کنکوریهای عزیز
ما مشاور تحصیلی نیستیم؛ ولی شاید خوندن تجربه ادمینهای مهشکن از رشته خودشون بتونه بهتون توی این فرایند کمک کنه.
برای خوندن تجربه ما از رشتههای دانشگاهیمون، میتونید هشتگ #انتخاب_رشته رو توی کانال جستجو کنید🌱🌷
موفق باشید ✨
♨️عراقچی: تنها راه پایان بحران، مذاکره عادلانه و عزتمندانه است
🔹وزیر امور خارجه تأکید کرد تحریم و گزینه نظامی راه به جایی نبرده و ادامه فشارها نیز نتیجهای نخواهد داشت؛ به گفته او، پایان بحران تنها از مسیر مذاکرهای عزتمندانه، عادلانه و منصفانه امکانپذیر است.
پن:
بابا بیچارمون کردید با این پیشنهاد مذاکره، دهنمون کف کرد، به کجای این مذاکره میگید عزتمندانه؟
اوج اوج اوج جنگ دلار ۱۷۸ بود وقتی که ۱۳ هزار نقطه کشور بمبارون شد
الان ۲۷۲ هزار تومان!
همتی جان شیمی دان فقط خودت😑
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 75 لبش را گ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 76
نمیدانستم الان چه احساسی به ملیحه دارد. دیگر عشق نبود؛ انگار سوگ بود. حرمان بود. حسرت بود. ملیحه عشق اولش بود، عشق اولی که از دست رفته بود و او دوباره ازدواج کرده بود. به این فکر کردم که شاید من هم بتوانم ریحانه را فراموش کنم و با یک نفر دیگر ازدواج کنم؛ ولی به نظرم ایده مسخرهای بود؛ حداقل آن لحظه.
-فکر میکنید خودشه که الان ایرانه؟
شفیعی شانه بالا انداخت.
-نمیدونم. ممکنه بیرون گود نشسته باشه و فقط رهبری میکنه. زرنگه. به این راحتی دم به تله نمیده.
وقتی از اتاق شفیعی بیرون آمدیم و توی راه بازگشت، بیشتر از ملیحه بابایی به برادرش فکر میکردم؛ محسن بابایی. نمیتوانستم تصور کنم که بابایی و شفیعی چقدر احساسات وحشتناک و متضادی را تجربه کردهاند. از طرفی خیالشان راحت شده و از طرف دیگر بابت این که خیالشان راحت شده عذاب وجدان گرفتهاند و از طرف دیگر دلشان برای ملیحهای که از دست داده بودند تنگ شده بود و خودشان را بابت این که ملیحه از دست رفته سرزنش میکردند و... آدم میترکد.
ولی شفیعی نترکیده بود. واقعیت این است که از دست دادن یک عشق باعث نمیشود آدم بمیرد. توی ذهنت اینطوری است که وقتی کسی که دوستش داری را از دست میدهی دنیا تمام میشود، سیاه میشود و فرومیپاشی؛ ولی بیرون ذهنت، در واقعیت دنیا هنوز مثل قبل است و تو زندهای. دردی ست که تو را نمیکشد و قویتر میکند. شاید بیحستر یا غمگینتر. به هرحال نمیمیری و باید ادامه دهی و چون انسان ذاتا به دنبال بقاست، خودت را با شرایط وفق میدهی. به دردش عادت میکنی، مثل وزوز گوش. و بعد مدتی از بین میرود، یا انقدر عادی میشود که یادت میرود اصلا هست.
برای من اما که تازه اول کار بودم، دردش هنوز شدید بود؛ مثل درد گلوله. انگار یک کالیبر اساس صد و نود قلبم را سوراخ کرده بود؛ ولی نمیمردم و فقط درد میکشیدم.
***
آدرس واقعی بود و کوچه آشنا هم بود. یک خانه حیاطدار دو طبقه با در شکلاتی و نمای آجری. نسبتاً قدیمی بود. از آن خانههای اشرافی آنطرف آبیِ اصل و نسبدار. توانستم با حسی غریزی پیدایش کنم. قبلا اینجا آمده بودم؛ ولی یادم نبود چرا و این یعنی اخیرا اینجا آمده بودم؛ با فاصله کمی از تصادف. فقط خاطرات کوتاهمدت را از یاد برده بودم و این هم کوتاهمدت بود.
زهرا غر زد: اینجا کجاست منو آوردی؟ چرا نمیگی چکار داری؟
کلافه گفتم: چون خودمم نمیدونم.
زهرا را به بهانه رفتن به گلستان شهدا با خودم آورده بودم و طی یک حرکت ناگهانی به اینجا کشانده بودمش. کلی زبان ریخته بودم و یک بسته پفک بزرگ به عنوان باج داده بودم و باز هم غر میزد که شاید حق داشت؛ ولی من جرات نداشتم تنهایی جایی بروم که نمیدانم چه چیزی آنجا منتظرم است. مطمئن بودم یک نفر دارد دنبالم میآید و نگاهم میکند. نمیدیدمش؛ ولی حسش میکردم. سنگینیِ یک نگاه خیره را.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
حقیقتش جامعهشناسی و کلا علوم انسانی خیلی دچار عدم قطعیتن. یعنی هرچی بیشتر بخونی میفهمی که چقدر نمیدونی و چقدر رسیدن به یه حقیقت قطعی و کشف اون سخت و حتی غیرممکنه. و خب این ممکنه یکم اذیت کنه😅
ضمن اینکه جامعهشناسی ذاتا یه علم غربی با پایههای معرفتشناختی و جهانشناختی غربه و هرچی بیشتر درش عمیق بشی یه سری باورهات رو به چالش میکشه. که اینم ممکنه برای کسی که خیلی مذهبیه آزاردهنده باشه.
و البته فضای بدبینی و ناامیدی زیادی توی بچههای رشته جامعهشناسی هست که بخاطر اینه که جامعه و فرهنگ رو آسیبشناسی میکنن و با واقعیتهای اجتماعی مواجه میشن.
رشته پولسازی هم نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 76 نمیدانس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 77
البته مطمئن نبودم وجود زهرا موقع خطر کمکی بکند. من کمربند قرمز تکواندو داشتم و او فقط توی زنگ ورزش مدرسه ورزش کرده بود. احتمالا من باید به داد او میرسیدم. ولی بههرحال دلگرمکنندهتر از تنهایی بود و بهتر از صبا بود که هم با وراجیهایش سرم را میبرد و هم ممکن بود برود همهچیز را به همهکس بگوید. فعلا دلم میخواست این موضوع راز بماند.
هوا خنک بود. گاه آفتاب میتابید و گاه پشت ابر میرفت. باد ملایمی میوزید که احتمالا به زودی تند میشد و ممکن بود باران ببارد. به زهرا گفتم: درست یادم نیست ولی میدونم یکم قبل از تصادفم اومده بودم اینجا و فکر میکنم کار مهمی بوده باشه. ولی نمیخوام کسی بدونه. مطلقا به کسی نگو اینجا بودیم. باشه؟
زهرا همچنان مشکوک و ناراضی نگاهم میکرد؛ ولی گفت: باشه!
جلوی منزل محسن بابایی ایستادم و باز هم به ذهنم فشار آوردم. چیزهای محوی از یک مردِ میانسال یادم بود. شاید همسن پدر. یادم نبود با او چکار داشتم. یادم نبود که او اصلا چکاره بود؛ ولی حتما او را دیده بودم و حتما من را میشناخت. برای فهمیدن همهچیز فقط یک راه داشتم: فشردن دکمه زنگ.
همین کار را کردم و آب دهانم را قورت دادم. ارتباط گرفتن با آدمهای جدید برایم مثل بلند کردن وزنه صدکیلویی بود؛ دقیقا خودش بود. زبانم مثل وزنه صدکیلویی سنگین میشد و تکان نمیخورد. توی ذهنم چیدم که چطور خودم را معرفی کنم و چی بگویم؛ ولی به نظرم احمقانه میآمد. مثلا بگویم: سلام. من ریحانه موسویانم و به دلیلی که یادم نیست چیه، اسم و آدرس شما رو روی یه کاغذ نوشته بودم و گذاشته بودم داخل یه کمد توی زیرزمین خونه مادربزرگم. شما میدونید من باهاتون چکار داشتم؟
بیشتر شبیه یک مسخرهبازی بود.
شاید سی ثانیه از فشردن زنگ گذشت و صدایی نیامد. نه کسی از پشت آیفون جواب داد و نه صدای قدمهایی از حیاط شنیده شد. زهرا کلافه این پا و آنپا میکرد. دوباره زنگ زدم و دوباره سی ثانیه گذشت و کسی نیامد، و دوباره زنگ و سی ثانیه دیگر. جمعاً چهاربار زنگ زدم. دو دقیقه. ممکن بود محسن بابایی تنها زندگی کند و مثلا موقع زدن زنگ توی دستشویی باشد و زنگ را نشنیده باشد؟ دوبار دیگر زنگ و فاصله سی ثانیه را تکرار کردم. بعید بود کسی بیشتر از سه دقیقه توی دستشویی بماند. صدای زنگ هم تیز و بلند بود و اگر آن ساعت روز خوابیده بود، باید تا الان بیدار میشد.
-با آقا محسن کار دارین؟
این را صدایی مردانه و مسن از پشت سرم گفت. ازجا پریدم و برگشتم. یک پیرمرد بود، قدبلند، بدون ریش، با سبیل و موی سفید. تیشرت سبز پوشیده بود با گرمکن و شلوار و کفش ورزشی سفید. صاف و سرحال ایستاده بود؛ انگار داشت از یک پیادهروی باز میگشت. زهرا خودش را کنار کشید که یعنی: خودت جوابشو بده.
گفتم: بله... آقای بابایی.
-یادمه. دو هفته پیش هم دیده بودمتون.
تهلهجه اصفهانی داشت؛ ولی کم. توی ذهنم حساب کردم. دو هفتهپیش تقریبا همان زمان تصادف بود؛ یکی دو روز قبلش. گفتم: خونه نیستن؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
امروز سالگرد باشکوهترین نماز جمعه دنیاست؛
شاید البته اینطور گفتن، فقط از نگاه من باشد؛
نماز جمعه نصر.
دقیقاً دو سال پیش بود که با تمام ذوق و شوقم عازم تهران شدم؛ برای نخستینبار، نماز واجبم را به امامت امام شهیدمان و نائب امام زمان خواندم.
پیش از حرکت، در اتوبوس، دلشورهی ندیدن آقا را داشتم. برای همین پرچم فلسطین را، بهجای آنکه با سنجاق به چادرم وصل کنم، به چادرم دوختم؛ مبادا حتی یک سنجاق قفلی به آقا آسیبی برساند.
اما امان از آن روز...
من آن روز، یک نقطه در تاریخ بودم؛ نقطهای که با تمام وجودش نمیخواست هیچ آسیبی به امامش برسد.
آن روز برای امنیت مراسم، برای نزدیک شدن آدمها، برای هر احتمال کوچکی که میتوانست خطری ایجاد کند، چقدر حرص خوردم و دلواپس بودم...
و چه تلخ که حالا من هستم، اما آن کسی که تمام آن نگرانیها برای او بود، دیگر نیست.
حالا دیگر نه فقط من، که همهی ما شدهایم نقطههایی در تاریخ؛ نقطههایی که آن روز را به یاد دارند، اما اینبار، بدون او دارند تاریخ را رقم میزنند
نماز جمعه نصر، فقط یک نماز جمعه نبود؛
روزی بود که در تاریخ ایران ماندگار شد؛
روزی که هنوز هم هرچه از آن میگذرد، جای خالی امام شهیدمان بیشتر به چشم میآید.
نماز جمعه نصر، بهیادماندنیترین نماز جمعهی ایران شد؛
و شاید برای من، باشکوهترین نماز جمعهی دنیا.