راستی
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁
توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه.
هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚
(البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا میکنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کمتر)
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 56 کشوهای م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 57
کلید را از قفل در اتاقم در آوردم و چشمم را پشت سوراخ کلید چسباندم. فقط نیمی از پذیرایی را میدیدم و پدر در آن نیمه نبود. مردی روی مبل نشسته بود که نیمرخش پیدا بود. قدبلند و سبزه بود و نسبتا جوان. شاید نزدیک سی سالگی. ریشو و عقیق به دست. به پشتی مبل تکیه داده بود. مضطرب به نظر نمیرسید. و البته با پیراهنی کرم رنگ؛ نه مشکی.
این مرد همکار بابا نبود.
اگر همکار بابا بود، همتی را میشناخت و باید مشکی میپوشید؛ ولی مشکی نپوشیده بود.
صدای گفتوگویشان تا اتاق من نمیرسید. هردو آرام حرف میزدند؛ شاید بخاطر حضور من. بابا ازش پذیرایی نکرده بود. شاید چون با یک دست نمیتوانست؛ و شاید چون رابطه آنقدرها صمیمی نبود. حتی شاید دوستانه هم نبود.
برخاستم و وسایلم را توی کولهام جمع کردم. میخواستم بروم خانه مادرجان. دلم میخواست فرار کنم. این قصد را از قبل آمدن مرد داشتم و هنوز هم سر جایش بود؛ هرچند به تاخیر افتاده بود. شاید اینطوری بهانهای هم برای بیرون رفتن و سروگوش آب دادن داشتم.
دوباره لباس بیرون پوشیدم. درباره این که بابا را با آن مرد تنها بگذارم مطمئن نبودم؛ هرچند ماندنم هم کمکی نمیکرد. اگر آن مرد واقعا قاتل بود و زورش به بابا میرسید، بدون شک به من هم میرسید. کاری نمیتوانستم بکنم.
چادرم را سرم کردم و کولهام را انداختم. در اتاق را باز کردم و یکراست راهم را کشیدم سمت در. ترجیح دادم به مردی که هم غریبه است، هم نامحرم است و هم مشکوک سلام نکنم؛ ولی بابا من را که دید از جا بلند شد و مرد هم همینطور. آرام سلام کرد، سرش پایین بود. همانقدر آرام و بلکه آرامتر جوابش را دادم.
-کجا میری بابا؟
دست گذاشتم روی دستگیره در و زیرچشمی به دستان مرد نگاه کردم. دستانش کنار بدنش بودند، به نظر نمیرسید مسلح باشد. دیگر آنقدرها هم خطرناک به نظر نمیرسید. گفتم: میرم خونه مادرجان.
-الان که سر ظهره، هوا گرمه.
-بهشون گفتم میام. منتظرمن.
البته به مادرجان نگفته بودم میآیم؛ ولی آن لحظه مهم نبود. میخواستم بروم. قطبنمای توی سینهام این را میگفت. نه من توضیح بیشتری دادم نه بابا بیشتر پیگیر شد. احتمالا میخواست گفتوگویش نصفهنیمه نماند. در را باز کردم و گفتم: خداحافظ.
کوله را کنار در گذاشتم و به بهانه پوشیدن کفشهایم، به سمت خانه خم شدم. بابا گفت «به سلامت» و دوباره هردو نشستند. مرد بیخطر به نظر میرسید. آیه حفظ خواندم و فوت کردم به بابا. کوله را برداشتم، در را بستم و دواندوان از پلهها پایین رفتم. حتی معطل آسانسور هم نشدم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از 🇮🇷تنگه احد
پیش از آغاز موکب، به شهدا سلام میکنیم... ✋🏻
شهیده «سیده بتول عسگری»؛ بانویی که با روشنگری و تربیت، بخشی از زنان اصفهان را با گفتمان انقلاب و خط امام(ره) همراه کرد.
او با نقد الگوهای غربی و شرقی و افشای چهره واقعی رژیم پهلوی و جریانهای وابسته، در آگاهیبخشی جامعه زنان نقش داشت و در شکلگیری سپاه خواهران نیز مؤثر بود.
از شاگردان بانو امین و از معلمان دلسوزی بود که در تربیت نسل انقلابی اصفهان نقش داشت. پوشش مقنعه درمیان زنان اصفهان زیرچادرکه نقش مهمی درحجاب زن دارد از ابداعات این شهید بزرگوار بود که بلافاصله گروه گروه دختران جوان با علاقه کارایشان را تقلید کردند.
سرانجام در حادثهای تروریستی، همراه با همسرش شهید «سید حبیب الله خلیفه سلطانی» قائم مقام سپاه اصفهان و فرزند خردسالش به شهادت رسید؛ حادثهای که تنها فرزند سهسالهشان با دستی شکسته از آن زنده ماند.
امشب پای مزار بانویی ایستادیم که سالها پیش، برای ساختن نسلی ایستاد و سرانجام خود، در راه همان آرمان به شهادت رسید. 🕊️
#پای_کار_شهدا 🌱
🕊@tange_ohod🕊
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یه بیست شبیه خدا توفیق داده شهدایی که میشناسم، یا خانوادههاشون در موکبمون در حال پرچم گردانی هستند را قبل از راه افتادن موکب میاییم و قبرهاشون را ترمیم میکنیم.
تو این شبا شهدایی را دیدم و شناختم که گاهی شوکه شدم خیلی.
ما از شهدا همیشه اون معروفها و تو چشمترهاشو دیدیم اما یه نگاه کنیم اطرافمون را بعضی شهدا هستند که توی زمان خودشون خیلی مهم بودن اما اسمی ازشون نیست.
و هرچی پیش میره بیشتر افتخار میکنم که اصفهانیم!
با سرعت ۱۶۰ کیلومتر بر ساعت خوردی روی زمین و زنده موندی که بشینی جلوی دوربین فیلم هالیوودی تعریف کنی برای ما؟
جدی؟
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشرفی لاله مرزبان رو دیدید؟
این باشرفها رو هم ببینید😍🇮🇷
این متن، نوشتهی روزنامه کیهانه!
📌مشکوکترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!/ چگونه ۸۰ میلیون بشکه نفت در اختیار ۴ تراستیِ بدهکار قرار گرفت؟!
🔹کیهان نوشت: ۸۰ میلیون بشکه نفت پس از توافق اسلامآباد در اختیار ۴ تراستی به نامهای «علی بایندریان»، «روح الله رضوی»، «محمدهادی مومنین» و «حسین شمخانی» قرار گرفته اما سؤال اینجاست که این چهار نفر دقیقا با چه سازوکاری انتخاب شدهاند؟
❓سابقه بدهی این تراستیها چه بوده است؟!
🔹شنیدههای کیهان نشان میدهد که آنها بدهی جدی به مجموعه وزارت نفت داشته اند و طبق مصوبه شعام و وزارت نفت نباید قبل از تسویه حساب به آنها سهمیه نفتی تعلق میگرفته است.
🔹ابهام بعدی این قرارداد مشکوک است که چرا فروش این حجم از نفت بهصورت اعتباری و حسابباز انجام شده و تضمینهای معامله چه بوده و چه کسی مسئول ریسک وصول مطالبات است!
🔹تخفیف حدود ۸ درصدی (رکورد تاریخ فروش نفت ایران) دقیقا بر چه مبنایی تعیین شده است!
🔹ماجرا زمانی جدیتر میشود که گزارشها از درخواست نهادهای نظارتی برای ارائه توضیح و مستندات درباره نحوه واگذاری، شرایط فروش و تضامین حکایت دارد و محمدجواد باوند به عنوان مسئول فروش نفت کشور باید مراقبت کند که بزرگترین پرونده فساد فروش نفت کشور در زمان او باز نشود.
🔹بررسی ها کیهان نشان میدهد که تخفیف داده شده بر روی ۸۰ میلیون بشکه نفت به ۴ تراستی بدهکار بالغ بر چند میلیارد دلار میشود که رکورد تاریخ فروش نفت ایران را پیش و پس از انقلاب میشکند!
🔹بنظر میرسد بازرسی دفتر رهبر انقلاب و بازرسی کل کشور سریعا باید در جزییات این قرارداد ورود کنند./کیهان