eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واکنش سردار رضایی، جانشین فرمانده انتظامی کشور به قتل حمیدرضا رجب‌زاده: ماجرای قتل این مداح، سیاسی و
محسن اختیاری، بازپرس شعبه یک دادسرای جنایی تهران: "کلیه اخبار منتشرشده از سوی برخی خبرگزاری‌ها مبنی بر اینکه قتل حمیدرضا رجب‌زاده با انگیزه شخصی، فردی یا عاطفی به وقوع پیوسته، کذب بوده و با محتویات پرونده و تحقیقات قضایی انجام‌شده مطابقت ندارد. در این پرونده، عاملان جنایت هیچ‌گونه انگیزه شخصی و فردی برای ارتکاب این جنایت نداشته‌اند و مطالب مطرح‌شده درباره وجود چنین انگیزه‌ای، مورد تأیید نیست. وجود انگیزه‌های شخصی برای وقوع این قتل تکذیب می‌شود" عجب... با آبروی این بنده خدا بازی کردن، و قتلش رو بی‌اهمیت جلوه دادن... عجب...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 26 برای این
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 27 کمی مکث کرد و محتاط‌تر گفت: خودتون خوبین؟ -الحمدلله. تکرار کرد: الحمدلله. خیلی غلیظ‌تر از من الحمدلله گفت؛ و البته از ته دلش. امیدوار شدم گفت‌وگو ادامه پیدا کند تا سوال‌هایم را بپرسم؛ و او هم انگار بدش نمی‌آمد ادامه بدهد؛ اما نه با حرف‌های مفید. کمی درباره آب و هوا حرف زد و بعد درباره برجام و مذاکرات و گرانی؛ چیزهایی که آن لحظه حوصله‌اش را نداشتم و انقدر کوتاه جوابش را دادم که سکوت کند. دیگر تا به هتل خواجو برسیم هم حرفی نزد. وقتی رسیدیم، مهلت ندادم در را برایم باز کند. خودم پیاده شدم و چند قدم جلوتر رفتم تا در ماشین را قفل کند و به من برسد؛ اما ناگاه با دیدن در ورودی هتل، دوباره خشکم زد. فرش قرمز و پا خورده، نگهبان جلوی در، در اتوماتیک با شیشه‌های تیره، طرح‌های سنتی دور در ورودی... همه آشنا بودند. من قبلا اینجا آمده بودم. همینجایی که الان ایستاده بودم، قبلا هم ایستاده بودم. دقیقا همینجا. خاطره‌اش طوری زنده شد که انگار همان لحظه بود. یادم آمد که شب بود و هوا سرد و پاییزی بود و یک نفر چند قدم جلوتر، سمت راستِ در هتل ایستاده بود؛ پشت به من. من را ندیده بود و منتظرم بود. یک مرد بود، یادم نیست کی. حتما فروغی. کم‌کم پازل فروغی داشت کامل می‌شد. -ببخشید... تشریف نمی‌برید داخل؟ از خاطره‌ام در یک شب پاییزی برگشتم به عصر بهاری. فروغی منتظرم بود. تعارف زد و جلوتر از او به راه افتادم. موقع ورود، یک لحظه با نگهبان چشم در چشم شدم. او را به چهره می‌شناختم؛ من بیشتر از یک بار اینجا آمده بودم. می‌دانستم کافی‌شاپ کدام طرف است و لابی کدام طرف. بدون راهنمایی فروغی هم می‌توانستم پیش بروم. به محیط کافه که رسیدم، شوک دیگری وارد شد. اینجا را هم می‌شناختم. و حتی یادم هست که سر کدام میز نشسته بودیم؛ میز سوم کنار دیوار سمت چپ. یادم آمد. ملاقات اول اینجا بود. مادرها پشت میز کنار ستون نشسته بودند و ما رفتیم پشت میزی کنار دیوار نشستیم. هر قدمی که برمی‌داشتم خاطره‌ای جان می‌گرفت؛ و در همه خاطرات، چهره فروغی مبهم بود. انگار از خاطره کنده شده بود؛ شاید چون من هم بیشتر اوقات سرم پایین بود و نگاهش نمی‌کردم. خواستم به سمت آن میز همیشگی بروم؛ اما پایم به آن سو نچرخید. به سمت میز کنار ستون رفتم. صندلی را عقب کشیدم و حتی حس کشیده شدن صندلی روی زمینِ موکت شده‌ی کافه هم برایم آشنا بود. یادم آمد که قبلا وقتی اینجا می‌آمدیم، فروغی اول صندلی را برایم عقب می‌کشید و بعد خودش می‌نشست؛ اما این بار این کار را نکرد. روبه‌روی هم نشستیم و فروغی دکمه پیجر را زد. دستش را روی پاهایش گذاشته بود، خودش را جمع کرده بود و سربه‌زیر اما لبخند به لب، سکوت کرده بود. هربار عینکش روی بینی‌اش سر می‌خورد و با دست آن را سر جای خودش هل می‌داد. پیشخدمت رسید و دوتا فهرست برابرمان گذاشت. فروغی باز هم سرش را بالا نیاورد که به چهره بزک شده زن پیشخدمت نگاه کند. زن رفت و فروغی به فهرست من اشاره کرد. -بفرمایید انتخاب کنید. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 27 کمی مکث
حدس‌هایی که میزنید جالبه و چون تا حدی درسته، نمیشه توی کانال بذارم😅 داستان لو میره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چهار داوطلب کنکور ۱۴۰۵، حنانه علیزاده، امیرمحمد احمدی، مهدی قضوی و ضها اشرفی، در جریان حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیدند و امروز جای آنها در جلسه آزمون خالی است💔 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 27 کمی مکث
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 28 یادم آمد که جلسه اول چی انتخاب کرده بودم: شربت زعفران. همیشه توی قرارهای خواستگاری چایی سفارش می‌دادم؛ ارزان‌ترین و ساده‌ترین چیزی که در منو بود. نمی‌خواستم پسرها و خانواده‌شان سر جلسه اول به خرج‌های سنگین بیفتند. آن جلسه اول اما، دلم شربت زعفران می‌خواست. و او... یادم نیست. فکر کنم چای ماسالا یا چنین چیزی... و کنارش یک کیک شکلاتی هم گرفته بود که به زور توانستم چند تکه‌اش را بخورم. حتی یادم آمد جلسه اول، بیسکوییتِ کنار چای‌اش را موقع برخاستن، برداشت و گذاشت توی جیبش و من به سختی خنده‌ام را کنترل کردم. همه این‌ها یادم بود، ولی یادم نبود قیافه‌اش چه شکلی بود. دستانش... دستانش لاغر و سبزه بودند و یک ساعت دیجیتالی بزرگ مشکی دست چپش بود. خوب یادم هست، یک عقیق هم داشت. دست‌های فروغی هم لاغر بود؛ ولی سبزه نبود و ساعتش هم عقربه‌ای بود، با بند قهوه‌ای. موریانه‌های تردید به جان مغزم افتادند. -من انتخاب کردم. شما چی؟ دوباره برگشتم همانجا که بودم. -منم همینطور. دوباره پیجر را فشرد. به دستانش دقت کردم. سبزه نبود. سفید بود بیشتر؛ متمایل به گندمی. خدایا عقیقِ مرد توی خاطراتم چه شکلی بود؟ یادم نیامد. -چی میل دارین؟ این را پیشخدمت پرسید و فروغی جواب داد: یه اسپرسو. و ایشون... سریع گفتم: شربت زعفرون. سفارش را گرفت و رفت. یادم نمی‌آمد اسپرسو سفارش داده باشد. اولین بارش بود؛ و اصولا کسی که اهل قهوه نباشد، یکهویی اسپرسو سفارش نمی‌دهد. اسپرسو تلخ و سنگین است، مال قهوه‌خورهای حرفه‌ای ست. شاید هم نمی‌دانست اسپرسو چیست و چه مزه‌ای می‌دهد. همچنان ساکت بود و نگاهش طوری بود که می‌شد حدس زد دنبال راهی برای شروع صحبت است؛ پس من راحتش کردم و سوالم را پرسیدم. -ببخشید... من یادم نمیاد ما چه حرفایی با هم زدیم. بیشتر اتفاقای قبل تصادف رو یادم رفته. لبخندش بیشتر کش آمد. دستمالی از روی میز برداشت و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. گفت: چیز زیادی که نگفتیم... در حد دو جلسه، حرفای اولیه. دستمال را توی دستانش فشرد و مغز من هم مثل آن دستمال مچاله شد. مات ماندم؛ او اما باز هم با همان لبخند گفت: اگه چیز دیگه‌ای هم هست که یادتون رفته بفرمایید تا بگم. -یه چیزایی یادمه... ولی خیلی کم. اینجا که اومدم داره یادم میاد. پیشانی‌اش چروک افتاد. -چطور؟ -یادم اومد که قبلا اینجا اومده بودیم. لبخندش کمرنگ شد. -نه، این اولین باره که اینجا میایم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 28 یادم آمد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 29 انگار با سرعت صد و بیست کیلومتر بر ساعت، به یک دیوار بتنی خورده بودم. گیج و منگ به پشتی صندلی تکیه دادم. کافه دور سرم چرخید و جایی از اعماق قلبم تیر کشید. آن خشم مبهم دوباره داشت شعله می‌کشید و رخ نشان می‌داد. صدای فروغی را به سختی می‌شنیدم که می‌گفت: ما هیچ وقت اینجا نیومده بودیم. جلسه اولمون توی پارک بود، همین ماه قبل. یادتون نیست؟ *** هایپرکالمی. مسمومیت با پتاسیم. این توضیح پزشکی قانونی درباره مرگ همتی بود. همتی بعد از موسویان، دومین نفر توی پروژه اشراق بود. نخبه برنامه‌نویسی بود؛ یک‌جورهایی از نظر فنی، از موسویان هم مهم‌تر. و واقعا آدم خوبی هم بود. برای پرونده قتل دختر وکیلی با او هم صحبت کرده بودم. متواضع و مومن بود. حیف بود بمیرد. هایپرکالمی جان همتی را گرفته بود. پرونده پزشکی‌اش وسط میز، میان ما سه‌تا افتاده بود و هرسه‌تایمان حالا می‌دانستیم که همتی آنقدرها که عباس می‌گفت سالم نبود؛ نارسایی کلیه داشت. اینطور که پزشکی قانونی گفته بود، چنین مرگی برای کسی که نارسایی کلیه داشته باشد محتمل بود. عباس تیغه‌های بینی‌اش را میان دو انگشت فشرد و گفت: خب که چی؟ این دیگه نمی‌تونه عمدی باشه. دست دراز کردم و پرونده پزشکی را به سمت خودم کشیدم. عابدزاده به عباس گفت: یعنی می‌گی ربطی به اون دوتای دیگه نداشته؟ لهجه ترکی عابدزاده غلیظ شده بود. دوباره رگ ترکی‌اش زده بود بالا. پرونده پزشکی را باز کردم و تندتند ورق زدم تا به صفحات آخر برسم. نمی‌دانستم دقیقا دنبال چه می‌گردم؛ ولی مطمئن بودم چیزی آنجا هست که ما ندیده باشیم. همتی بخاطر فشار خونش تحت نظر بود. گاهی به درمانگاه نزدیک خانه‌شان می‌رفت تا پزشک فشارش را چک کند؛ و آخرین تاریخ مراجعه‌اش به درمانگاه، ششم اردیبهشت بود؛ یک شب قبل از فوتش. کمتر از بیست و چهار ساعت حتی. خودش بود. یک اتفاقی توی درمانگاه افتاده بود و این حدس را بلند به زبان آوردم. عباس سرش را تکان داد. -آره، پسرش بهم گفت شب قبلش فشارش رفته بالا و بردنش درمونگاه. بعد رو به من کرد. -رو چه حسابی می‌گی توی درمونگاه یه اتفاقی افتاده؟ -همتی دائم پتاسیم خونش رو کنترل می‌کرده. خانواده‌ش گفتن خیلی پرهیز غذایی داشته. پس چطور یهو پتاسیم خون رفته بالا؟ عباس و عابدزاده منتظر و خسته و گیج نگاهم کردند. گفتم: شاید بهش تزریق شده. عابدزاده با چشمان سرخ به نگاه کردن ادامه داد؛ ولی عباس از روی صندلی برخاست. -فهمیدنش ساده ست. حتما درمونگاه یه دوربینی چیزی داره. دنبالش برخاستم. عابدزاده هنوز روی صندلی نشسته بود و غرغر می‌کرد. -دارید همه‌چیز رو پیچیده می‌کنید. باید تمرکز روی ارتباطات ناصر باشه، مهم‌ترین سرنخ اونه. عباس در آستانه در ایستاد، من هم. گفتم: آره قطعا. تا ما میایم می‌تونین شما روش کار کنین. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
آقای قالیباف ما گرسنه نیستیم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقای قالیباف ما گرسنه نیستیم...
داستان چیز دیگه‌ای است امان از کودتا و کودتا چیان...