☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
گاوخونی ۱۰۰ درصد خشک است معاون محیطزیست اصفهان: 🔹تالاب گاوخونی بهطور صددرصد خشک شده است و این بحر
زمان زیادی از اون پیام بالایی که گذاشتم نمیگذره اما نتیجهشو ببینید که چی شد :)
به زاینده رود فقط به چشم یه رودخونه که آب و هوا رو خوب میکنه و شهر قشنگ میشه نگاه نکنید. زاینده رود رگ حیاتی شهر ماست.
از وقتی در تقسیم آب مشکل پیش اومد و به یه سری از زمین دارها که ما نمیدونیم کی هستند آب دادند ولی "حقآبه" کشاورز شرق اصفهان رو ندادن با اینکه این کلمه یعنی "حق استفاده از آب رو داره و پرداخت کرده!"
فکر نکنید زاینده رود به خاطر گرما و کم آبی و باران نیامدن باز و بسته میشه.
ما توی قرن ۲۱ نباید منتظر باران باشیم برای جاری شدن رودخانهای که جزو رودخانه های دائمی استانمونه!
.
بله درسته! زاینده رود یک رود دائمیه یعنی همیشه جریان داره. چون منشا تغذیهاش زردکوهه که همیشه برف برای آب شدن داره.
.
سوال!
پس چرا رودخونه بعضی وقتا آب داره بعضی وقتا نه؟
چون آب نگه داشته شده پشت سد و انقدر طلبکار هست که توی مسیر عبور رود، به همه آب میرسه به جز کشاورز بیچاره شرق اصفهان!
نتیجه چی میشه؟
همین! فرونشست و پوک شدن خاک، به خاطر آبی که باید توی خاک اصفهان باشه و نیست :)
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🏰دسترسی سریع به قسمتهای مجموعه قلعه بتنی🏰 (سرگذشت پیوند ما) قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چها
دو سال شد.
خوندن این مجموعه رو به عزیزان دم بخت کانال پیشنهاد میکنم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 39 -یکم قضی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 40
-بعد اخراج چکار کرد؟
-جاهای مختلف کار کرد. اینجا هم یه مدت به عنوان کمکمربی میاومد. شاگردی مغازههای مختلف رو میکرد ولی توی هیچکدوم خیلی دوام نمیآورد. یکم بعد غیبش زد. دیگه نیومد اینجا و کسی ازش خبر نداشت. دوستی هم البته نداشت که ازش خبر بگیرم.
-پیگیر نشدید؟
-نه. من فقط مربی ورزشش بودم. باباش که نبودم. اونم دردسرساز بود. گفتم شاید اسبابکشی کردن رفتن یه محل دیگه یا شهر دیگه یا همچین چیزی. شایدم یه شری درست کرده و سرشو به باد داده یا افتاده زندون.
همان جوانی که پشت میز دیده بودم، آمد داخل و برایمان چای ریخت. وقتی استکان چای را مقابلم گذاشت، خیلی دقیق نگاهم کرد. انگار خوشش نمیآمد از پلیسها. شاید او هم مثل ناصر بود. چه میدانم. صبر کردم که جوان برود و گفتم: خب بعد؟
-چندماه بعد دوباره پیداش شد. خمار و داغون اومده بود دم باشگاه. معتاد بود. مادرش هم مرده بود. فقط منو میشناخت که اومده بود اینجا. منم دلم سوخت، گفتم شبا بخوابه اینجا. ولی گفتم حق نداره اینجا کثافتکاری راه بندازه. یه مدت اینجا زندگی کرد.
-سعی کردید ترکش بدید؟
-یکم باهاش حرف زدم ولی خیلی لجباز بود. منم دیدم تا خودش نخواد نمیشه.
-خب... بعد؟
-یه مدت اینجا موند، کاری هم به کسی نداشت. گاهی میرفت بیرون، نمیدونم کجا. حتما میرفت مواد بکشه دیگه. یکم به عنوان کمکمربی هم کمک میکرد وقتایی که حالش بهتر بود. منم یه پولی بهش میدادم به عنوان سرایدار.
استکان چای را برداشت و کمی از آن را نوشید. هنوز از سطح چای بخار بلند میشد؛ ولی قندی توی دهانش انداخت و چای را یک نفس هورت کشید.
-پول موادشو اینطوری جور میکرد؟
-شاید. نمیدونم. من خیلی کم بهش پول میدادم. شایدم از مادرش یه تیکه طلایی، اسباب اثاثیهای چیزی مونده بوده که اونو کمکم آب کرده. چه میدونم. شایدم خودش موادفروش بود.
-نمیدونید چی شد که معتاد شد؟
-نه.
-بعدش چی؟
-هیچی. همینطوری بود. گاهی چند وقت غیبش میزد...
-مثلا چقدر؟
-یه هفته... این حدودا.
-خب بعد؟
-گاهی غیبش میزد. بعدم میاومد و هیچی نمیگفت. چندبار بهش گفتم بیا ترکت بدم. اوایل قبول نمیکرد ولی بالاخره قبول کرد و بردمش کمپ. ترک کرد.
-واقعا؟
-آره.
نتوانستم تعجبم را پنهان کنم. پزشکی قانونی ناصر را معتاد شناخته بود. کریم گفت: چیز عجیبی گفتم؟
-نه... نه... خب بعد ترکش چی؟
-کارش بهتر شد. همینجا کار میکرد. تا این که فکر کنم یه سال و خوردهای قبل مرگش از اینجا رفت. یکم پول نقد از صندوق برداشت و در رفت و دیگه پیداش نشد.
-نرفتید دنبالش؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از زاینده رود ایران
🌊 اطلاعرسانی درباره وضعیت جریان زایندهرود
بر اساس شرایط فعلی، رودخانه زایندهرود تا ۱۵ شهریورماه جریان دارد.
📌 بنابراین اگر قصد بازدید و لذت بردن از جریان آب زایندهرود را دارید، برنامهریزی خود را تا پیش از این تاریخ انجام دهید.
🌊 زایندهرود ایران
@Zayandehrud_Iran
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌊 اطلاعرسانی درباره وضعیت جریان زایندهرود بر اساس شرایط فعلی، رودخانه زایندهرود تا ۱۵ شهریورماه
اگر به عنوان یک شهروند اصفهانی، علاقهمند و دغدغهمند هستید نسبت به زاینده رود، یا در کل به عنوان یک انسان، نسبت به رفتار با نعمت الهی و روح طبیعت، احساس مسئولیت میکنید، از این انجمن مردمی حمایت کنید.
کاملا دلی این پیام رو گذاشتم ک تبلیغی در کار نیست. خودمم باهاشون همکاری دارم و خواستم از شما هم دعوت کنم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 40 -بعد اخر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 41
-نرفتید دنبالش؟
-نه. پولی که برده بود زیاد نبود. گفتم ولش کن. من تلاشمو کردم دیگه. ترسیدم برام دردسر بشه اگه میفهمیدن به یه معتاد کار دادم.
-دیگه خبری ازش نداشتید؟
-نه. تا وقتی همکارای شما اومدن و گفتن مرده.
-کنجکاو نیستید بدونید چطور؟
شانه بالا انداخت. یک دست به سبیلش کشید و گفت: چه میدونم. حتما دوباره معتاد شده بوده. چون فقط یه معتاد همچین پولی رو میدزده و میره. گفتم حتما اوردوز کرده. همکارای شمام توضیحی ندادن، منم نپرسیدم.
به چشمانش خیره شدم؛ به آن چشمان ریز و مشکی. زیادی درباره چیزی کنجکاو نبود. زیادی تمایل به ندانستن داشت. کنجکاوی زیاد و کنجکاوی خیلی کم، هردو شک برانگیزند. گفتم: ناصر به قتل رسیده.
چشمانش گردتر شدند. چین و چروکهای دور چشمش حرکت کرد. دهانش بسته ماند و فقط به من خیره شد. تعجبش طبیعی بود. شاید نقش بازی نمیکرد. گفتم: شخص خاصی هست که ناصر باهاش ارتباط داشته باشه؟ دوستی، فامیلی کسی... ندیدید کسی بیاد دیدنش؟
اخم کرد. دستی به ریش سوزنیاش کشید و گفت: نه... یادم نمیاد. حتما کسایی بودن که ازشون مواد گرفته باشه یا همچین چیزی، ولی اینجا نمیاومدن. تا جایی که من میدونم فک و فامیلی هم نداشت. با بچههای اینجا هم دوست نبود. خیلی کم باهاشون حرف میزد. خیلی تو خودش بود.
پایم را که خواب رفته بود جابهجا کردم. همهچیز درست بود، جز آن که من حس خوبی نداشتم. گفتم: اصلا چرا اینهمه وقت گذاشتید اینجا بمونه و بهش حقوق هم دادید؟
سرش را انداخت پایین. دوباره با سبیلش بازی کرد. همانطور که نگاهش به زمین بود و با انگشتان پایش تارهای فرش را به بازی گرفته بود گفت: خب منم یه زمانی مثل اون بودم...
هیچچیز نگفتم. تعجب هم نکردم. ادامه داد: ناصر خیلی شبیه جوونی من بود. منم شر بودم. و منم یه زمانی معتاد بودم. ولی یه دوستی داشتم که ولم نکرد، کمک کرد ترک کنم و الان آدم شدم. گفتم منم این بچه رو ول نکنم، بذارم اینجا جلوی چشم خودم باشه.
-خب، ولی دارید میگید خیلی از جزئیات زندگیش و رفتوآمدهاش براتون مهم نبود.
-آره. پا پیاش نمیشدم. فقط میخواستم اینجا رو داشته باشه، آواره نشه، جلوی چشمم باشه. گفتم که ترکشم دادم. ولی فایده نداشت. خب بالاخره آدم باید خودشم بخواد تا درست شه. نمیشد فقط من بخوام. بعدم باشگاه ما کلا وابسته به یه خیریهس. خیریه صادقیه. یه بخشی از درآمد باشگاه رو خرج بچههایی میکنیم که استعداد ورزشی دارن ولی بضاعت مالی ندارن. ناصر هم همینطوری اومد اینجا. منم دلم نیومد ولش کنم به امون خدا.
یک نفس عمیق کشید و با چشم به استکان چایام اشاره کرد.
-چایتون یخ کرد.
به استکان چایام نگاه کردم. خیلی خوشرنگ بود و دلم بدجور چای میخواست؛ ولی ترجیح دادم آنجا چیزی نخورم. گفتم: ممنون، میل ندارم.
-تعارف میکنید؟
-نه، حین ماموریت نباید چیزی بخورم.
دوباره شانههاش را بالا انداخت.
-هرجور راحتید.
پرسیدم: ناصر کجا میخوابید؟
-زیر پلهها. یه اتاق خیلی کوچولو داشت. تقریبا فقط یه تخت توش بود.
-وسایل ناصر هنوز اونجاست؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 41 -نرفتید
حالا شما میگید رمان هیجان نداره و فلان...
ولی من کلی فکر کردم و نوشتم و پاک کردم و ویرایش کردم و... تا همه جزئیات رو درست بچینم و داستان دقیق باشه
و داستان پیچیده ست و باید دقت کنید وگرنه گیج میشید😅
این داستان قرار نیست مثل رمانهای اینترنتی پیش بره... برای مخاطبای باهوش مهشکنه😌
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
♨️وزیر نیرو: این هفته خاموشیها تمام میشود. ببینیم و تعریف کنیم🌹🤲🏻 @istadegi
خواستم یادآوری کنم که ما نه تنها تایم های قبلی برقمون نیست، داره دوبار در روز برق میره، ممنون از پیگیری مسئولین دولت عزیز اقای پزشکیان عزیز🙏🌸