☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 32 مرادی بع
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 33
***
هوا تاریک شده بود و باران بهاری نمنم میبارید. تعارف کردم که سر کوچه پیادهام کند؛ اما قبول نکرد. تقریبا به خانه رسیده بودیم. گلویم تلخ بود و حس میکردم هرآن ممکن است شربت زعفرانی که خورده بودم را بالا بیاورم. به سختی آن مکالمهی توی کافه را جمع کرده بودم؛ حافظهی درهمریختهام را بهانه کرده بودم و گفته بودم شاید قبلا سر یک خواستگاری دیگر به آن هتل رفتهام.
توی کافه، گفتوگویم با فروغی هرچه جلوتر میرفت ترسناکتر میشد. فروغی میگفت ما فقط دو جلسه هم را دیدهایم و عمر آشناییمان به زور به یک ماه میرسد. علت این که مادر گفته بود من چند ماه است که با فروغی رفت و آمد کردهام را نمیفهمیدم.
به محض این که در کوچهمان پیچید، تلخی دهانم بیشتر شد. دلم درهم پیچ خورد و معدهام سوخت. حس کردم یک نفر دارد نگاهمان میکند. چراغهای هشدار در مغزم روشن شدند. تهدیدی در همین نزدیکی بود. هوای داخل ماشین داشت خفهام میکرد. کلید را از کیفم درآوردم که تا پیاده شدم، بپرم داخل خانه.
-ممنون. ببخشید که من چیزی یادم نبود...
فروغی لبخند زد.
-اشکالی نداره، درک میکنم. انشاءالله جلسات بعدی بیشتر صحبت میکنیم.
و لبهایش بیشتر کش آمد. زیر لب گفتم: انشاءالله...
مطمئن نبودم جلسه بعدی درکار باشد. شاید لازم بود جواب منفی بدهم. دلم پیچ میخورد و کلید را طوری محکم در دستم فشرده بودم که پوست کف دست عرقکردهام به سوزش افتاده بود. پیاده شدم. در ماشین را بستم.
-ریحانه خانم!
از شنیدن اسمم با صدایش یک جوری شدم؛ حس خوبی نبود. شیشه را پایین داد. گل رز سفید را به سمتم گرفته بود.
-اینو یادتون رفت.
دندانهایم را روی هم فشار دادم و گل را گرفتم. زیر لب گفتم: ممنون.
-به مامان و بابا سلام برسونید. شبتون بخیر. یا علی.
- شبتون بخیر.
انقدر این جمله را آرام گفتم که شک دارم فروغی آن را شنیده باشد. سر جایش ماند. منتظر بود بروم تو. صدایی در کوچه نبود، جز صدای حرکت برگ درختان با باد. حتی صدای باران هم نمیآمد. به سمت در خانه دویدم تا کمتر خیس شوم. کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. فروغی که دید در باز شد و من رفتم تو، از جا کنده شد و رفت.
شربت زعفران توی معدهام پیچ میخورد و نزدیک بود بالا بیاید. یک نفر در کوچه بود، یک خطر همین نزدیک بود و به من زل زده بود. در بسته نشد. زبانه در گیر کرده بود. اخیرا گاهی اینطور میشد و باید کمی با زبانه و شستی در کلنجار میرفتی. صدای قدمهایی از کوچه شنیدم. یک نفر داشت پا میکوبید و میآمد به سمت من.
دهانم طعم تلخ و ترش اسید معده داشت. زیرچشمی کوچه را نگاه کردم. مردی جوان بود که مستقیم داشت من را نگاه میکرد و به سمتم میآمد. با دیدنش عرق سرد بر پیشانیام نشست. خودش بود، همان که آن روز توی خیابان، با پژوپارس چند لحظه مقابلم ایستاد و رفت. تندتر شستی را تکان دادم و با زبانه کلنجار رفتم. دستم میلرزید. جا نمیافتاد. لعنتی.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 33 *** هوا
شما رو با هیجان و تعلیق این قسمت تنها میذارم و به خدا میسپارم 😈
🖤 شهید بنت شهید
🔰 ویژگیهای شهید سیدهبشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، به نقل از همسر ایشان
▪️حدود الهی را رعایت میکرد. اهل حلال و حرام بود. هرگز دروغ نمیگفت. اهل غیبت نبود. بدگویی نمیکرد. اگر درددلی میکرد، اسم شخص رو نمیگفت. در موازین شرعی حساسیت داشت. به اسراف حساس بود. ما دورریز نداشتیم؛ از غذا و خوراکی. اهل عوض کردن تندتند وسایل نبود. چند مدل غذا برای مهمان درست نمیکرد. میوههای نوبرانهی گران نمیخرید. صبر میکرد وقتی همه تونستند بخرند، میخریدیم. حقالناس رو مهم میدونست. تو ورقه صحیح کردن، دوبار صحیح میکرد؛ حقالناس به گردنش نباشه. از میوه درختهای داخل بیت که میآوردند، نمیخورد تا وزن کنیم و پولش رو حساب کنیم.
▪️اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود. به دوستش گفته بود: «اگه میخوای خدا بهت نگاه کنه، نماز شب بخوان.» خیلی در طول سال روزه مستحبی میگرفت. فضای خانه را فضای مذهبی میکرد. اعمال مناسبتها رو بلد بود. از چند روز قبل از مناسبتها تو خونه تذکر میداد که فلان عمل رو داره. در شهادتها و ولادتها زیارت اون معصوم رو میخوند. فضای خانه را هم تغییر میداد. در محرم و صفر پرچم و سیاهی و کتیبه میزد به خونه. به تربیت دینی فرزندانش بسیار حساس بود و توجه داشت. ماه رجب و شعبان و رمضان عبادتش مضاعف میشد. موقع تمام شدن ماه رمضان از رفتنش ناراحت میشد.
▪️نسبت به قرآن انس خیلی زیادی داشت؛ بهطوری که آقا به فرزندان ما میگفتند: «مثل مادرتون قرآن بخونید.» در ماه رمضان سه دور قرآن رو ختم میکرد. روز شهادتش نزدیک ختم اولش بود. کمتر آیهای بود که ادامهش رو نتونه بده. بعضی سورهها رو حفظ بود. وقتی بحث قرآنی در خونه ما شکل میگرفت، مخاطب آقا بشری خانم میشد. وقت دعا و قرآن با حضور قلب بود. معانی قرآن رو متوجه میشد. کتابهایی که بهشون هدیه میدادند، بیشتر کتابهای تفسیر بود. دوستاش علاقه به قرآنش رو میدونستند. به صلوات خیلی علاقمند بود. به یکی از دوستاش گفته بود: «من اگه نبودم، روزی یه تسبیح از طرف من صلوات بفرست.»
▪️اهمیت و اولویتش خانواده بود. بسیار باهوش و بااستعداد بود. بهترین موقعیت رو میتونست داشته باشه، ولی اکتفا کرده بود به یک تدریس مختصر در مدرسه که با وجود بچهها کمتر شد و به خاطر زهرا قطع شده بود. یکی از بهترین رتبههای کنکور سراسری رو آورده بود، ولی به خاطر زندگی ما که توی قم بود، انتخاب اولش رو نزد و دانشگاه قم رو اولویت داد. و هیچوقت هم غرش رو نزد. هیچوقت از نظر مالی روی درآمد بنده حساسیتی نداشت. سازگار و اهل مدارا بود. عقلانیت زیادی داشت و زوجهای جوان رو به زندگی کردن و ساختن دعوت میکرد.
▪️در خانه اهل کار و زحمت بود. ۱۱ سال آخر در منزل آقا زندگی میکردیم. ازخودگذشتگیش خیلی زیاد بود. در ۱۱ سال اخیر به خاطر آقا همهچیز رو کنار گذاشت. به ادبیات مسلط بود. تدریس رو فوقالعاده دوست داشت، ولی به معنای واقعی کلمه خودش رو وقف پدر و مادرش کرد. آقا همیشه تحسینش میکرد و دلسوزیش رو میکرد و میگفت: «چقدر تو زحمت میکشی.» میگفت: «نه، من کاری نمیکنم.» بیادعا بود. امکان نداشت جایی خودشو معرفی کنه. در حرم امام رضا خادم کفشداری بود. بااخلاص بود.
▪️نداشتن موبایل رو آسون پذیرفت. اینکه دیگه نمیتونست دیدارهای دوستانهش رو داشته باشه، ناراحتش نکرد. آقا رو تنها نمیگذاشت. رسیدگی مادرانه داشت نسبت به آقا. به معنای واقعی کلمه «امابیها» بود. جز به خاطر ضرورت از خانه خارج نمیشد، مگر اینکه هماهنگ میکرد خواهرشون بیاد پیش آقا که آقا تنها نباشه. این سبک زندگی پاداشی جز شهادت نداشت. حتی زهرا هم پاداش خدمات خالصانه و بیتوقعش بود.
▪️از طرف آقا هم یک علاقهی فوقالعادهای نسبت به بشری خانم وجود داشت. سر سفره تا بشری نمیاومد، غذا رو شروع نمیکرد. دوست داشت بشری غذا رو براش بکشه. البته واقعاً همهی فرزندان آقا خوب بودند. آقا به دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای خوب شدن فرزندانشون التزام داشتند. خدا هم دعاشون رو مستجاب کرده بود.
👈 یادداشت فائضه غفارحدادی از سخنان حجتالاسلام محمدجواد محمدی گلپایگانی، همسر شهید سیده بشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ١٤٠٥/٠٦/٠٢
#لشگر_فرشتگان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🖤 شهید بنت شهید 🔰 ویژگیهای شهید سیدهبشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، به نقل از ه
این دورریز نداشتن و دقت درباره اسراف در خوراک و پوشاک، یکی از فعالیتهای اقتصادی مهمی هست که خانمهای خانهدار میتونن انجام بدن.
شاید به نظر ناچیز بیاد؛ ولی وقتی تبدیل به فرهنگ غالب بشه، اثرش رو در اقتصاد کلان میبینیم.
و واقعا کاریه که از خانمهای خانهدار برمیاد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 33 *** هوا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 34
مرد داشت نزدیک میشد. در دستانش هیچ چیز نبود؛ نه تفنگ، نه چاقو. هیچ چیز. صورتش قرمز بود. ضرباهنگ قدمهایش ثابت بود. نمیدوید. ولی حالتش دوستانه نبود. قلبم تیر میکشید. دست لرزانم از پس زبانه در برنمیآمد. گل فروغی توی دستم مزاحم بود.
-دیگه تموم شد. تو مردی.
این مرد من را میکشت. این را میدانستم. مطمئن بودم. نه بخاطر آنچه آن لحظه میدیدم؛ از قبل این را میدانستم. میدانستم که باید از این مرد بترسم. او را میشناختم. قطبنمای درون سینهام مستقیم نشانش میداد؛ میگفت که او به آن خشم و ترس مبهم ربط دارد.
ذهن منفیبافم شروع کرد به حرف زدن: سلاح نداره، چون قراره با همین دوتا دستاش خفهت کنه... کشتن تو که سلاح نمیخواد! بعد شاید بره سراغ مامان و بابات. آره احتمالا برنامه همینه. کلید تو رو برمیداره و میره سروقت اونا.
کاش چند ثانیه مغزم خفه میشد، فقط برای چند ثانیه. زبانه لجبازانه گیر کرده بود. دوست داشتم گل را پرت کنم توی کوچه. به دستم چسبیده بود. نفسم بالا نمیآمد. مرد مستقیم به سویم میآمد. ته دلم، صدایی ضعیف میگفت بمان و از خودش بپرس چرا انقدر از او خشمگینی و ترسیدهای؛ ولی ترس قویتر از آن صدا بود. ترسم بیش از آن لحظه و آن شب بود. عمر داشت، عمق داشت. و خشم هم بود. اگر ترس نبود، خشم انقدر قدرت داشت که من تندتر به سمتش حمله کنم. شاید او علت آن تصادف کذایی بود.
مرد در چند قدمیام بود. زبانه بیرون آمد. حالا فقط یک قدم فاصله داشت. مغزم دائم مزخرف میگفت و خفه نمیشد.
-دیگه دیره. الانه که پاشو بذاره لای در... در رو هل میده توی صورتت... پرتت میکنه روی زمین و دو دستی خفهت میکنه. کارت تمومه. زورت بهش نمیرسه. نمیتونی در رو نگه داری.
در با صدای بلندی بسته شد و چنین اتفاقی نیفتاد. محکم به در تکیه دادم. در پشت سرم لرزید. سه ضربه به در خورد، با کف دست. جیغ کوتاهی زدم و از در فاصله گرفتم. دست لرزانم را روی دهانم گذاشتم تا جیغم را خفه کنم. در بسته بود. نمیتوانست در را بشکند. صدای ضربههایش توی گوشم زنگ میزد. انگار داشت در بسته خاطراتم را میکوبید.
منتظر سه ضربه بعدی بودم؛ اما صدایی نیامد. فقط صدای برخورد و ساییده شدن چیزی را روی زمین شنیدم. صدای قدمهای دیگری را. دونفر پشت در نفسنفس میزدند. معدهام میسوخت. کمی به در نزدیک شدم.
-چه مرگته؟ چه غلطی میکنی؟
این را صدای مردانه و خفهای گفت. نفس نفس میزد. صدای دیگری، نفس زنان جواب داد: به تو ربطی نداره.
گوش تیز کردم. خاطراتم پشت آن در بودند، ولی جرات نداشتم بازش کنم.
-پاشو بریم، وگرنه بازداشتت میکنم.
-به چه جرمی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
امروز صبح رفته بودم تجمع مقابل استانداری که یه هفته ست هر روز برای مطالبه اجرای قانون حجاب انجام میشه.
تجربه جالبی بود.
با یه جمع از خانمهای چادری، پلاکارد به دست رفتیم داخل مترو و بعد رسیدیم به میدون امام حسین و رفتیم مقابل استانداری، کنار خیابون ایستادیم.
واکنشها جالب بود؛
یه طیف وسیعی از واکنشهای متفاوت.
توی مترو یه خانم مانتویی با دیدنمون ذوق کرد.
بعضیها سعی کردن نادیدهمون بگیرن.
یه خانم مانتویی از توی مترو گفت به منم پلاکارد بدین. پلاکارد گرفت و تمام تجمع رو باهامون همراهی کرد. یه خانم مانتویی دیگه هم توی میدون امام حسین علیه السلام ازمون خواست بهش پلاکارد بدیم و همراهیمون کرد.
این قضیه نشون میده دیگه مسئله، مسئلهی یه اقلیت خیلی مذهبی نیست. مسئله خانمهای چادری نیست. حتی خانمهایی که چادری و خیلی مذهبی نیستن و شاید هیچوقت نخوان چادری بشن هم، راضی به این حجم از ولنگاری پوشش نیستن. به هرحال اونها هم دنبال حفظ اصالت ایرانی و سلامت اخلاقی خودشون و خانوادهشون هستن.
بیشتر خانمهای بیحجاب به طور واضحی سعی میکردن وانمود کنن که ما رو نمیبینن😅 و خب بجز یکی دو مورد، واکنش منفی صریحی نشون ندادن.
مردها غالبا با کنجکاوی پلاکاردها رو میخوندن. چند مورد بود که وقتی داشتن رد میشدن، گفتن چرا به وضعیت گرونی اعتراض نمیکنید؟ یا واکنش منفی داشتن. ولی بیشتر آقایون به دیده تحسین یا تعجب نگاه میکردن، حتی بلند تشکر میکردن.
جالبه که وقتی کنار خیابون ایستاده بودیم، دیدم خیلی از ماشینهایی که رد میشن، عقبشون پرچم و عکس رهبری هست. انگار به لطف تجمعات، پرچم هم یکی از ملزومات ماشین شده!