☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 37 گیره بته
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 38
***
باشگاه رزمیای که ناصر در آن کار میکرد، داخل یک زیرزمین بود. یک ساختمان قدیمی در یکی از محلههای شمال اصفهان، که زیرزمینش را به باشگاه اجاره داده بود. یک در نفررو داشت و دورتادورش، روی دیوارها پر بود از بنرهای تبلیغاتی باشگاه؛ تصاویر هنرجوها درحال تمرین، فهرست ورزشهایی که آموزش داده میشد؛ از تکواندو و جودو گرفته تا ژیمناستیک و فیتنس، و برنامه روزهای زوج و فرد.
روزهای زوج برای آقایان بود و پرده جلوی در را کنار زده بودند. پلهها را دوتا یکی کردم. پایین، یک در کشویی شیشهای بود. یک سالن بزرگ بود، احتمالا صد، صد و پنجاه متر مساحتش بود. صدای ضربهها و داد و فریاد و کیاپ کشیدن پسرهای نوجوان توی سالن پیچیده بود؛ بوی عرق و بوی پا به تاتمیها و کیسههای بوکس و میتها و در و دیوار و ستونها چسبیده بود و تا وارد میشدی توی صورتت میزد.
داشتند تکواندو تمرین میکردند. دلم برای نوجوانیام، برای روزهایی که خودم تکواندو تمرین میکردم تنگ شد. خندهدار بود ولی دلم حتی برای آن بوی عرق چسبیده به تاتمی هم تنگ شده بود، برای میتهایی که بوی پا میدادند.
منشی باشگاه پشت یک میز اداری، گوشه همان سالن نشسته بود. از همان وقت که وارد شدم هم داشت زیرچشمی نگاهم میکرد. وقتی به میز نزدیک شدم، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. یک جوان بیست و پنج، سی ساله بود. به هیکل خودش هم میآمد ورزشکار باشد. برایم آشنا بود؛ ولی مطمئن بودم او را نمیشناسم. گفتم: سلام.
-سلام. امرتون؟
تردید در صدایش موج میزد. ابروهایش هم کمی به هم نزدیک شده بودند. مشخص بود که از بودن من در آنجا حس خوبی نداشت؛ احتمالا چون قبل از من، بچههای آگاهی به آنجا سر زده بودند تا درباره ناصر پرسوجو کنند. گفتم: میخواستم با مدیریت باشگاه صحبت کنم.
اخمش کمی بیشتر شد.
-شمام لابد پلیسی! آقا، اگه درباره ناصره، ما و آقا کریم قبلا همهچیو به همکاراتون گفتیم.
صدایش هرچه به آخر جمله میرسید بالاتر میرفت و این اصلا خوشحالم نمیکرد. دستانم را به میز تکیه دادم و روی میز خم شدم.
-هیس! باشه بابا آروم! چرا داد میزنی برادر من!
-مرتیکه معتاد اومده از باشگاه پول دزدیده برده دود کرده، الانم بخاطر کاراش پلیس دائم اینجاست! خب زشته برای باشگاه!
رگ میان دو ابرویش موقع گفتن این کلمات بیرون میزد؛ ولی صدای بلندش میان کیاپ کشیدن رزمیکارها گم شده بود. شاید هم این پایین، توی این حجم بوی عرق و گرما، اکسیژن به مغزش نمیرسید که اینطور اعصاب نداشت. گفتم: خب چرا با من دعوا داری برادر من؟ من که لباس شخصی پوشیدم، کسی نمیفهمه پلیسم. میخوام فقط یه صحبت کوچولو با مدیریت داشته باشم.
کمی آرامتر شد.
-خب ما که همهچیو به همکاراتون گفتیم. دیگه چی میخواید بدونید؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 38 *** باشگ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 39
-یکم قضیه پیچیده شده، به تحقیق بیشتر نیازه.
یک نفس عمیق کشید و به پشتی صندلی چرخانش تکیه داد.
-آقا کریم نیمساعت دیگه میرسن.
روی صندلیهای کنار باشگاه نشستم و به تمرین کردن پسران نوجوان نگاه کردم. کمرم هنوز کمی کوفته بود و درد میکرد. دلم میخواست بروم قاطی رزمیکارها و کیسه بوکس را تا میخورد کتک بزنم. چشمانم را بستم و همین را تصور کردم.
-آقا... آقا...
چشمانم را باز کردم. مرد مسنی بالای سرم ایستاده بود. شاید کمی چرت زده بودم. دیشب درست نخوابیده بودم و تمام شب توی تخت دندانقروچه رفته بودم. صاف نشستم و به مرد نگاه کردم.
-بله؟
-من کریمم. با من کار داشتید؟
مردی بود پنجاه، شصت ساله؛ اما سرحال و محکم. موهایش سفید بودند، وسط سر و پیشانیاش کمی خالی شده بود و پیشانی و دور چشمانش کمی چروک داشت؛ اما هیکلش ورزیده و سرحال بود. راست ایستاده بود و با تیشرت ورزشی تنگی که پوشیده بود، عضلههایش را به رخ میکشید. برخاستم و دست دادیم. دستم را محکم فشرد. گفتم: ببخشید مزاحم شدم. چندتا سوال درباره ناصر داشتم.
چهرهاش درهم رفت. با اکراه گفت: باشه... بیاید بریم اونطرف.
راه رفتنش هم چابک و سرحال بود. توی دلم گفتم: احسان اگه خواستی پیر بشی اینطوری پیر بشو!
جایی به نام دفتر مدیریت نداشتند. پشت رختکن، جایی شبیه آشپزخانه بود؛ نسبتا بزرگ البته و چندتا صندلی داشت. نشستیم روی همان صندلیها.
-من همهچیز رو قبلا برای همکارهاتون گفتم.
- میدونم. ولی میخوام خودم یه دور از زبون خودتون بشنوم.
یک نفس عمیق کشید؛ حرصآلود و بیحوصله. گفتم: ناصر رو از کی میشناختید؟
دستش را زیر چانه زد و چشمانش را ریز کرد.
-چندین ساله. از وقتی شونزده، هفده سالش بود. پدر نداشت، خیلی هم بچه پر شر و شوری بود. مادرش آورده بودش اینجا که یکم انرژیش تخلیه بشه و از راه بهدر نشه.
-نمیدونید پدرش چطور و کی فوت شده بود؟
-والا خودش و مادرش که هیچی نمیگفتن. ولی یکی از بچهها که میشناختش، گفته بود پدرش قاچاقچی مواد بوده و اعدام شده. نمیدونم درسته یا نه. هیچوقت ناخن نزدم ببینم قضیه چی بوده. حرف پشت سر خودش و خانوادهش زیاد بود. بچهها خیلی باهاش خوب نبودن.
-چرا؟
-گفتم که، خیلی شر بود. معمولا با همه دعوا داشت. من حتی خیلی موافق نبودم رزمی یاد بگیره. چون همینم میشد یه عاملی که بهش توی دعوا جرات بده و باعث بشه بقیه رو بزنه.
-چه مدت توی باشگاه شما بود؟
-تا یکم قبل معتاد شدنش. فکر کنم سه چهار سالی میرفت و میاومد. اواخر دبیرستان هم ترک تحصیل کرد.
-چرا؟
-در واقع اخراجش کردن. سر همین کاراش. فکر کنم تو مدرسه برای معلمش چاقو کشیده بود.
جور درنمیآمد. آدمی که او توصیف میکرد، میتوانست یک نیروی عملیاتی برای یک باند خلافکار باشد، یک شرخر، یکی که پول بگیرد و نفله کند. ولی نمیتوانست پسری باشد که به دختر یک خانواده حسابی نزدیک میشود دل دختر را میبرد. اصلا به درد کارهای تمیزی مثل این نمیخورد.
-بعد اخراج چکار کرد؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 39 -یکم قضی
دو قسمت هم عیدی من به شما🥰🌷
عیدتون مبارک✨
ممنون از لطفتون 💚
اینکه حس میکنید کند پیش میره، شاید بخاطر اینه که عادت دارید توی رمان اینترنتی، تو هر قسمت چندتا اتفاق بیفته. چون معمولا رمانهای اینترنتی با پردازش کم، و با الگوهای کلیشهای نوشته میشن، برای مخاطب کمحوصله مجازی که میخواد سریع بخونه و بره.
ولی این رمان واقعا با حوصله، با پردازش زیاد داستانی و با کلی تلاش و اشک و آه نوشته شده🥲
Hamed ZamanyHamed Zamany - Del o Din.mp3
زمان:
حجم:
15.9M
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی🥲💚
میلاد پیامبر رحمت و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک ✨🌷
#میلاد_پیامبر_اکرم
http://eitaa.com/istadegi
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شعری از #سعدی با صدای آقا✨🌱
عیدتون مبارک🌷
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📝 امروز چشمانداز غلبه نهایی حق بر باطل بیش از گذشته به عینیّت نزدیک شده است و شرط اول آن اتحاد مسلمین در مقابل کفر جهانی است
▪️اینک اسلام و اهل آن بعد از گذر از دورانهای سخت و پر تلاطم و طی کردن فراز و نشیبهای متعدّد از صدر اوّل تاکنون به مرحلهای سرنوشتساز و تعیین کننده رسیده است.
▪️امروز مسلمین نقشی بسیار مؤثّر و تاریخساز را میتوانند ایفاء کنند.
▪️امروز روزی است که چشمانداز غلبهی نهایی حق بر باطل، و اسلام بر کفر بهمراتب بیش از همهی ادوار گذشته به عینیّت نزدیک شده است.
▪️شرط اوّل این مهم، اتّحاد کلمهی مسلمین است. وحدت مسلمین در مقابل کفر جهانی، راهبردی قرآنی و آموزهای اصیل از اسلام ناب محمّدی صلواتالله و سلامه علیه و آله است و نه یک مسئلهی سطحی و گذرا.
✍🏻 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت هفته وحدت | ۸/شهریور/۱۴۰۵
▫️ #یکپارچه_درمقابل_کفر
#بسته_خبری 2️⃣ | متن کامل پیام
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
گاوخونی ۱۰۰ درصد خشک است معاون محیطزیست اصفهان: 🔹تالاب گاوخونی بهطور صددرصد خشک شده است و این بحر
زمان زیادی از اون پیام بالایی که گذاشتم نمیگذره اما نتیجهشو ببینید که چی شد :)
به زاینده رود فقط به چشم یه رودخونه که آب و هوا رو خوب میکنه و شهر قشنگ میشه نگاه نکنید. زاینده رود رگ حیاتی شهر ماست.
از وقتی در تقسیم آب مشکل پیش اومد و به یه سری از زمین دارها که ما نمیدونیم کی هستند آب دادند ولی "حقآبه" کشاورز شرق اصفهان رو ندادن با اینکه این کلمه یعنی "حق استفاده از آب رو داره و پرداخت کرده!"
فکر نکنید زاینده رود به خاطر گرما و کم آبی و باران نیامدن باز و بسته میشه.
ما توی قرن ۲۱ نباید منتظر باران باشیم برای جاری شدن رودخانهای که جزو رودخانه های دائمی استانمونه!
.
بله درسته! زاینده رود یک رود دائمیه یعنی همیشه جریان داره. چون منشا تغذیهاش زردکوهه که همیشه برف برای آب شدن داره.
.
سوال!
پس چرا رودخونه بعضی وقتا آب داره بعضی وقتا نه؟
چون آب نگه داشته شده پشت سد و انقدر طلبکار هست که توی مسیر عبور رود، به همه آب میرسه به جز کشاورز بیچاره شرق اصفهان!
نتیجه چی میشه؟
همین! فرونشست و پوک شدن خاک، به خاطر آبی که باید توی خاک اصفهان باشه و نیست :)
@istadegi