eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 30 عابدزاده
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 31 -تقریباً جور درمیاد. منطقی‌تره. -متاسفانه ناصر مرده. نمی‌تونیم ازش بپرسیم. -خوشبختانه ناصر تنها نبوده. کافیه بفهمیم با کی کار می‌کرده. گیرش میاریم و ازش می‌پرسیم. به درمانگاه رسیدیم. حکم نداشتیم؛ اما کارت شناسایی کافی بود. به هرحال عابدزاده هم درجریان بود و می‌توانست فردا در وقت اداری، حکمش را بزند که بعداً دردسر نشود. و حتی نیاز به کارت هم نبود؛ حراست درمانگاه با دیدن قیافه‌هامان وا داد. داخل اتاق بستری برادران دوربین نداشت. فقط یک دوربین بیرون اتاق بود. عباس فیلم را از قبل مراجعه همتی پخش کرد. همتی تنهایی آمده بود درمانگاه. تلوتلو می‌خورد و قفسه سینه‌اش را با دست ماساژ می‌داد. معلوم بود که اولین بارش نیست. رفت داخل اتاق بستری. عباس گفت: تو حواست به فیلم باشه، من می‌خوام برم با سرپرستار صحبت کنم. -که چی بشه؟ -می‌خوام ببینم کیا شیفت بودن و دقیقا چکار براش کردن. عباس رفت و چشمان من روی نمایشگر ماند. همتی داخل اتاق بود، یک مرد پرستار گاهی می‌آمد و گاهی می‌رفت؛ ماسک نداشت. به قیافه‌اش می‌خورد چهل سال را رد کرده باشد. از مامور حراست پرسیدم: این آقا رو می‌شناسید؟ و به مرد پرستار اشاره کردم. مامور گفت: آره، چند ساله اینجا کار می‌کنه. قبل این که من بیام. مسئول قسمت بستری برادرانه. باهاش رفیقم. فکر کنم الان هم شیفتش باشه. -فامیلش چیه؟ -مرادی. فیلم را نگه داشتم. همراهم را درآوردم و برای عباس پیام دادم: یه پرستار به اسم مرادی، از اون بپرس. دوباره فیلم را پخش کردم. یک پسربچه همراه پدرش وارد اتاق شد. پدرش یک سطل را جلوی پسر گرفته بود و پسر با تکیه به پدر راه می‌رفت؛ انگار می‌خواست بالا بیاورد. توی دست پدر، یک پلاستیک پر از آمپول و سرم بود. کمی بعد، یک مرد تنها وارد اتاق بستری شد. مرد ماسک داشت و پای کشان، به زور قدم برمی‌داشت. پلاستیکِ پر از سرم و آمپول توی دست او هم بود. مرد وارد اتاق شد و پشت سرش، مرادی هم رفت تو. بعد از چند دقیقه، مرادی بیرون آمد. احتمالا سرم مرد و پسربچه را زده بود و داشت می‌رفت اتاق تزریقات. فیلم را با سرعت بیشتری پخش کردم. حتما سرم پسربچه و مرد، نیم ساعت طول می‌کشید. مرادی هم سر بیست دقیقه رفت توی اتاق و کمی بعد، پسربچه و پدرش بیرون آمدند؛ ولی مرد هنوز نیامده بود. بیماری آمد و مرادی را صدا زد. پلاستیکی توی دستش بود. مرادی دنبال مرد به اتاق تزریقات رفت و همتی با آن مرد ناشناس در اتاق تنها ماند. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
داشتم به این فکر می‌کردم که اگه حضرت خدیجه علیهاالسلام توی این زمانه بودن، خیلی از آقایون منبری و تر
ممنونم از محبت شما ولی از منم نمی‌پذیرن، میگن شما جامعه‌شناسی خوندی و غرب‌زده‌ای😕😅
383K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو جا داشت دیروز به عنوان تبریک روز پزشک میذاشتم😂 دکتر جان(😂)، وزن قلب به طور میانگین ۲۵۰ تا ۳۰۰ گرم هست، که البته با توجه به سن، جنسیت، قد و وزن و وضعیت جسمی متفاوته🙄 حالا شاید رییس جمهور خوبی نباشه، ولی پزشک خوبیه🙄😂
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
اینو جا داشت دیروز به عنوان تبریک روز پزشک میذاشتم😂 دکتر جان(😂)، وزن قلب به طور میانگین ۲۵۰ تا ۳۰۰
ولی انصافاً یه چیزی رو خیلی درست میگن اونم اینه که همه خودشون رو در حوزه جامعه‌شناسی و اقتصاد صاحب نظر میدونن و فکر می‌کنن اظهار نظر در این حوزه کاری نداره! درحالی که اظهار نظر درباره مسائل اجتماعی خیلی خیلی پیچیده‌تر از اظهار نظر درباره مسائل پزشکی یا فنیه! خیلی پیچیده‌تر...
مایک پنس: ترامپ و اسرائیل دوباره برای «تمام کردن کار» وارد عمل می‌شوند مایک پنس، معاون سابق رئیس‌جمهور آمریکا : «زمانش زودتر از دیرتر فرا خواهد رسید که رئیس‌جمهور و متحد ما اسرائیل مجبور شوند وارد شوند و کار را تمام کنند.» آمریکا باید نیروها و تجهیزات نظامی خود را در منطقه حفظ کند تا برای اقدام احتمالی آینده آماده باشد. پ ن: حالا هی برید مذاکره کنید😘 @istadegi
‌ ♨️وزیر نیرو: این هفته خاموشی‌ها تمام می‌شود. ببینیم و تعریف کنیم🌹🤲🏻 @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 31 -تقریباً
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 32 مرادی بعد از ده دقیقه رفت توی اتاق و کمی بعد، مرد از اتاق بیرون آمد. پنبه‌ای را به داخل آرنجش فشار می‌داد که جای سرمش بود. هنوز ماسک به صورت داشت؛ اما سرحال‌تر بود و دیگر پلاستیک سرم و آمپول دستش نبود. با چند دقیقه فاصله، همتی هم که حالش بهتر بود، از اتاق بیرون آمد. دستی روی شانه‌ام نشست. -چیزی فهمیدی؟ برگشتم. عباس بود. گفتم: یه یارویی ده دقیقه توی اتاق با همتی تنها شده. -بیمار بوده؟ -انگار. تو چکار کردی؟ با مرادی حرف زدی؟ -آره. می‌گفت اون شب به همتی یه کاپتوپریل داده و گفته صبر کنه تا دوباره فشارش رو چک کنه. بعدم که دیده فشار همتی پایین اومده، فرستاده‌ش بره. -پرستار دیگه‌ای غیر مرادی اون شب اونجا نبوده؟ -نه. فقط خودش بوده. فیلم را عقب زدم و مرد توی تصویر را نشان عباس دادم. -ببین اینو. این یارو ده دقیقه با همتی توی اتاق بوده. -یعنی می‌گی این کاری کرده؟ -ممکنه. مثلا یه چیزی بهش تزریق کرده. -نمی‌شه که. یعنی همتی نشسته تا یکی که لباس پرستارا رو نداره، بهش یه چیزی تزریق کنه و هیچی نگفته؟ -خیلی هوشیار نبوده، حالش بد بوده. -ولی بیهوشِ بیهوش هم نبوده. در این حد بوده که اگه کسی تزریق مشکوک بهش کرد بفهمه. -پزشکی قانونی نگفته بود اثر تزریق روی بدن هست یا نه؟ عباس کمی فکر کرد. -نه. هیچ اثر تزریقی روی بدنش نبوده. لبم را گزیدم. -خب پس اینم منتفیه. ولی من می‌دونم این یارو یه کاری کرده. عباس شانه بالا انداخت. -نمی‌شه چیزی فهمید. اون اتاق دوربین نداشته، فقط همتی و اون مرده توی اون اتاق بودن و الان همتی زنده نیست. -ولی اون یارو زنده ست. و می‌شه بفهمیم کی بوده. -فکر نمی‌کنم عابدزاده قبول کنه حکم احضار یا بازداشتش رو بزنه. به ساعت مراجعه مرد نگاه کردم و گفتم: اشکالی نداره، من پیداش می‌کنم. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 32 مرادی بع
