☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 39 -یکم قضی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 40
-بعد اخراج چکار کرد؟
-جاهای مختلف کار کرد. اینجا هم یه مدت به عنوان کمکمربی میاومد. شاگردی مغازههای مختلف رو میکرد ولی توی هیچکدوم خیلی دوام نمیآورد. یکم بعد غیبش زد. دیگه نیومد اینجا و کسی ازش خبر نداشت. دوستی هم البته نداشت که ازش خبر بگیرم.
-پیگیر نشدید؟
-نه. من فقط مربی ورزشش بودم. باباش که نبودم. اونم دردسرساز بود. گفتم شاید اسبابکشی کردن رفتن یه محل دیگه یا شهر دیگه یا همچین چیزی. شایدم یه شری درست کرده و سرشو به باد داده یا افتاده زندون.
همان جوانی که پشت میز دیده بودم، آمد داخل و برایمان چای ریخت. وقتی استکان چای را مقابلم گذاشت، خیلی دقیق نگاهم کرد. انگار خوشش نمیآمد از پلیسها. شاید او هم مثل ناصر بود. چه میدانم. صبر کردم که جوان برود و گفتم: خب بعد؟
-چندماه بعد دوباره پیداش شد. خمار و داغون اومده بود دم باشگاه. معتاد بود. مادرش هم مرده بود. فقط منو میشناخت که اومده بود اینجا. منم دلم سوخت، گفتم شبا بخوابه اینجا. ولی گفتم حق نداره اینجا کثافتکاری راه بندازه. یه مدت اینجا زندگی کرد.
-سعی کردید ترکش بدید؟
-یکم باهاش حرف زدم ولی خیلی لجباز بود. منم دیدم تا خودش نخواد نمیشه.
-خب... بعد؟
-یه مدت اینجا موند، کاری هم به کسی نداشت. گاهی میرفت بیرون، نمیدونم کجا. حتما میرفت مواد بکشه دیگه. یکم به عنوان کمکمربی هم کمک میکرد وقتایی که حالش بهتر بود. منم یه پولی بهش میدادم به عنوان سرایدار.
استکان چای را برداشت و کمی از آن را نوشید. هنوز از سطح چای بخار بلند میشد؛ ولی قندی توی دهانش انداخت و چای را یک نفس هورت کشید.
-پول موادشو اینطوری جور میکرد؟
-شاید. نمیدونم. من خیلی کم بهش پول میدادم. شایدم از مادرش یه تیکه طلایی، اسباب اثاثیهای چیزی مونده بوده که اونو کمکم آب کرده. چه میدونم. شایدم خودش موادفروش بود.
-نمیدونید چی شد که معتاد شد؟
-نه.
-بعدش چی؟
-هیچی. همینطوری بود. گاهی چند وقت غیبش میزد...
-مثلا چقدر؟
-یه هفته... این حدودا.
-خب بعد؟
-گاهی غیبش میزد. بعدم میاومد و هیچی نمیگفت. چندبار بهش گفتم بیا ترکت بدم. اوایل قبول نمیکرد ولی بالاخره قبول کرد و بردمش کمپ. ترک کرد.
-واقعا؟
-آره.
نتوانستم تعجبم را پنهان کنم. پزشکی قانونی ناصر را معتاد شناخته بود. کریم گفت: چیز عجیبی گفتم؟
-نه... نه... خب بعد ترکش چی؟
-کارش بهتر شد. همینجا کار میکرد. تا این که فکر کنم یه سال و خوردهای قبل مرگش از اینجا رفت. یکم پول نقد از صندوق برداشت و در رفت و دیگه پیداش نشد.
-نرفتید دنبالش؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از زاینده رود ایران
🌊 اطلاعرسانی درباره وضعیت جریان زایندهرود
بر اساس شرایط فعلی، رودخانه زایندهرود تا ۱۵ شهریورماه جریان دارد.
📌 بنابراین اگر قصد بازدید و لذت بردن از جریان آب زایندهرود را دارید، برنامهریزی خود را تا پیش از این تاریخ انجام دهید.
🌊 زایندهرود ایران
@Zayandehrud_Iran
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌊 اطلاعرسانی درباره وضعیت جریان زایندهرود بر اساس شرایط فعلی، رودخانه زایندهرود تا ۱۵ شهریورماه
اگر به عنوان یک شهروند اصفهانی، علاقهمند و دغدغهمند هستید نسبت به زاینده رود، یا در کل به عنوان یک انسان، نسبت به رفتار با نعمت الهی و روح طبیعت، احساس مسئولیت میکنید، از این انجمن مردمی حمایت کنید.
کاملا دلی این پیام رو گذاشتم ک تبلیغی در کار نیست. خودمم باهاشون همکاری دارم و خواستم از شما هم دعوت کنم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 40 -بعد اخر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 41
-نرفتید دنبالش؟
-نه. پولی که برده بود زیاد نبود. گفتم ولش کن. من تلاشمو کردم دیگه. ترسیدم برام دردسر بشه اگه میفهمیدن به یه معتاد کار دادم.
-دیگه خبری ازش نداشتید؟
-نه. تا وقتی همکارای شما اومدن و گفتن مرده.
-کنجکاو نیستید بدونید چطور؟
شانه بالا انداخت. یک دست به سبیلش کشید و گفت: چه میدونم. حتما دوباره معتاد شده بوده. چون فقط یه معتاد همچین پولی رو میدزده و میره. گفتم حتما اوردوز کرده. همکارای شمام توضیحی ندادن، منم نپرسیدم.
به چشمانش خیره شدم؛ به آن چشمان ریز و مشکی. زیادی درباره چیزی کنجکاو نبود. زیادی تمایل به ندانستن داشت. کنجکاوی زیاد و کنجکاوی خیلی کم، هردو شک برانگیزند. گفتم: ناصر به قتل رسیده.
چشمانش گردتر شدند. چین و چروکهای دور چشمش حرکت کرد. دهانش بسته ماند و فقط به من خیره شد. تعجبش طبیعی بود. شاید نقش بازی نمیکرد. گفتم: شخص خاصی هست که ناصر باهاش ارتباط داشته باشه؟ دوستی، فامیلی کسی... ندیدید کسی بیاد دیدنش؟
اخم کرد. دستی به ریش سوزنیاش کشید و گفت: نه... یادم نمیاد. حتما کسایی بودن که ازشون مواد گرفته باشه یا همچین چیزی، ولی اینجا نمیاومدن. تا جایی که من میدونم فک و فامیلی هم نداشت. با بچههای اینجا هم دوست نبود. خیلی کم باهاشون حرف میزد. خیلی تو خودش بود.
پایم را که خواب رفته بود جابهجا کردم. همهچیز درست بود، جز آن که من حس خوبی نداشتم. گفتم: اصلا چرا اینهمه وقت گذاشتید اینجا بمونه و بهش حقوق هم دادید؟
سرش را انداخت پایین. دوباره با سبیلش بازی کرد. همانطور که نگاهش به زمین بود و با انگشتان پایش تارهای فرش را به بازی گرفته بود گفت: خب منم یه زمانی مثل اون بودم...
هیچچیز نگفتم. تعجب هم نکردم. ادامه داد: ناصر خیلی شبیه جوونی من بود. منم شر بودم. و منم یه زمانی معتاد بودم. ولی یه دوستی داشتم که ولم نکرد، کمک کرد ترک کنم و الان آدم شدم. گفتم منم این بچه رو ول نکنم، بذارم اینجا جلوی چشم خودم باشه.
-خب، ولی دارید میگید خیلی از جزئیات زندگیش و رفتوآمدهاش براتون مهم نبود.
-آره. پا پیاش نمیشدم. فقط میخواستم اینجا رو داشته باشه، آواره نشه، جلوی چشمم باشه. گفتم که ترکشم دادم. ولی فایده نداشت. خب بالاخره آدم باید خودشم بخواد تا درست شه. نمیشد فقط من بخوام. بعدم باشگاه ما کلا وابسته به یه خیریهس. خیریه صادقیه. یه بخشی از درآمد باشگاه رو خرج بچههایی میکنیم که استعداد ورزشی دارن ولی بضاعت مالی ندارن. ناصر هم همینطوری اومد اینجا. منم دلم نیومد ولش کنم به امون خدا.
یک نفس عمیق کشید و با چشم به استکان چایام اشاره کرد.
-چایتون یخ کرد.
به استکان چایام نگاه کردم. خیلی خوشرنگ بود و دلم بدجور چای میخواست؛ ولی ترجیح دادم آنجا چیزی نخورم. گفتم: ممنون، میل ندارم.
-تعارف میکنید؟
-نه، حین ماموریت نباید چیزی بخورم.
دوباره شانههاش را بالا انداخت.
-هرجور راحتید.
پرسیدم: ناصر کجا میخوابید؟
-زیر پلهها. یه اتاق خیلی کوچولو داشت. تقریبا فقط یه تخت توش بود.
-وسایل ناصر هنوز اونجاست؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 41 -نرفتید
حالا شما میگید رمان هیجان نداره و فلان...
ولی من کلی فکر کردم و نوشتم و پاک کردم و ویرایش کردم و... تا همه جزئیات رو درست بچینم و داستان دقیق باشه
و داستان پیچیده ست و باید دقت کنید وگرنه گیج میشید😅
این داستان قرار نیست مثل رمانهای اینترنتی پیش بره... برای مخاطبای باهوش مهشکنه😌
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
♨️وزیر نیرو: این هفته خاموشیها تمام میشود. ببینیم و تعریف کنیم🌹🤲🏻 @istadegi
خواستم یادآوری کنم که ما نه تنها تایم های قبلی برقمون نیست، داره دوبار در روز برق میره، ممنون از پیگیری مسئولین دولت عزیز اقای پزشکیان عزیز🙏🌸
مرا بازیچهی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گُل میداد حس کردم
که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را!
خیانت قصهی تلخی است اما از که مینالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را!
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را؟
نمیدانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی میکند چشمانش آهوهای صحرا را!
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را!
- فاضل نظری
پ.ن: #قاتل_اردیبهشت
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 41 -نرفتید
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 42
-وسایل ناصر هنوز اونجاست؟
-وسایل ناصر رو وقتی سه چهار ماه از رفتنش گذشت جمع کردم. چیز زیادی هم نداشت. الان اونجا انباریه. وسایل ناصرو هم یه گوشهش گذاشتم. گفتم شاید بیاد.
نفسش را داد بیرون.
-ولی خب نیومد.
- میشه بهم نشونش بدید؟
سرش را تکان داد.
-باشه. بیاید دنبالم.
برخاست و من هم پشت سرش برخاستم. همانطور که به سمت زیرپله قدم برمیداشت، دستش را توی جیب شلوار ورزشیاش کرد و دستهکلیدی درآورد. پر از کلید بود. تا برسد به زیر پله، کلیدها را یک به یک از نظر گذرانده بود و کلید اتاق زیرپله را پیدا کرده بود.
در اتاق زیرپله آهنی بود و قسمت بالای آن، پنجرهای با شیشه مشجر داشت. به معنای واقعی یک انباری بود. درش را باز کرد. داخلش با لوازم ورزشی، تاتمی و خرت و پرتهای دیگر پر شده بود. به سختی میشد داخلش رفت.
کریم گفت: وقتی فرار کرد تختش رو فروختم، بجای خسارتی که زده بود. چند دست لباس و اینجور چیزا ازش مونده. توی اون کوله ست. میخواستم بندازمشون دور.
به کولهپشتیِ خاک گرفتهای که گوشه انبار بود اشاره کرد.
-نمیدونم به دردتون میخوره یا نه.
خودم هم نمیدانستم به درد میخورد یا نه؛ ولی میدانستم هرچیز به ظاهر بیاهمیتی میتواند مدرک باشد. یک لنگه دستکش پلاستیکی از جیبم درآوردم و گفتم: با اجازهتون میبرمش.
شانه بالا انداخت.
-باشه.
کیف را با دستی که دستکش پوشیده بود بلند کردم. چندان سنگین نبود. از انبار بیرون آمدم و گفتم: ممنونم که بهمون کمک کردید. ببخشید اگه مزاحم شدم.
در انبار را بست و قفل کرد.
-خواهش میکنم...
خواستم با دست دیگرم با او دست بدهم؛ ولی نگاهش به زمین بود. انگار چیزی میخواست بگوید.
-چیزی مونده که به نظرتون لازمه بگید؟
-چی؟ نه... فقط...
این پا و آن پا کرد. یک قدم به سمت پلهها برداشتم تا بفهمد میخواهم بروم و سریعتر حرفش را بزند. گفت: ناصر رو کجا خاک میکنن؟
صدایش کمی گرفتهتر از قبل بود. بالاخره هرچه بود، خیلی وقت بود که ناصر را میشناخت. دوست داشتن آنچنانی نه، ولی حتما یک محبت نصفهنیمهای به او داشت دیگر. یک محبت پدرانه مثلا.
-افرادی که هیچکس رو ندارن، توی قطعه هشتاد و هفت باغ رضوان دفن میشن.
-لازم نیست کاری بکنم برای مراحل کفن و دفنش؟
-نه. خود شهرداری انجامش میده.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi