eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 27 کمی مکث
حدس‌هایی که میزنید جالبه و چون تا حدی درسته، نمیشه توی کانال بذارم😅 داستان لو میره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چهار داوطلب کنکور ۱۴۰۵، حنانه علیزاده، امیرمحمد احمدی، مهدی قضوی و ضها اشرفی، در جریان حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیدند و امروز جای آنها در جلسه آزمون خالی است💔 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 27 کمی مکث
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 28 یادم آمد که جلسه اول چی انتخاب کرده بودم: شربت زعفران. همیشه توی قرارهای خواستگاری چایی سفارش می‌دادم؛ ارزان‌ترین و ساده‌ترین چیزی که در منو بود. نمی‌خواستم پسرها و خانواده‌شان سر جلسه اول به خرج‌های سنگین بیفتند. آن جلسه اول اما، دلم شربت زعفران می‌خواست. و او... یادم نیست. فکر کنم چای ماسالا یا چنین چیزی... و کنارش یک کیک شکلاتی هم گرفته بود که به زور توانستم چند تکه‌اش را بخورم. حتی یادم آمد جلسه اول، بیسکوییتِ کنار چای‌اش را موقع برخاستن، برداشت و گذاشت توی جیبش و من به سختی خنده‌ام را کنترل کردم. همه این‌ها یادم بود، ولی یادم نبود قیافه‌اش چه شکلی بود. دستانش... دستانش لاغر و سبزه بودند و یک ساعت دیجیتالی بزرگ مشکی دست چپش بود. خوب یادم هست، یک عقیق هم داشت. دست‌های فروغی هم لاغر بود؛ ولی سبزه نبود و ساعتش هم عقربه‌ای بود، با بند قهوه‌ای. موریانه‌های تردید به جان مغزم افتادند. -من انتخاب کردم. شما چی؟ دوباره برگشتم همانجا که بودم. -منم همینطور. دوباره پیجر را فشرد. به دستانش دقت کردم. سبزه نبود. سفید بود بیشتر؛ متمایل به گندمی. خدایا عقیقِ مرد توی خاطراتم چه شکلی بود؟ یادم نیامد. -چی میل دارین؟ این را پیشخدمت پرسید و فروغی جواب داد: یه اسپرسو. و ایشون... سریع گفتم: شربت زعفرون. سفارش را گرفت و رفت. یادم نمی‌آمد اسپرسو سفارش داده باشد. اولین بارش بود؛ و اصولا کسی که اهل قهوه نباشد، یکهویی اسپرسو سفارش نمی‌دهد. اسپرسو تلخ و سنگین است، مال قهوه‌خورهای حرفه‌ای ست. شاید هم نمی‌دانست اسپرسو چیست و چه مزه‌ای می‌دهد. همچنان ساکت بود و نگاهش طوری بود که می‌شد حدس زد دنبال راهی برای شروع صحبت است؛ پس من راحتش کردم و سوالم را پرسیدم. -ببخشید... من یادم نمیاد ما چه حرفایی با هم زدیم. بیشتر اتفاقای قبل تصادف رو یادم رفته. لبخندش بیشتر کش آمد. دستمالی از روی میز برداشت و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. گفت: چیز زیادی که نگفتیم... در حد دو جلسه، حرفای اولیه. دستمال را توی دستانش فشرد و مغز من هم مثل آن دستمال مچاله شد. مات ماندم؛ او اما باز هم با همان لبخند گفت: اگه چیز دیگه‌ای هم هست که یادتون رفته بفرمایید تا بگم. -یه چیزایی یادمه... ولی خیلی کم. اینجا که اومدم داره یادم میاد. پیشانی‌اش چروک افتاد. -چطور؟ -یادم اومد که قبلا اینجا اومده بودیم. لبخندش کمرنگ شد. -نه، این اولین باره که اینجا میایم. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 28 یادم آمد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 29 انگار با سرعت صد و بیست کیلومتر بر ساعت، به یک دیوار بتنی خورده بودم. گیج و منگ به پشتی صندلی تکیه دادم. کافه دور سرم چرخید و جایی از اعماق قلبم تیر کشید. آن خشم مبهم دوباره داشت شعله می‌کشید و رخ نشان می‌داد. صدای فروغی را به سختی می‌شنیدم که می‌گفت: ما هیچ وقت اینجا نیومده بودیم. جلسه اولمون توی پارک بود، همین ماه قبل. یادتون نیست؟ *** هایپرکالمی. مسمومیت با پتاسیم. این توضیح پزشکی قانونی درباره مرگ همتی بود. همتی بعد از موسویان، دومین نفر توی پروژه اشراق بود. نخبه برنامه‌نویسی بود؛ یک‌جورهایی از نظر فنی، از موسویان هم مهم‌تر. و واقعا آدم خوبی هم بود. برای پرونده قتل دختر وکیلی با او هم صحبت کرده بودم. متواضع و مومن بود. حیف بود بمیرد. هایپرکالمی جان همتی را گرفته بود. پرونده پزشکی‌اش وسط میز، میان ما سه‌تا افتاده بود و هرسه‌تایمان حالا می‌دانستیم که همتی آنقدرها که عباس می‌گفت سالم نبود؛ نارسایی کلیه داشت. اینطور که پزشکی قانونی گفته بود، چنین مرگی برای کسی که نارسایی کلیه داشته باشد محتمل بود. عباس تیغه‌های بینی‌اش را میان دو انگشت فشرد و گفت: خب که چی؟ این دیگه نمی‌تونه عمدی باشه. دست دراز کردم و پرونده پزشکی را به سمت خودم کشیدم. عابدزاده به عباس گفت: یعنی می‌گی ربطی به اون دوتای دیگه نداشته؟ لهجه ترکی عابدزاده غلیظ شده بود. دوباره رگ ترکی‌اش زده بود بالا. پرونده پزشکی را باز کردم و تندتند ورق زدم تا به صفحات آخر برسم. نمی‌دانستم دقیقا دنبال چه می‌گردم؛ ولی مطمئن بودم چیزی آنجا هست که ما ندیده باشیم. همتی بخاطر فشار خونش تحت نظر بود. گاهی به درمانگاه نزدیک خانه‌شان می‌رفت تا پزشک فشارش را چک کند؛ و آخرین تاریخ مراجعه‌اش به درمانگاه، ششم اردیبهشت بود؛ یک شب قبل از فوتش. کمتر از بیست و چهار ساعت حتی. خودش بود. یک اتفاقی توی درمانگاه افتاده بود و این حدس را بلند به زبان آوردم. عباس سرش را تکان داد. -آره، پسرش بهم گفت شب قبلش فشارش رفته بالا و بردنش درمونگاه. بعد رو به من کرد. -رو چه حسابی می‌گی توی درمونگاه یه اتفاقی افتاده؟ -همتی دائم پتاسیم خونش رو کنترل می‌کرده. خانواده‌ش گفتن خیلی پرهیز غذایی داشته. پس چطور یهو پتاسیم خون رفته بالا؟ عباس و عابدزاده منتظر و خسته و گیج نگاهم کردند. گفتم: شاید بهش تزریق شده. عابدزاده با چشمان سرخ به نگاه کردن ادامه داد؛ ولی عباس از روی صندلی برخاست. -فهمیدنش ساده ست. حتما درمونگاه یه دوربینی چیزی داره. دنبالش برخاستم. عابدزاده هنوز روی صندلی نشسته بود و غرغر می‌کرد. -دارید همه‌چیز رو پیچیده می‌کنید. باید تمرکز روی ارتباطات ناصر باشه، مهم‌ترین سرنخ اونه. عباس در آستانه در ایستاد، من هم. گفتم: آره قطعا. تا ما میایم می‌تونین شما روش کار کنین. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
آقای قالیباف ما گرسنه نیستیم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقای قالیباف ما گرسنه نیستیم...
داستان چیز دیگه‌ای است امان از کودتا و کودتا چیان...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨با سپاهی از شهیدان خواهد آمد... 🔸 سالروز آغاز امامت حضرت ولیعصر«عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف» ارواحنافداه بر منتظران مبارک باد💐
قطر، خلبان‌های شجاع و عزیز ما رو بدون توجه به قوانین بین‌المللی اسیر کرده(در واقع ربوده) و بدون نظارت صلیب سرخ و بدون رسیدگی پزشکی مناسب اون‌ها رو نگه داشته. حالا ما داریم خواهش می‌کنیم اونا رو برگردونه!😐 لابد قطر هم میگه چشممممم🙄 آقایون مسئول! اینجا زبون زور جواب میده. اینجا شما باید جلوی تردد کشتی‌های قطری از تنگه هرمز رو بگیری، چهارتا موشک حواله‌ش کنی، تا بفهمه باید خلبان‌هامون رو آزاد کنه. وگرنه با لطفاً و خواهش می‌کنم و ابراز نگرانی و محکوم کردن و اینا، هیچ نتیجه‌ای حاصل نمیشه و خدای نکرده این خلبان‌ها هم به سرنوشت حاج احمد متوسلیان و چهارتا دیپلمات ایرانی ربوده شده توی لبنان دچار می‌شن. حالا شما هی بیا گردن کج کن بگو تو رو خداااا😏