا نیاورد که به چهره بزک شده زن پیشخدمت نگاه کند. زن رفت و فروغی به فهرست من اشاره کرد.
-بفرمایید انتخاب کنید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 27 کمی مکث
حدسهایی که میزنید جالبه و چون تا حدی درسته، نمیشه توی کانال بذارم😅
داستان لو میره
چهار داوطلب کنکور ۱۴۰۵، حنانه علیزاده، امیرمحمد احمدی، مهدی قضوی و ضها اشرفی، در جریان حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیدند و امروز جای آنها در جلسه آزمون خالی است💔
#لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 27 کمی مکث
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 28
یادم آمد که جلسه اول چی انتخاب کرده بودم: شربت زعفران. همیشه توی قرارهای خواستگاری چایی سفارش میدادم؛ ارزانترین و سادهترین چیزی که در منو بود. نمیخواستم پسرها و خانوادهشان سر جلسه اول به خرجهای سنگین بیفتند. آن جلسه اول اما، دلم شربت زعفران میخواست. و او... یادم نیست. فکر کنم چای ماسالا یا چنین چیزی... و کنارش یک کیک شکلاتی هم گرفته بود که به زور توانستم چند تکهاش را بخورم. حتی یادم آمد جلسه اول، بیسکوییتِ کنار چایاش را موقع برخاستن، برداشت و گذاشت توی جیبش و من به سختی خندهام را کنترل کردم. همه اینها یادم بود، ولی یادم نبود قیافهاش چه شکلی بود. دستانش... دستانش لاغر و سبزه بودند و یک ساعت دیجیتالی بزرگ مشکی دست چپش بود. خوب یادم هست، یک عقیق هم داشت. دستهای فروغی هم لاغر بود؛ ولی سبزه نبود و ساعتش هم عقربهای بود، با بند قهوهای.
موریانههای تردید به جان مغزم افتادند.
-من انتخاب کردم. شما چی؟
دوباره برگشتم همانجا که بودم.
-منم همینطور.
دوباره پیجر را فشرد. به دستانش دقت کردم. سبزه نبود. سفید بود بیشتر؛ متمایل به گندمی. خدایا عقیقِ مرد توی خاطراتم چه شکلی بود؟ یادم نیامد.
-چی میل دارین؟
این را پیشخدمت پرسید و فروغی جواب داد: یه اسپرسو. و ایشون...
سریع گفتم: شربت زعفرون.
سفارش را گرفت و رفت. یادم نمیآمد اسپرسو سفارش داده باشد. اولین بارش بود؛ و اصولا کسی که اهل قهوه نباشد، یکهویی اسپرسو سفارش نمیدهد. اسپرسو تلخ و سنگین است، مال قهوهخورهای حرفهای ست. شاید هم نمیدانست اسپرسو چیست و چه مزهای میدهد.
همچنان ساکت بود و نگاهش طوری بود که میشد حدس زد دنبال راهی برای شروع صحبت است؛ پس من راحتش کردم و سوالم را پرسیدم.
-ببخشید... من یادم نمیاد ما چه حرفایی با هم زدیم. بیشتر اتفاقای قبل تصادف رو یادم رفته.
لبخندش بیشتر کش آمد. دستمالی از روی میز برداشت و عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. گفت: چیز زیادی که نگفتیم... در حد دو جلسه، حرفای اولیه.
دستمال را توی دستانش فشرد و مغز من هم مثل آن دستمال مچاله شد. مات ماندم؛ او اما باز هم با همان لبخند گفت: اگه چیز دیگهای هم هست که یادتون رفته بفرمایید تا بگم.
-یه چیزایی یادمه... ولی خیلی کم. اینجا که اومدم داره یادم میاد.
پیشانیاش چروک افتاد.
-چطور؟
-یادم اومد که قبلا اینجا اومده بودیم.
لبخندش کمرنگ شد.
-نه، این اولین باره که اینجا میایم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi