☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🖤 شهید بنت شهید 🔰 ویژگیهای شهید سیدهبشری حسینی خامنهای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب، به نقل از ه
این دورریز نداشتن و دقت درباره اسراف در خوراک و پوشاک، یکی از فعالیتهای اقتصادی مهمی هست که خانمهای خانهدار میتونن انجام بدن.
شاید به نظر ناچیز بیاد؛ ولی وقتی تبدیل به فرهنگ غالب بشه، اثرش رو در اقتصاد کلان میبینیم.
و واقعا کاریه که از خانمهای خانهدار برمیاد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 33 *** هوا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 34
مرد داشت نزدیک میشد. در دستانش هیچ چیز نبود؛ نه تفنگ، نه چاقو. هیچ چیز. صورتش قرمز بود. ضرباهنگ قدمهایش ثابت بود. نمیدوید. ولی حالتش دوستانه نبود. قلبم تیر میکشید. دست لرزانم از پس زبانه در برنمیآمد. گل فروغی توی دستم مزاحم بود.
-دیگه تموم شد. تو مردی.
این مرد من را میکشت. این را میدانستم. مطمئن بودم. نه بخاطر آنچه آن لحظه میدیدم؛ از قبل این را میدانستم. میدانستم که باید از این مرد بترسم. او را میشناختم. قطبنمای درون سینهام مستقیم نشانش میداد؛ میگفت که او به آن خشم و ترس مبهم ربط دارد.
ذهن منفیبافم شروع کرد به حرف زدن: سلاح نداره، چون قراره با همین دوتا دستاش خفهت کنه... کشتن تو که سلاح نمیخواد! بعد شاید بره سراغ مامان و بابات. آره احتمالا برنامه همینه. کلید تو رو برمیداره و میره سروقت اونا.
کاش چند ثانیه مغزم خفه میشد، فقط برای چند ثانیه. زبانه لجبازانه گیر کرده بود. دوست داشتم گل را پرت کنم توی کوچه. به دستم چسبیده بود. نفسم بالا نمیآمد. مرد مستقیم به سویم میآمد. ته دلم، صدایی ضعیف میگفت بمان و از خودش بپرس چرا انقدر از او خشمگینی و ترسیدهای؛ ولی ترس قویتر از آن صدا بود. ترسم بیش از آن لحظه و آن شب بود. عمر داشت، عمق داشت. و خشم هم بود. اگر ترس نبود، خشم انقدر قدرت داشت که من تندتر به سمتش حمله کنم. شاید او علت آن تصادف کذایی بود.
مرد در چند قدمیام بود. زبانه بیرون آمد. حالا فقط یک قدم فاصله داشت. مغزم دائم مزخرف میگفت و خفه نمیشد.
-دیگه دیره. الانه که پاشو بذاره لای در... در رو هل میده توی صورتت... پرتت میکنه روی زمین و دو دستی خفهت میکنه. کارت تمومه. زورت بهش نمیرسه. نمیتونی در رو نگه داری.
در با صدای بلندی بسته شد و چنین اتفاقی نیفتاد. محکم به در تکیه دادم. در پشت سرم لرزید. سه ضربه به در خورد، با کف دست. جیغ کوتاهی زدم و از در فاصله گرفتم. دست لرزانم را روی دهانم گذاشتم تا جیغم را خفه کنم. در بسته بود. نمیتوانست در را بشکند. صدای ضربههایش توی گوشم زنگ میزد. انگار داشت در بسته خاطراتم را میکوبید.
منتظر سه ضربه بعدی بودم؛ اما صدایی نیامد. فقط صدای برخورد و ساییده شدن چیزی را روی زمین شنیدم. صدای قدمهای دیگری را. دونفر پشت در نفسنفس میزدند. معدهام میسوخت. کمی به در نزدیک شدم.
-چه مرگته؟ چه غلطی میکنی؟
این را صدای مردانه و خفهای گفت. نفس نفس میزد. صدای دیگری، نفس زنان جواب داد: به تو ربطی نداره.
گوش تیز کردم. خاطراتم پشت آن در بودند، ولی جرات نداشتم بازش کنم.
-پاشو بریم، وگرنه بازداشتت میکنم.
-به چه جرمی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
امروز صبح رفته بودم تجمع مقابل استانداری که یه هفته ست هر روز برای مطالبه اجرای قانون حجاب انجام میشه.
تجربه جالبی بود.
با یه جمع از خانمهای چادری، پلاکارد به دست رفتیم داخل مترو و بعد رسیدیم به میدون امام حسین و رفتیم مقابل استانداری، کنار خیابون ایستادیم.
واکنشها جالب بود؛
یه طیف وسیعی از واکنشهای متفاوت.
توی مترو یه خانم مانتویی با دیدنمون ذوق کرد.
بعضیها سعی کردن نادیدهمون بگیرن.
یه خانم مانتویی از توی مترو گفت به منم پلاکارد بدین. پلاکارد گرفت و تمام تجمع رو باهامون همراهی کرد. یه خانم مانتویی دیگه هم توی میدون امام حسین علیه السلام ازمون خواست بهش پلاکارد بدیم و همراهیمون کرد.
این قضیه نشون میده دیگه مسئله، مسئلهی یه اقلیت خیلی مذهبی نیست. مسئله خانمهای چادری نیست. حتی خانمهایی که چادری و خیلی مذهبی نیستن و شاید هیچوقت نخوان چادری بشن هم، راضی به این حجم از ولنگاری پوشش نیستن. به هرحال اونها هم دنبال حفظ اصالت ایرانی و سلامت اخلاقی خودشون و خانوادهشون هستن.
بیشتر خانمهای بیحجاب به طور واضحی سعی میکردن وانمود کنن که ما رو نمیبینن😅 و خب بجز یکی دو مورد، واکنش منفی صریحی نشون ندادن.
مردها غالبا با کنجکاوی پلاکاردها رو میخوندن. چند مورد بود که وقتی داشتن رد میشدن، گفتن چرا به وضعیت گرونی اعتراض نمیکنید؟ یا واکنش منفی داشتن. ولی بیشتر آقایون به دیده تحسین یا تعجب نگاه میکردن، حتی بلند تشکر میکردن.
جالبه که وقتی کنار خیابون ایستاده بودیم، دیدم خیلی از ماشینهایی که رد میشن، عقبشون پرچم و عکس رهبری هست. انگار به لطف تجمعات، پرچم هم یکی از ملزومات ماشین شده!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 34 مرد داشت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 35
خسخس کرد، شاید خندید.
-مزاحمت و ارعاب.
صدای دیگر در جواب خسخس کرد. آرام چیزی گفت؛ شاید فحش داد. دیگر هیچکدام حرفی نزدند و چند ثانیه بعد، صدای پا از پشت در دور شد. دهانم هنوز تلخ بود. شربت زعفران پیچید توی معدهام. خودش را رساند به مری. داشت میرسید به دهانم. به حلقم رسیده بود که خودم را انداختم توی دستشویی کنار حیاط و عق زدم. تمام شربت زعفران ریخت توی روشوییِ خاکگرفتهی دستشویی.
معدهام آرام گرفت. قلبم هنوز تند میتپید و نفس میزدم. شیر آب را باز کردم و دهانم را آب کشیدم. چند مشت آب هم به صورتم پاشیدم. حداقل الان شربت زعفران لعنتی دیگر مزاحم نبود. از دستشویی بیرون آمدم و برگشتم پشت در. گوش خواباندم؛ صدایی نبود. هیچی.
به دیوار تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم. باید این را میگفتم؛ نمیدانم به کی. تهدید هنوز دور و برم پرسه میزد؛ و نمیدانم آن نفر دوم کی بود که مرد از او ترسید.
تپش قلبم که آرام شد، رفتم بالا. به هرحال نمیخواستم این را به بابا بگویم؛ حالش خوب نبود. تا وقتی که خودم نمیخواستم، نباید کسی چیزی میفهمید.
جلوی در آپارتمان، دو جفت کفش اضافه بود. یک جفت کفش مردانه و یک جفت زنانه. کلید انداختم و در را باز کردم. تا حد ممکن صدایم را بالا بردم و گفتم سلام؛ میخواستم لرزش صدایم را پنهان کنم. مامان از آشپزخانه بیرون آمد. چادر و روسری سرش بود. با تکانی به ابروهایم، بیصدا پرسیدم: کی اومده؟
مامان بهجای این که جواب سوالم را بدهد، گفت: سلام... چرا رنگت پریده؟
ناخودآگاه دست روی صورتم گذاشتم. یخ بودم. کسی در گوشم گفت: بهش نگو.
گفتم: وا... مگه رنگم پریده؟
و خندیدم. مامان چشمانش را تنگ کرد؛ میخواست درونم را بخواند. دربرابر نگاه دقیقش بیدفاع بودم. به خودم یادآوری کردم که خودم هم از او سوال دارم؛ خیلی زیاد. مامان انگار تازه چشمش به گل توی دستم افتاد. لبهایش تا بناگوش کش آمدند.
-اینو فروغی داده؟
تازه یادم افتاد که گل توی دستم است. نگاهش کردم.
-چی؟ آره!
به زور خندیدم.
-چه خوشگله! بده بذارمش توی آب.
خوشحال از این که از شر گل راحت میشوم، آن را به مامان دادم. اگر دست خودم میماند، یک راست میرفت توی سطل زباله. بازویم را گرفت و دنبال خودش توی آشپزخانه کشید. یک گلدان شیشهای برداشت و آن را پر از آب کرد.
-حالت خوبه؟ رنگت خیلی پریده. مثل گچ شدی.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز صبح رفته بودم تجمع مقابل استانداری که یه هفته ست هر روز برای مطالبه اجرای قانون حجاب انجام میش
من هم اول هفته رفتم.
باید بگم که تموم این موارد را درک کردم اما چیزی که برایم مهم تر بود این بود که تا خانمها خودشان احساس دغدغه نکنند، هیچ کس برایشان هیچ کار نمیکند.
این موضوع فقط با قیام زنان حل میشود.
من در این تجمع مادرانی را دیدم که با هوای گرم با بچه کوچک به تجمع آمده بودند، بچه هایی که گاهی به تقلید از مادرشان شعارها را هم تکرار میکردند و همراهی میکردند.
تعداد آقایان خیلی کم بود و این خود تاییدی بر این حرف است که تنها و تنها زنان این موضوع را باید حل کنند.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 35 خسخس کر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 36
معدهام پیچ خورد؛ اینبار از گرسنگی. مامان توی آب گلدان قند انداخت و گل را گذاشت داخلش. گفتم: خوبم... فقط زبونه در مشکل داشت و یکم دیر بسته شد. کوچه هم تاریک بود، ترسیدم.
بغضم نزدیک بود که بترکد. لب ورچیدم. مامان بغلم کرد. سرم را گذاشت روی شانهاش و بر آن دست کشید.
-بخاطر تصادفه. خوب میشه... باید زبونه در رو هم درست کنیم.
آرامش شکنندهای بر ذهنم حاکم شد. قبلا وقتی مامان بغلم میکرد آرام میشدم؛ حتی بعد از تصادف، گاهی شبها فقط کنار مامان خوابم میبرد. الان اما نمیدانستم دقیقا چه حسی دارم. چیزی وسط ما بود که آزارم میداد. خودم را از بغلش بیرون کشیدم. گفت: بریم پیش مهمونا.
وارد پذیرایی شدم. دایی و دخترداییام پیش پایم برخاستند. پدر همچنان روی مبل نشسته بود؛ بیحال و خسته. دایی را بعد از تصادف چندباری دیده بودم. قد بلند بود، با ریشی که داشت جوگندمی میشد. دندانهای جلویش کمی خرگوشی بودند. مهربان بود و قشنگ میخندید؛ بیشتر وقتها میخندید. وقتی میخندید گوشه چشمانش چروک میافتاد و مهربانتر نشانش میداد. او برادر مامان نبود. در واقع برادر مادر واقعیام بود. پدر و مادرم را وقتی بچه بودم، توی یک حادثه از دست داده بودم و عمو و زنعمویم بزرگم کرده بودند. برای من، «مامان» به معنی واقعی زنعمویم سهیلا بود، نه مادر بیولوژیکیام. خیلی وقت بود که این حقیقت را میدانستم. بخشی از حافظه بلندمدتم بود؛ آن بخشی که آسیب ندیده بود.
دایی جلو آمد و بغلم کرد. با آغوش باز از این کارش استقبال کردم. همیشه همینطور بود. مهربان و گرم بغلم میکرد.
-چطوری دایی جون؟ خوبی؟
از بغلش بیرون آمدم. دستم را گرفت و فشار داد. گفتم: خوبم.
-چقدر یخ کردی. چیزی شده؟
دوباره سر معدهام سوخت.
-چی؟ نه... هیچی...
دایی خندید.
-یعنی سر یه قرار ساده انقدر بهم ریختی؟
خندیدم. بهانه بدی نبود؛ حداقل فعلا. با خنده و تظاهر به خجالت، جمع و جورش کردم. مادر برایم شربت آورد.
-دخترمو اذیت نکنین.
شربت را یک نفس سر کشیدم. آشوب معدهام بدتر شد. دلم میخواست تنها باشم.
به دخترداییام – زهرا – گفتم دنبالم بیاید توی اتاقم. نزدیکترین دوستم بود. شش ماهی از من کوچکتر بود؛ ولی تا یادم میآید، نزدیکترین دوستم زهرا بوده.
با زهرا وارد اتاق شدم و در را بستم. چادرش را درآورد و من هم چادر خیس از بارانم را تکاندم و روی چوب لباسی گذاشتم. زهرا خودش را انداخت روی تخت.
-چی شده اینطوری رنگت پریده؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
📩 متن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به این شرح است:
🗄️بسم الله الرّحمن الرّحیم
▪️هفتهی اوّل شهریور هر سال، مناسبتی است برای پرداختن به خدمات دولت جمهوری اسلامی ایران. امسال دولت جمهوری اسلامی ایران مفتخر است که ایّام هفتهی دولت، مقارن با ایّام ولادت با سعادت و پر برکت دو مولود ربیعالاوّل صلواتالله و سلامهعلیهما و آلهما است.
▪️بنده در این فرصت به همهی کارکنان و مدیران فعّال دستگاههای دولتی و بهخصوص رئیسجمهور صادق و دلسوز دولت چهاردهم تبریک و خداقوّت میگویم. خصوصاً با توجّه به اقدامات شایستهای که بهرغم محدودیتها و دسیسههای گوناگون دشمن امریکایی ـ صهیونی و تشدید تحریمها و محاصرهها، در طول جنگ تحمیلی سوّم و پس از آن در مسیر تأمین کالاها و انواع خدمات مورد نیاز مردم، ترمیم نقاط مهمّ آسیبدیده و مدیریت انرژی صورت دادهاند. همچنین جا دارد یاد رؤسای جمهور شهید رجایی و رئیسی و نخستوزیر شهید باهنر و کارکنان و مدیران و وزرای شهید در ادوار مختلف دولت، و در رأس همه رهبر عظیمالشأن شهید که مدّت قریب به دو دوره متصدّی ریاست جمهوری بودند را گرامی داشته برای همه ایشان علوّ درجات و عنایات الهی را مسألت نمائیم.
▪️فرصت خدمت به مردم و اهداف جمهوری اسلامی، نعمت ارزشمندی است که باید آن را پاس داشت. در دوران کنونی و شرایط خطیر و پیچیدهای که وصول به «ایران هرچه قویتر» با آن روبرو است، یکی از امور ضروری برای دستیابی به این هدف، علاوه بر تلاش شبانهروزی و ابتکار مستمر، تبیین و روایت قدرت و قوّت ایران و ملّت عزیز آن میباشد. ضعف و نقص و کمبود، نیازمند روایت و برجستهسازی نیست؛ بلکه نیازمند برنامهریزی و اقدام برای رفع و حلِّ مشکل است. گاه بیان صادقانه ضعفهای خود در وقتی که دشمن به روحیّه نیاز دارد، کمک بزرگی به او است و ای بسا دلهای دوستان و همراهان را دچار نگرانی نموده و ایشان را سرگردان و متحیّر سازد. بلی، هرگاه شنوندهی این بیانهای صادقانه تنها مردم و دلسوزان ما باشند، اِشکال تقلیل مییابد. امّا قوّت و قدرت و نقاط مثبت بهموجب آموزهی قرآنیِ «و امّا بِنِعمَة ربِّکَ فَحَدِّث» نیازمند روایت و برجستهسازی است.
▪️مردم عزیز ایران که در ششماه گذشته عیار حقیقی خود را در جلوههای مختلف جهاد با دشمن، حضور در میادین، انسجام و همدلی و همراهی خود آشکار نمودهاند، شایسته و مستحقّ آن هستند که خدمتگزاری قوا و دستگاههای مسئول در جمهوری اسلامی در مسیر رسیدن به سطح مطلوب این نظام مقدّس و شأن والای ملّت مبعوث شده را حس نمایند.
▪️مسلّماً آنچه ذیلاً بیان میگردد در کانون برنامههای دولت خدمتگزار یا به نوعی در فهرست اهداف آن قرار دارد و ذکر آن در این مقام صرفاً از باب یادآوری است. از جمله لزوم توجّه جدّی به زنجیرهی چالشهای اقتصادی ـ معیشتی از قبیل تورّم، بیکاری، مدیریت قیمتها و بازار کالا و خدمات و عنایت خاص به بعضی دیگر از عناصر حوزهی اقتصاد از قبیل رشد، افزایش سرمایهگذاری و هدایت آن به سمت مفید و مورد نیاز، رونق تولید، اسقاط تدریجی دلار از طراز نقش آفرینی مهم و نهایتاً محور قرار دادن مجموعه سیاستهای اقتصاد مقاومتی است. کلید اصلی در این زمینه برای حلّ همهی این امور در عنوان تکیهی هر چه بیشتر به تولید داخلی دیده میشود. البته برقراری حدّ کافی از وجود کالاهای عمومی و تخصّصی خود یک ضرورت قطعی است که با توجّه به آن، در مواردی که تولید داخل به حدّ کافی وجود نداشته باشد باید از واردات بهطور صحیح و حکیمانه بهره برد. طبعاً تشویق تولید و در عین حال مدیریت واردات و قیمتها میتواند منتهی به وضعیتی گردد که لکّههای تیرهای که در صفحهی اقتصاد کشور خودنمایی میکنند بهتدریج کوچک و کوچکتر شود تا آنگاه که بهکلّی محو گردد. در این صحنه، گرچه رفتار دشمن در جنگ و پس از آن بیتأثیر نیست ولی مدیریت هر چه هوشمندتر اجزاء این عرصه و یاری جستن در بعضی از موارد از آحاد مردم و در بعضی دیگر از متخصّصین و فناوران و به فعلیّت رساندن ظرفیتهای نو، کشور را به سمت بسط امور و آبادانی رهنمون میشود.
دشمن قسمخوردهی این ملّت، سعی میکند اینطور القاء کند که مسیر آبادانی و پیشرفت از تبعیّت از او و خواستههای نابجایش میگذرد؛ در حالی که مشاهدهی آنچه او در ادوار گذشته حتّی سالها قبل از انقلاب اسلامی بر سر این کشور و منابع آن آورده، خلاف این را نشان میدهد.
▪️و از جمله مسائل و موضوعات مهمّ دیگر، بکارگیری فناوریها و نوآوریهای پیشنهاد شده توسّط نخبگان جوان است. گاه استفادهی بهموقع از این مزیّت و ترک روال معمول و عادتهای مرسوم در یک موضوع، جهشهای مؤثری در مسیر ترقّی و تعالی کشور صورت میدهد. این امر در انواع شُعبِ تولید قدرت اعمّ از کشاورزی و صنعت و فرهنگ و تربیت، امور ارتباطاتی و اجتماعی قابل تصوّر است.
▪️و باز از جمله مسائل اساسی کشور که همیشه باید در مرکز توجّه دولت و دولتیان و همهی مسئولین و اجزای حکومتی قرار داشته باشد، رعایت وحدت و مراقبت از انسجام اجتماعی است. هر اقدام در هر یک از کلانعرصههای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی، و اقتصادی باید با ملاحظهی پیوست مربوط به انسجام اجتماعی صورت بگیرد. بعضی از اقدامات که ممکن است در ظاهر، طرفدارانی هم در بین برخی از اقشار کشور داشته باشد، در صورتیکه فاقد این پیوست باشد یا آنچه بهعنوان پیوست در آن مورد تدوین شده در مقام عمل مغفول واقع شود، میتواند ضررهایی به همان اقشار و دیگران وارد سازد. بیتردید هر سخن ناامیدکننده و تضعیفکنندهی انگیزههای ملّی و عمومی و هر نوع دوگانهسازی موهوم از قبیل جنگ یا مذاکره، وفاق یا تندروی، سازش یا جنگطلبی که در گذشته به مردم عزیزمان خسارتهایی بیواسطه یا باواسطه وارد ساخته، از این پس هم میتواند همان تأثیر را بهجا بگذارد. لذا بنده قاطعانه اعلام میکنم که ارتکاب هر آنچه بهضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است.
▪️و از جمله مسائل مهمّ دیگر، توجّه فراراهبردی به مسئلهی فرهنگ، تعلیم و تربیت است. تعبیر فراراهبردی بهمعنی آن است که تنظیم راهبردهای دیگر باید با ملاحظه این مسئله باشد. در این صدر توجّه به اقشاری که منبع اشاعهی فرهنگ مثبت و سازنده میباشند از قبیل معلّمین در آموزش و پرورش و دانشگاه و حوزه و همچنین پرستاران و اطبّائی که خود را وقف انجام وظیفه در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، اهمیّت ویژهای دارد؛ همچنان که توجّه به نقش بانوان خانهدار که ظریفترین اجزاء نقش و نگار فرهنگ زیبا و مطلوب آینده را در حریم منازل به تک تک فرزندان این مرز و بوم میآموزند نیز واجد چنین اهمّیتی است.
▪️امید است بهکار بستن این مطالب و سایر مطالب مفیدی که بحمدالله در فهرست برنامههای دولت قابل یافت است، کشور عزیزمان را بهسوی «ایران هر چه قویتر» سوق داده و فعّالان در این مسیر را لایق توجّهات خاصّهی سرورمان عجّلالله تعالی فرجهالشّریف و دعای خیر و برکت و هدایتشان بگرداند.
▪️والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته
✍ سیدمجتبی حسینی خامنهای
🗓 ۶/شهریور/۱۴۰۵
#️⃣ #ایران_هرچه_قوی_تر
💻 Rahbar.ir/s/1849 | 📲 @Rahbar_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
▪️و باز از جمله مسائل اساسی کشور که همیشه باید در مرکز توجّه دولت و دولتیان و همهی مسئولین و اجزای
مردم انسجام دارن اون کسانی که به انسجام مردم لطمه وارد میکنند کسانی دیگرند. 😏