هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050606پیام_رهبر_معظم_انقلاب_بهمناسبت_هفته_دولت.pdf
حجم:
173.3K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت هفته دولت
🔗 https://rahbar.ir/s/1849
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
گاوخونی ۱۰۰ درصد خشک است
معاون محیطزیست اصفهان:
🔹تالاب گاوخونی بهطور صددرصد خشک شده است و این بحران ناشی از دو عامل خشکسالیهای متوالی و عوامل انسانی است؛ این عوامل انسانی شامل برداشت بیش از ظرفیت رودخانه در بخشهای کشاورزی، صنعت، شرب و برداشتهای غیرمجاز در سراسر حوضه زایندهرود است.
🔹راه نجات تالاب از این بحران تحقق حقآبه زیستمحیطی و احیای جریان پایدار رودخانه زایندهرود است.
🔹۹۵ درصد حیات تالاب گاوخونی به آورده رودخانه زایندهرود وابسته است و حقآبه آن نباید نادیده گرفته شود.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
گاوخونی ۱۰۰ درصد خشک است معاون محیطزیست اصفهان: 🔹تالاب گاوخونی بهطور صددرصد خشک شده است و این بحر
به کلمه های "برداشت های غیرمجاز" و "تحقق حقآبه" توجه کنید.
حتما یه روز میام و درباره این دو عبارت، مسائل علمی ناگفتهای رو خدمتتون میگم که تصوراتتون از زاینده رود کلا بریزه پایین🤓
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 36 معدهام
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 37
گیره بتهجقهی فیروزهای رنگ را آرام، طوری که روسری نخکش نشود، از روسریام باز کردم.
-رنگ من؟ نه بابا.
-من مثل اونا خر... یعنی چیزه... گول نمیخورما!
با چشمهای سیاه و درشتش به من خیره شد. توی صورتش انگار فقط چشم داشت. بقیه صورتش ریزنقش و ظریف بود؛ اما چشمانش درشت. گاهی به مژههای بلند و ابروهای کمپشت و هشتیاش حسودیام میشد. خیلی شبیه هم بودیم؛ من فقط چشمانم به اندازه او درشت نبود و ابروهایم پرتر بود؛ و او سبزه بود و من گندمگون. میتوانستیم ادعا کنیم خواهریم.
گفتم: چیزی نشده.
-آره جون خودت.
فقط با من جرات میکرد اینطوری حرف بزند. جلوی بقیه، بیشتر وقتها اصلا حرف نمیزد. گفتم: یه چیزی یادم اومده.
-خب؟
انگشتم را برایش در هوا تکان دادم.
-به هیچکس نمیگی ها! حتی به مامان و بابات.
-باشه.
روسری فیروزهای رنگِ طرح سنتیام را تا کردم و توی کشو گذاشتم.
-این یارو فروغی رو که جریانش رو میدونی؟
دهانش را پر از باد کرد و بعد خالیاش کرد.
-یکمی.
-من باهاش فقط دو جلسه حرف زدم. ولی مامان بهم گفته بود چند ماهه که باهاش رفت و آمد میکنم و میخواستم باهاش ازدواج کنم.
-الان یادت اومد؟
پوزخند زد و گیره روسریاش را باز کرد. گفتم: آره. امشب فهمیدم. از زیر زبونش کشیدم... یعنی چیز شد... ولش کن!
دستی میان موهایم کشیدم و کنار زهرا، روی تخت نشستم.
-چرا مامان اینطوری بهم گفت؟
خندید؛ انگارنهانگار که بحث زندگی من بود.
-چه میدونم؟ میخواد زود بفرستدت که بری، کی بهتر از فروغی؟
-مسخره نباش. من یه چیز دیگه هم فهمیدم...
دهانم خشک شد. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دوباره ضربان قلبم بالا رفته بود. مطمئن بودم زهرا همهچیز را میداند. محال بود من چند ماه با یک خواستگار رفتوآمد کنم و او نفهمد. گفتم: یکی بود... که چند ماه... باهاش رفتم و اومدم...
-چی؟
-یه خواستگار دیگه.
نوبت زهرا بود که رنگش بپرد. گفتم: کی بود؟
چشمان درشتش را به سوی دیگری چرخاند.
-چه میدونم! تو که هیچی نمیگفتی!
-چرت نگو.
با انگشتانش بازی کرد.
-تو درباره خواستگارهات حرف نمیزدی...
وسط حرفش پریدم.
-ولی از قیافهت مشخصه که درباره این یکی با تو حرف زدم.
زهرا دروغگوی خوبی نبود. بالاخره لو داد. آرام زمزمه کرد: آره. یه نفر بود...
سرش را بالاتر گرفت و چشمغره رفت.
-مامانت منو میکشه اگه بفهمه بهت گفتم. قرار بود بهت نگیم.
همه داشتند برایم نمایش بازی میکردند. این شوک چندم امشب بود؟ دیگر از دستم در رفته بود. چرایش را گذاشتم برای بعد. فعلا اصل قضیه مهمتر بود.
-کی بود؟ چی شد که ادامه پیدا نکرد؟
-نمیدونم کی بود. جلسه سوم یا چهارم بودی که بهم گفتی داری باهاش قرار میذاری. خیلی هم ازش حرف نمیزدی، ولی چند ماهی بود که میرفتین و میاومدین. فکر کنم مشاوره هم رفته بودین و صحبتای نهایی درباره مهریه و اینا رو هم انجام داده بودین.
-اسمشو نمیدونی؟
-نه. هیچوقت اسمشو نمیآوردی.
وسط حال مضطربش خندید.
-بهش میگفتی اون! هرچی میپرسیدیم کیه؟ میگفتی اون دیگه... همون اون... اووون!
زهرا خندید و قلب من تندتر میتپید. انگار تب داشتم. آتشفشان خشم درونم داشت فوران میکرد. قلبم تیر میکشید و دردش تا دست چپم میرفت. بغض کرده بودم و نمیدانستم چرا.
-چی شد که بهم خورد؟
-نمیدونم. هیچی ازش نگفتی؛ ولی فکر کنم بخاطر مهریه بود.
شاید هم میدانستم که چرا بغض کردهام.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 37 گیره بته
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 38
***
باشگاه رزمیای که ناصر در آن کار میکرد، داخل یک زیرزمین بود. یک ساختمان قدیمی در یکی از محلههای شمال اصفهان، که زیرزمینش را به باشگاه اجاره داده بود. یک در نفررو داشت و دورتادورش، روی دیوارها پر بود از بنرهای تبلیغاتی باشگاه؛ تصاویر هنرجوها درحال تمرین، فهرست ورزشهایی که آموزش داده میشد؛ از تکواندو و جودو گرفته تا ژیمناستیک و فیتنس، و برنامه روزهای زوج و فرد.
روزهای زوج برای آقایان بود و پرده جلوی در را کنار زده بودند. پلهها را دوتا یکی کردم. پایین، یک در کشویی شیشهای بود. یک سالن بزرگ بود، احتمالا صد، صد و پنجاه متر مساحتش بود. صدای ضربهها و داد و فریاد و کیاپ کشیدن پسرهای نوجوان توی سالن پیچیده بود؛ بوی عرق و بوی پا به تاتمیها و کیسههای بوکس و میتها و در و دیوار و ستونها چسبیده بود و تا وارد میشدی توی صورتت میزد.
داشتند تکواندو تمرین میکردند. دلم برای نوجوانیام، برای روزهایی که خودم تکواندو تمرین میکردم تنگ شد. خندهدار بود ولی دلم حتی برای آن بوی عرق چسبیده به تاتمی هم تنگ شده بود، برای میتهایی که بوی پا میدادند.
منشی باشگاه پشت یک میز اداری، گوشه همان سالن نشسته بود. از همان وقت که وارد شدم هم داشت زیرچشمی نگاهم میکرد. وقتی به میز نزدیک شدم، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. یک جوان بیست و پنج، سی ساله بود. به هیکل خودش هم میآمد ورزشکار باشد. برایم آشنا بود؛ ولی مطمئن بودم او را نمیشناسم. گفتم: سلام.
-سلام. امرتون؟
تردید در صدایش موج میزد. ابروهایش هم کمی به هم نزدیک شده بودند. مشخص بود که از بودن من در آنجا حس خوبی نداشت؛ احتمالا چون قبل از من، بچههای آگاهی به آنجا سر زده بودند تا درباره ناصر پرسوجو کنند. گفتم: میخواستم با مدیریت باشگاه صحبت کنم.
اخمش کمی بیشتر شد.
-شمام لابد پلیسی! آقا، اگه درباره ناصره، ما و آقا کریم قبلا همهچیو به همکاراتون گفتیم.
صدایش هرچه به آخر جمله میرسید بالاتر میرفت و این اصلا خوشحالم نمیکرد. دستانم را به میز تکیه دادم و روی میز خم شدم.
-هیس! باشه بابا آروم! چرا داد میزنی برادر من!
-مرتیکه معتاد اومده از باشگاه پول دزدیده برده دود کرده، الانم بخاطر کاراش پلیس دائم اینجاست! خب زشته برای باشگاه!
رگ میان دو ابرویش موقع گفتن این کلمات بیرون میزد؛ ولی صدای بلندش میان کیاپ کشیدن رزمیکارها گم شده بود. شاید هم این پایین، توی این حجم بوی عرق و گرما، اکسیژن به مغزش نمیرسید که اینطور اعصاب نداشت. گفتم: خب چرا با من دعوا داری برادر من؟ من که لباس شخصی پوشیدم، کسی نمیفهمه پلیسم. میخوام فقط یه صحبت کوچولو با مدیریت داشته باشم.
کمی آرامتر شد.
-خب ما که همهچیو به همکاراتون گفتیم. دیگه چی میخواید بدونید؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 38 *** باشگ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 39
-یکم قضیه پیچیده شده، به تحقیق بیشتر نیازه.
یک نفس عمیق کشید و به پشتی صندلی چرخانش تکیه داد.
-آقا کریم نیمساعت دیگه میرسن.
روی صندلیهای کنار باشگاه نشستم و به تمرین کردن پسران نوجوان نگاه کردم. کمرم هنوز کمی کوفته بود و درد میکرد. دلم میخواست بروم قاطی رزمیکارها و کیسه بوکس را تا میخورد کتک بزنم. چشمانم را بستم و همین را تصور کردم.
-آقا... آقا...
چشمانم را باز کردم. مرد مسنی بالای سرم ایستاده بود. شاید کمی چرت زده بودم. دیشب درست نخوابیده بودم و تمام شب توی تخت دندانقروچه رفته بودم. صاف نشستم و به مرد نگاه کردم.
-بله؟
-من کریمم. با من کار داشتید؟
مردی بود پنجاه، شصت ساله؛ اما سرحال و محکم. موهایش سفید بودند، وسط سر و پیشانیاش کمی خالی شده بود و پیشانی و دور چشمانش کمی چروک داشت؛ اما هیکلش ورزیده و سرحال بود. راست ایستاده بود و با تیشرت ورزشی تنگی که پوشیده بود، عضلههایش را به رخ میکشید. برخاستم و دست دادیم. دستم را محکم فشرد. گفتم: ببخشید مزاحم شدم. چندتا سوال درباره ناصر داشتم.
چهرهاش درهم رفت. با اکراه گفت: باشه... بیاید بریم اونطرف.
راه رفتنش هم چابک و سرحال بود. توی دلم گفتم: احسان اگه خواستی پیر بشی اینطوری پیر بشو!
جایی به نام دفتر مدیریت نداشتند. پشت رختکن، جایی شبیه آشپزخانه بود؛ نسبتا بزرگ البته و چندتا صندلی داشت. نشستیم روی همان صندلیها.
-من همهچیز رو قبلا برای همکارهاتون گفتم.
- میدونم. ولی میخوام خودم یه دور از زبون خودتون بشنوم.
یک نفس عمیق کشید؛ حرصآلود و بیحوصله. گفتم: ناصر رو از کی میشناختید؟
دستش را زیر چانه زد و چشمانش را ریز کرد.
-چندین ساله. از وقتی شونزده، هفده سالش بود. پدر نداشت، خیلی هم بچه پر شر و شوری بود. مادرش آورده بودش اینجا که یکم انرژیش تخلیه بشه و از راه بهدر نشه.
-نمیدونید پدرش چطور و کی فوت شده بود؟
-والا خودش و مادرش که هیچی نمیگفتن. ولی یکی از بچهها که میشناختش، گفته بود پدرش قاچاقچی مواد بوده و اعدام شده. نمیدونم درسته یا نه. هیچوقت ناخن نزدم ببینم قضیه چی بوده. حرف پشت سر خودش و خانوادهش زیاد بود. بچهها خیلی باهاش خوب نبودن.
-چرا؟
-گفتم که، خیلی شر بود. معمولا با همه دعوا داشت. من حتی خیلی موافق نبودم رزمی یاد بگیره. چون همینم میشد یه عاملی که بهش توی دعوا جرات بده و باعث بشه بقیه رو بزنه.
-چه مدت توی باشگاه شما بود؟
-تا یکم قبل معتاد شدنش. فکر کنم سه چهار سالی میرفت و میاومد. اواخر دبیرستان هم ترک تحصیل کرد.
-چرا؟
-در واقع اخراجش کردن. سر همین کاراش. فکر کنم تو مدرسه برای معلمش چاقو کشیده بود.
جور درنمیآمد. آدمی که او توصیف میکرد، میتوانست یک نیروی عملیاتی برای یک باند خلافکار باشد، یک شرخر، یکی که پول بگیرد و نفله کند. ولی نمیتوانست پسری باشد که به دختر یک خانواده حسابی نزدیک میشود دل دختر را میبرد. اصلا به درد کارهای تمیزی مثل این نمیخورد.
-بعد اخراج چکار کرد؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 39 -یکم قضی
دو قسمت هم عیدی من به شما🥰🌷
عیدتون مبارک✨
ممنون از لطفتون 💚
اینکه حس میکنید کند پیش میره، شاید بخاطر اینه که عادت دارید توی رمان اینترنتی، تو هر قسمت چندتا اتفاق بیفته. چون معمولا رمانهای اینترنتی با پردازش کم، و با الگوهای کلیشهای نوشته میشن، برای مخاطب کمحوصله مجازی که میخواد سریع بخونه و بره.
ولی این رمان واقعا با حوصله، با پردازش زیاد داستانی و با کلی تلاش و اشک و آه نوشته شده🥲
Hamed ZamanyHamed Zamany - Del o Din.mp3
زمان:
حجم:
15.9M
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی🥲💚
میلاد پیامبر رحمت و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک ✨🌷
#میلاد_پیامبر_اکرم
http://eitaa.com/istadegi