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 33 *** هوا تاریک شده بود و باران بهاری نم‌نم می‌بارید. تعارف کردم که سر کوچه پیاده‌ام کند؛ اما قبول نکرد. تقریبا به خانه رسیده بودیم. گلویم تلخ بود و حس می‌کردم هرآن ممکن است شربت زعفرانی که خورده بودم را بالا بیاورم. به سختی آن مکالمه‌ی توی کافه را جمع کرده بودم؛ حافظه‌ی درهم‌ریخته‌ام را بهانه کرده بودم و گفته بودم شاید قبلا سر یک خواستگاری دیگر به آن هتل رفته‌ام. توی کافه، گفت‌وگویم با فروغی هرچه جلوتر می‌رفت ترسناک‌تر می‌شد. فروغی می‌گفت ما فقط دو جلسه هم را دیده‌ایم و عمر آشنایی‌مان به زور به یک ماه می‌رسد. علت این که مادر گفته بود من چند ماه است که با فروغی رفت و آمد کرده‌ام را نمی‌فهمیدم. به محض این که در کوچه‌مان پیچید، تلخی دهانم بیشتر شد. دلم درهم پیچ خورد و معده‌ام سوخت. حس کردم یک نفر دارد نگاهمان می‌کند. چراغ‌های هشدار در مغزم روشن شدند. تهدیدی در همین نزدیکی بود. هوای داخل ماشین داشت خفه‌ام می‌کرد. کلید را از کیفم درآوردم که تا پیاده شدم، بپرم داخل خانه. -ممنون. ببخشید که من چیزی یادم نبود... فروغی لبخند زد. -اشکالی نداره، درک می‌کنم. ان‌شاءالله جلسات بعدی بیشتر صحبت می‌کنیم. و لب‌هایش بیشتر کش آمد. زیر لب گفتم: ان‌شاءالله... مطمئن نبودم جلسه بعدی درکار باشد. شاید لازم بود جواب منفی بدهم. دلم پیچ می‌خورد و کلید را طوری محکم در دستم فشرده بودم که پوست کف دست عرق‌کرده‌ام به سوزش افتاده بود. پیاده شدم. در ماشین را بستم. -ریحانه خانم! از شنیدن اسمم با صدایش یک جوری شدم؛ حس خوبی نبود. شیشه را پایین داد. گل رز سفید را به سمتم گرفته بود. -اینو یادتون رفت. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و گل را گرفتم. زیر لب گفتم: ممنون. -به مامان و بابا سلام برسونید. شبتون بخیر. یا علی. - شبتون بخیر. انقدر این جمله را آرام گفتم که شک دارم فروغی آن را شنیده باشد. سر جایش ماند. منتظر بود بروم تو. صدایی در کوچه نبود، جز صدای حرکت برگ درختان با باد. حتی صدای باران هم نمی‌آمد. به سمت در خانه دویدم تا کم‌تر خیس شوم. کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. فروغی که دید در باز شد و من رفتم تو، از جا کنده شد و رفت. شربت زعفران توی معده‌ام پیچ می‌خورد و نزدیک بود بالا بیاید. یک نفر در کوچه بود، یک خطر همین نزدیک بود و به من زل زده بود. در بسته نشد. زبانه در گیر کرده بود. اخیرا گاهی اینطور می‌شد و باید کمی با زبانه و شستی در کلنجار می‌رفتی. صدای قدم‌هایی از کوچه شنیدم. یک نفر داشت پا می‌کوبید و می‌آمد به سمت من. دهانم طعم تلخ و ترش اسید معده داشت. زیرچشمی کوچه را نگاه کردم. مردی جوان بود که مستقیم داشت من را نگاه می‌کرد و به سمتم می‌آمد. با دیدنش عرق سرد بر پیشانی‌ام نشست. خودش بود، همان که آن روز توی خیابان، با پژوپارس چند لحظه مقابلم ایستاد و رفت. تندتر شستی را تکان دادم و با زبانه کلنجار رفتم. دستم می‌لرزید. جا نمی‌افتاد. لعنتی. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi