🖤 شهید بنت شهید
🔰 ویژگیهای شهید سیدهبشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، به نقل از همسر ایشان
▪️حدود الهی را رعایت میکرد. اهل حلال و حرام بود. هرگز دروغ نمیگفت. اهل غیبت نبود. بدگویی نمیکرد. اگر درددلی میکرد، اسم شخص رو نمیگفت. در موازین شرعی حساسیت داشت. به اسراف حساس بود. ما دورریز نداشتیم؛ از غذا و خوراکی. اهل عوض کردن تندتند وسایل نبود. چند مدل غذا برای مهمان درست نمیکرد. میوههای نوبرانهی گران نمیخرید. صبر میکرد وقتی همه تونستند بخرند، میخریدیم. حقالناس رو مهم میدونست. تو ورقه صحیح کردن، دوبار صحیح میکرد؛ حقالناس به گردنش نباشه. از میوه درختهای داخل بیت که میآوردند، نمیخورد تا وزن کنیم و پولش رو حساب کنیم.
▪️اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود. به دوستش گفته بود: «اگه میخوای خدا بهت نگاه کنه، نماز شب بخوان.» خیلی در طول سال روزه مستحبی میگرفت. فضای خانه را فضای مذهبی میکرد. اعمال مناسبتها رو بلد بود. از چند روز قبل از مناسبتها تو خونه تذکر میداد که فلان عمل رو داره. در شهادتها و ولادتها زیارت اون معصوم رو میخوند. فضای خانه را هم تغییر میداد. در محرم و صفر پرچم و سیاهی و کتیبه میزد به خونه. به تربیت دینی فرزندانش بسیار حساس بود و توجه داشت. ماه رجب و شعبان و رمضان عبادتش مضاعف میشد. موقع تمام شدن ماه رمضان از رفتنش ناراحت میشد.
▪️نسبت به قرآن انس خیلی زیادی داشت؛ بهطوری که آقا به فرزندان ما میگفتند: «مثل مادرتون قرآن بخونید.» در ماه رمضان سه دور قرآن رو ختم میکرد. روز شهادتش نزدیک ختم اولش بود. کمتر آیهای بود که ادامهش رو نتونه بده. بعضی سورهها رو حفظ بود. وقتی بحث قرآنی در خونه ما شکل میگرفت، مخاطب آقا بشری خانم میشد. وقت دعا و قرآن با حضور قلب بود. معانی قرآن رو متوجه میشد. کتابهایی که بهشون هدیه میدادند، بیشتر کتابهای تفسیر بود. دوستاش علاقه به قرآنش رو میدونستند. به صلوات خیلی علاقمند بود. به یکی از دوستاش گفته بود: «من اگه نبودم، روزی یه تسبیح از طرف من صلوات بفرست.»
▪️اهمیت و اولویتش خانواده بود. بسیار باهوش و بااستعداد بود. بهترین موقعیت رو میتونست داشته باشه، ولی اکتفا کرده بود به یک تدریس مختصر در مدرسه که با وجود بچهها کمتر شد و به خاطر زهرا قطع شده بود. یکی از بهترین رتبههای کنکور سراسری رو آورده بود، ولی به خاطر زندگی ما که توی قم بود، انتخاب اولش رو نزد و دانشگاه قم رو اولویت داد. و هیچوقت هم غرش رو نزد. هیچوقت از نظر مالی روی درآمد بنده حساسیتی نداشت. سازگار و اهل مدارا بود. عقلانیت زیادی داشت و زوجهای جوان رو به زندگی کردن و ساختن دعوت میکرد.
▪️در خانه اهل کار و زحمت بود. ۱۱ سال آخر در منزل آقا زندگی میکردیم. ازخودگذشتگیش خیلی زیاد بود. در ۱۱ سال اخیر به خاطر آقا همهچیز رو کنار گذاشت. به ادبیات مسلط بود. تدریس رو فوقالعاده دوست داشت، ولی به معنای واقعی کلمه خودش رو وقف پدر و مادرش کرد. آقا همیشه تحسینش میکرد و دلسوزیش رو میکرد و میگفت: «چقدر تو زحمت میکشی.» میگفت: «نه، من کاری نمیکنم.» بیادعا بود. امکان نداشت جایی خودشو معرفی کنه. در حرم امام رضا خادم کفشداری بود. بااخلاص بود.
▪️نداشتن موبایل رو آسون پذیرفت. اینکه دیگه نمیتونست دیدارهای دوستانهش رو داشته باشه، ناراحتش نکرد. آقا رو تنها نمیگذاشت. رسیدگی مادرانه داشت نسبت به آقا. به معنای واقعی کلمه «امابیها» بود. جز به خاطر ضرورت از خانه خارج نمیشد، مگر اینکه هماهنگ میکرد خواهرشون بیاد پیش آقا که آقا تنها نباشه. این سبک زندگی پاداشی جز شهادت نداشت. حتی زهرا هم پاداش خدمات خالصانه و بیتوقعش بود.
▪️از طرف آقا هم یک علاقهی فوقالعادهای نسبت به بشری خانم وجود داشت. سر سفره تا بشری نمیاومد، غذا رو شروع نمیکرد. دوست داشت بشری غذا رو براش بکشه. البته واقعاً همهی فرزندان آقا خوب بودند. آقا به دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای خوب شدن فرزندانشون التزام داشتند. خدا هم دعاشون رو مستجاب کرده بود.
👈 یادداشت فائضه غفارحدادی از سخنان حجتالاسلام محمدجواد محمدی گلپایگانی، همسر شهید سیده بشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، مسجد دانشگاه صنعتی شریف، ١٤٠٥/٠٦/٠٢
#لشگر_فرشتگان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🖤 شهید بنت شهید 🔰 ویژگیهای شهید سیدهبشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، به نقل از ه
این دورریز نداشتن و دقت درباره اسراف در خوراک و پوشاک، یکی از فعالیتهای اقتصادی مهمی هست که خانمهای خانهدار میتونن انجام بدن.
شاید به نظر ناچیز بیاد؛ ولی وقتی تبدیل به فرهنگ غالب بشه، اثرش رو در اقتصاد کلان میبینیم.
و واقعا کاریه که از خانمهای خانهدار برمیاد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 33 *** هوا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 34
مرد داشت نزدیک میشد. در دستانش هیچ چیز نبود؛ نه تفنگ، نه چاقو. هیچ چیز. صورتش قرمز بود. ضرباهنگ قدمهایش ثابت بود. نمیدوید. ولی حالتش دوستانه نبود. قلبم تیر میکشید. دست لرزانم از پس زبانه در برنمیآمد. گل فروغی توی دستم مزاحم بود.
-دیگه تموم شد. تو مردی.
این مرد من را میکشت. این را میدانستم. مطمئن بودم. نه بخاطر آنچه آن لحظه میدیدم؛ از قبل این را میدانستم. میدانستم که باید از این مرد بترسم. او را میشناختم. قطبنمای درون سینهام مستقیم نشانش میداد؛ میگفت که او به آن خشم و ترس مبهم ربط دارد.
ذهن منفیبافم شروع کرد به حرف زدن: سلاح نداره، چون قراره با همین دوتا دستاش خفهت کنه... کشتن تو که سلاح نمیخواد! بعد شاید بره سراغ مامان و بابات. آره احتمالا برنامه همینه. کلید تو رو برمیداره و میره سروقت اونا.
کاش چند ثانیه مغزم خفه میشد، فقط برای چند ثانیه. زبانه لجبازانه گیر کرده بود. دوست داشتم گل را پرت کنم توی کوچه. به دستم چسبیده بود. نفسم بالا نمیآمد. مرد مستقیم به سویم میآمد. ته دلم، صدایی ضعیف میگفت بمان و از خودش بپرس چرا انقدر از او خشمگینی و ترسیدهای؛ ولی ترس قویتر از آن صدا بود. ترسم بیش از آن لحظه و آن شب بود. عمر داشت، عمق داشت. و خشم هم بود. اگر ترس نبود، خشم انقدر قدرت داشت که من تندتر به سمتش حمله کنم. شاید او علت آن تصادف کذایی بود.
مرد در چند قدمیام بود. زبانه بیرون آمد. حالا فقط یک قدم فاصله داشت. مغزم دائم مزخرف میگفت و خفه نمیشد.
-دیگه دیره. الانه که پاشو بذاره لای در... در رو هل میده توی صورتت... پرتت میکنه روی زمین و دو دستی خفهت میکنه. کارت تمومه. زورت بهش نمیرسه. نمیتونی در رو نگه داری.
در با صدای بلندی بسته شد و چنین اتفاقی نیفتاد. محکم به در تکیه دادم. در پشت سرم لرزید. سه ضربه به در خورد، با کف دست. جیغ کوتاهی زدم و از در فاصله گرفتم. دست لرزانم را روی دهانم گذاشتم تا جیغم را خفه کنم. در بسته بود. نمیتوانست در را بشکند. صدای ضربههایش توی گوشم زنگ میزد. انگار داشت در بسته خاطراتم را میکوبید.
منتظر سه ضربه بعدی بودم؛ اما صدایی نیامد. فقط صدای برخورد و ساییده شدن چیزی را روی زمین شنیدم. صدای قدمهای دیگری را. دونفر پشت در نفسنفس میزدند. معدهام میسوخت. کمی به در نزدیک شدم.
-چه مرگته؟ چه غلطی میکنی؟
این را صدای مردانه و خفهای گفت. نفس نفس میزد. صدای دیگری، نفس زنان جواب داد: به تو ربطی نداره.
گوش تیز کردم. خاطراتم پشت آن در بودند، ولی جرات نداشتم بازش کنم.
-پاشو بریم، وگرنه بازداشتت میکنم.
-به چه جرمی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
امروز صبح رفته بودم تجمع مقابل استانداری که یه هفته ست هر روز برای مطالبه اجرای قانون حجاب انجام میشه.
تجربه جالبی بود.
با یه جمع از خانمهای چادری، پلاکارد به دست رفتیم داخل مترو و بعد رسیدیم به میدون امام حسین و رفتیم مقابل استانداری، کنار خیابون ایستادیم.
واکنشها جالب بود؛
یه طیف وسیعی از واکنشهای متفاوت.
توی مترو یه خانم مانتویی با دیدنمون ذوق کرد.
بعضیها سعی کردن نادیدهمون بگیرن.
یه خانم مانتویی از توی مترو گفت به منم پلاکارد بدین. پلاکارد گرفت و تمام تجمع رو باهامون همراهی کرد. یه خانم مانتویی دیگه هم توی میدون امام حسین علیه السلام ازمون خواست بهش پلاکارد بدیم و همراهیمون کرد.
این قضیه نشون میده دیگه مسئله، مسئلهی یه اقلیت خیلی مذهبی نیست. مسئله خانمهای چادری نیست. حتی خانمهایی که چادری و خیلی مذهبی نیستن و شاید هیچوقت نخوان چادری بشن هم، راضی به این حجم از ولنگاری پوشش نیستن. به هرحال اونها هم دنبال حفظ اصالت ایرانی و سلامت اخلاقی خودشون و خانوادهشون هستن.
بیشتر خانمهای بیحجاب به طور واضحی سعی میکردن وانمود کنن که ما رو نمیبینن😅 و خب بجز یکی دو مورد، واکنش منفی صریحی نشون ندادن.
مردها غالبا با کنجکاوی پلاکاردها رو میخوندن. چند مورد بود که وقتی داشتن رد میشدن، گفتن چرا به وضعیت گرونی اعتراض نمیکنید؟ یا واکنش منفی داشتن. ولی بیشتر آقایون به دیده تحسین یا تعجب نگاه میکردن، حتی بلند تشکر میکردن.
جالبه که وقتی کنار خیابون ایستاده بودیم، دیدم خیلی از ماشینهایی که رد میشن، عقبشون پرچم و عکس رهبری هست. انگار به لطف تجمعات، پرچم هم یکی از ملزومات ماشین شده!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 34 مرد داشت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 35
خسخس کرد، شاید خندید.
-مزاحمت و ارعاب.
صدای دیگر در جواب خسخس کرد. آرام چیزی گفت؛ شاید فحش داد. دیگر هیچکدام حرفی نزدند و چند ثانیه بعد، صدای پا از پشت در دور شد. دهانم هنوز تلخ بود. شربت زعفران پیچید توی معدهام. خودش را رساند به مری. داشت میرسید به دهانم. به حلقم رسیده بود که خودم را انداختم توی دستشویی کنار حیاط و عق زدم. تمام شربت زعفران ریخت توی روشوییِ خاکگرفتهی دستشویی.
معدهام آرام گرفت. قلبم هنوز تند میتپید و نفس میزدم. شیر آب را باز کردم و دهانم را آب کشیدم. چند مشت آب هم به صورتم پاشیدم. حداقل الان شربت زعفران لعنتی دیگر مزاحم نبود. از دستشویی بیرون آمدم و برگشتم پشت در. گوش خواباندم؛ صدایی نبود. هیچی.
به دیوار تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم. باید این را میگفتم؛ نمیدانم به کی. تهدید هنوز دور و برم پرسه میزد؛ و نمیدانم آن نفر دوم کی بود که مرد از او ترسید.
تپش قلبم که آرام شد، رفتم بالا. به هرحال نمیخواستم این را به بابا بگویم؛ حالش خوب نبود. تا وقتی که خودم نمیخواستم، نباید کسی چیزی میفهمید.
جلوی در آپارتمان، دو جفت کفش اضافه بود. یک جفت کفش مردانه و یک جفت زنانه. کلید انداختم و در را باز کردم. تا حد ممکن صدایم را بالا بردم و گفتم سلام؛ میخواستم لرزش صدایم را پنهان کنم. مامان از آشپزخانه بیرون آمد. چادر و روسری سرش بود. با تکانی به ابروهایم، بیصدا پرسیدم: کی اومده؟
مامان بهجای این که جواب سوالم را بدهد، گفت: سلام... چرا رنگت پریده؟
ناخودآگاه دست روی صورتم گذاشتم. یخ بودم. کسی در گوشم گفت: بهش نگو.
گفتم: وا... مگه رنگم پریده؟
و خندیدم. مامان چشمانش را تنگ کرد؛ میخواست درونم را بخواند. دربرابر نگاه دقیقش بیدفاع بودم. به خودم یادآوری کردم که خودم هم از او سوال دارم؛ خیلی زیاد. مامان انگار تازه چشمش به گل توی دستم افتاد. لبهایش تا بناگوش کش آمدند.
-اینو فروغی داده؟
تازه یادم افتاد که گل توی دستم است. نگاهش کردم.
-چی؟ آره!
به زور خندیدم.
-چه خوشگله! بده بذارمش توی آب.
خوشحال از این که از شر گل راحت میشوم، آن را به مامان دادم. اگر دست خودم میماند، یک راست میرفت توی سطل زباله. بازویم را گرفت و دنبال خودش توی آشپزخانه کشید. یک گلدان شیشهای برداشت و آن را پر از آب کرد.
-حالت خوبه؟ رنگت خیلی پریده. مثل گچ شدی.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز صبح رفته بودم تجمع مقابل استانداری که یه هفته ست هر روز برای مطالبه اجرای قانون حجاب انجام میش
من هم اول هفته رفتم.
باید بگم که تموم این موارد را درک کردم اما چیزی که برایم مهم تر بود این بود که تا خانمها خودشان احساس دغدغه نکنند، هیچ کس برایشان هیچ کار نمیکند.
این موضوع فقط با قیام زنان حل میشود.
من در این تجمع مادرانی را دیدم که با هوای گرم با بچه کوچک به تجمع آمده بودند، بچه هایی که گاهی به تقلید از مادرشان شعارها را هم تکرار میکردند و همراهی میکردند.
تعداد آقایان خیلی کم بود و این خود تاییدی بر این حرف است که تنها و تنها زنان این موضوع را باید حل کنند.