eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
852 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 73 عباس در
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 74 عباس پرید وسط حرفش. -فکر نمی‌کنید پاکت و محتویاتش باید انگشت‌نگاری بشن؟ شفیعی با همان حالت عصبی، تند تند سرش را تکان داد. -می‌دونم. می‌سپارم به یکی از کارشناسای جرم‌شناسی که آشنای خودمه... هرچند بعید می‌دونم چیزی ازش دربیاد. گفتم: شما می‌دونید کی اونو فرستاده. سرش را پایین انداخت و بازهم شقیقه‌هایش را با انگشت شصت و اشاره گرفت. -یه حدسایی می‌زنم. هرچند منطقی نیست. من و عباس سکوت کردیم. صبر کردیم خودش حرف بزند. می‌خواست حرف بزند ولی هنوز داشت با خودش کلنجار می‌رفت. پارچ شش ضلعی روی میز را برداشت و کمی آب توی لیوان کنار پارچ ریخت. آن را یک نفس سر کشید و شروع کرد. -بعد انقلاب، ما همراه چندتا از بچه‌های انقلابی اصفهان، پاکسازی گروه‌های مسلح رو به عهده گرفتیم، چون قبل انقلاب هم سابقه فعالیت چریکی و نظامی داشتیم. اتفاقا، آقای موسویان هم با ما بود... دوباره برای خودش آب ریخت و کمی از آن را نوشید. -بین بچه‌ها من با یه نفر صمیمی‌تر بودم؛ یکی به اسم محسن بابایی. حس کردم سرم داغ شد و خون به صورتم هجوم آورد. مشتاقانه منتظر شنیدن ادامه‌اش شدم. گفت: محسن از همه بچه‌ها باهوش‌تر بود. معمولا نقش رهبر رو ایفا می‌کرد. توی کار اطلاعاتی حرف نداشت. و محسن، یه خواهر داشت که یکی دو سال ازش کوچیک‌تر بود. دوباره روی صورتش دست کشید. به ما نگاه نمی‌کرد. -ملیحه روحیاتش خیلی با بقیه دخترا فرق داشت. شاید بشه گفت پسرونه بود. با این که محسن خیلی راضی نبود ملیحه از قبل انقلاب وارد گروه شده بود. بالاخره محسن هم نگران خواهرش بود... لازم نبود شفیعی حرفی بزند. مطمئن بودم بین او و ملیحه چیزهایی بوده. واضح بود، مثل روز. شفیعی گفت: ملیحه خیلی سریع دفاع شخصی و کار با سلاح رو یاد گرفت. تیراندازیش از من و محسن هم بهتر بود. عاشق سلاح بود. و خب... من و ملیحه نامزد بودیم. این را که گفت مثل لبو سرخ شد. یک حلقه نقره‌ای دستش بود که مطمئنم ربطی به ملیحه نداشت. می‌دانستم که نامزدی‌شان هیچ‌وقت به ازدواج ختم نشده. بعد انقلاب، ملیحه کم‌کم تغییر کرد. عشقش به کار نظامی و سلاح همچنان سر جاش بود، ولی کم‌کم رفت به سمت مجاهدین خلق. نمی‌دونم دقیقا چه اتفاقی افتاد و کی به اون سمت هلش داد. هیچکس باورش نمی‌شد خواهر یکی از هسته‌های اصلی مبارزه با منافقین، خودش منافق بوده باشه. سال شصت و سه، یکی از عملیات‌های ما لو رفت. یکی از بچه‌ها شهید شد. و بعد، ملیحه غیبش زد. حدس زدیم کار ملیحه بوده باشه. با محسن دنبالش گشتیم، ولی پیداش نکردیم. وقتی ردشو زدیم که از مرز خارج شده بود و دیگه دستمون بهش نمی‌رسید. مثل خیلی‌های دیگه، رفته بود عراق. دوباره ریه‌هایش را پر و خالی کرد و گفت: نمی‌دونم. شایدم نه من نه محسن دلمون نمی‌خواست دستگیرش کنیم. شایدم عمداً پیداش نکردیم. نمی‌توانستم قضاوتشان کنم. شاید اگر من هم بودم، ترجیح می‌دادم خواهر یا نامزدم دم مرز کشته شود، ولی نبینم که پایش به زندان و دادگاه باز شده و اتهام خیانت روی پیشانی‌اش چسبیده. شفیعی گفت: از طریق رابط‌هامون فهمیدیم رفته اشرف. و چند سال بعد توی عملیات مرصاد، بین اجساد دیدیمش... ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهی حس می‌کنم یه عده پول می‌گیرن که با ریش و تسبیح و ادعای ولایی و انقلابی بودن، مرزهای حماقت رو جابه‌جا کنن و کاری کنن حال مردم از دین و خدا و پیغمبر بهم بخوره... یعنی می‌دونید... واقعا گاهی حس می‌کنم این حجم مزخرف گفتن فراتر از جهله و دقیقا عمد در کاره... یه نمونه‌ش همین آقای نامحترم که توی کانال اندیشکده(بخونید جهل‌کده) شون، عقاید توراتی و یهودی رو به اسم نگاه اسلامی به زن نشر میدن. این آقا و هر کس که اینطور فکر می‌کنه، یکی از مقصران اصلی ولنگاری و دین گریزی بخشی از جامعه ست. پ.ن: اندیشکده ایشون خودش تجلی انواع آسیب‌های فرهنگی و اجتماعیه😐 پ.ن۲: هرچی میخوام مودبانه نقد کنم نمی‌شه😕 دیگه ببخشید به بزرگی خودتون
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
گاهی حس می‌کنم یه عده پول می‌گیرن که با ریش و تسبیح و ادعای ولایی و انقلابی بودن، مرزهای حماقت رو جا
شاید بگید بحث ناقص بودن عقل زن، توی نهج‌البلاغه بهش اشاره شده و روایت از امام علی هست که عقل زن ناقصه. راستش منم با امام علی علیه السلام موافقم! اگه یکم دقت کنید و با زبان عربی آشنا باشید، متوجه می‌شید اینجا نقص به این معنا نیست که زن ذاتا از عقل کم‌بهره ست و ذاتا ظرفیت عقلانی کمتری داره؛ بلکه به این معنیه که نسبت به مرد، کمتر از ظرفیت عقلانی خودش استفاده میکنه. مثل کسی که پول داره، زیاد هم داره، ولی ازش استفاده نمی‌کنه و مثل آدمای فقیر زندگی می‌کنه و لباس می‌پوشه. متاسفانه این واقعیتی هست که چه در زمان امام علی علیه السلام، چه زمانه ما وجود داره. البته در گذشته این وضعیت پررنگ‌تر و شاخص‌تر بوده. چرا؟ چون در گذشته و توی جوامع سنتی زن به شدت محروم و محدود بوده. با زن مثل یه انسان درجه دوم برخورد می‌شده. از تحصیل و فعالیت اجتماعی و رسیدن به مناصب سیاسی و اجتماعی محروم بوده(موارد استثنا بودن؛ ولی عرف جامعه همین بوده، اونم بیشتر مناطق دنیا). وقتی زن توی خونه حبس بشه و تمام جهانش محدود باشه به خدمت به دیگران و فرصتی برای فعالیت علمی و اجتماعی نداشته باشه، طبیعیه که بخشی از رشد عقلیش اتفاق نمی‌افته. طبیعیه که از یه سری جنبه‌ها پختگی لازم رو پیدا نکنه. مثلا وقتی عرصه‌های جدی زندگی بشر مثل سیاست، صنعت، علم، قانون و... همیشه مردانه بوده و زنها رو به این عرصه راه ندادن، چطور توقع دارید زن بتونه مشاور سیاسی خوبی باشه یا از صنعت و علم سر دربیاره؟ پس این که امام علی فرمودن، ناظر به وضعیت واقعی زنان در اون زمان و زمان‌های بعدشه. بله زنی که تمام عمرش محدود بوده و رشد عقلیش کامل نشده، نمی‌تونه طرف مشورت قرار بگیره. نمی‌تونه قاضی بشه. نمی‌تونه مدیر باشه. توی زمانه ما خب شرایط فرق کرده. زن‌ها کم‌کم دارن وارد عرصه‌های اجتماعی میشن. ولی همچنان عوامل دیگه‌ای وجود داره که مانع رشد عقلی زنه و باعث میشه زن‌ها حتی با این که دانشگاه رفتن و شاغل هستن، بازم نتونن از ظرفیت‌های عقلانی خودشون کامل استفاده کنن. مهم‌ترین عاملش، شیءانگاری زن و سرگرم شدن خانم‌ها به تبرج و چشم و هم‌چشمی و توجه بیش از حد به ظواهر و تجملاته. همین الان یه نگاه به اینستاگرام بندازید، متوجه می‌شید چه چیزای بی ارزشی دارن جلوی رشد عقلانی زن‌ها و دخترهای جامعه‌مون رو می‌گیرن و باعث میشن زن همچنان ناقص‌العقل بمونه!!! ولی نکته اینجاست که در هیچ روایت و آیه‌ای، گفته نشده که زن "ذاتا" ظرفیت عقلانی کمی داره. یه نکته مهم دیگه رو هم در نظر بگیرید: این باور که زن از مرد پست‌تره یا زن ذاتا به شر گرایش داره، ریشه‌ش در نسخه تحریف‌شده‌ی توراته و یه باور توراتی و یهودیه. متاسفانه یهودی‌ها این باور رو از طریق احادیث جعلی، وارد کتب مسلمانان و جامعه اسلامی کردند(به احادیث جعلی که از طرف یهودی‌ها وارد روایات اسلامی شد میگن اسرائیلیات). و اگر احیانا به روایتی برخوردید که مضمون این‌چنینی داره(یعنی زن رو ذاتا پست‌تر می‌دونه)، بدونید معتبر نیست و جزو اسرائیلیاته.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 74 عباس پری
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 75 لبش را گزید. کمی دیگر از آب نوشید. گفت: یه جنازه‌ی خیلی درب‌وداغون بود. تا حد زیادی سوخته بود و صورتش دفرمه شده بود. اون زمان هم تست دی‌ان‌ای و این چیزا نبود. از روی ظاهر باید شناسایی می‌کردیم. ملیحه هیچ ویژگی یا علامت ممیزه‌ای نداشت که بشه شناختش؛ ولی جثه و ظاهر جسد شبیه اون بود. پس ما هم به این نتیجه رسیدیم که ملیحه توی عملیات مرصاد کشته شده. یک نفس عمیق دیگر کشید. عباس آرام گفت: متاسفم. شفیعی حالا که رازش را گفته بود آرام‌تر شده بود. گفت: تا قبل دیدن اون پاکت، مطمئن بودم ملیحه مُرده... ولی اون یه بار بهم یه حرفی زد... یکم بعد پیروزی انقلاب بود. موقع تمرین تیراندازی، چندتا فشنگ کالیبر چهل و پنج رو تو دستش گرفته بود و بهم نشون داد، گفت ای کاش برای اسلحه کمری هم فشنگ‌های کوچیک‌تر و تیزتر طراحی می‌شد. می‌گفت اگه کالیبر رایفل رو بتونی با اسلحه کمری شلیک کنی عالیه. چون سبک‌تر، دقیق‌تر، تیزتر و کشنده‌تره. حتی از جلیقه ضدگلوله هم رد می‌شه... و خب توی پاکت، سه تا فشنگِ پنج و هفت دهم در بیست و هشت میلی‌متر بود. عباس گفت: کالیبر اس‌اس صد و نود. همون کالیبر اف‌ان‌فایوسِوِن. -دقیقا. -همونی که باهاش موسویان رو زدن. -آره. جمله کاغذ توی ذهنم آمد: همونیه که می‌خواستم. شفیعی گفت: سلاحی که برای ترور موسویان استفاده شده خیلی سلاح خاصیه. توی ایران پیدا نمی‌شه. برای همین از اول حدس زدم شاید از انتخاب این سلاح یه منظوری داشتن؛ وگرنه می‌تونستن از سلاحای ساده‌تر هم استفاده کنن. ولی بازم باورم نمی‌شد. گفتم: یعنی می‌گید هدف دادن یه پیام به شما بوده؟ شفیعی سرش را تکان داد. -آره. شاید اصلا قصد کشتن موسویان رو نداشتن. فقط می‌خواستن یه پیام به من بدن. درواقع، ملیحه می‌خواسته یه پیام بهم بده، مثلا بگه: من هنوز زنده‌م و هدفم اینه که توی پرونده کاریت چندتا ترور موفق ثبت شه و با بی‌آبرویی بازنشست بشی. قطعا ملیحه دیگر نامه عاشقانه برای شفیعی نمی‌فرستاد. عباس گفت: ولی مگه نمی‌گید عضو مجاهدین خلق بوده؟ اینطور که من فهمیدم، سلاح رو موساد تامین کرده. -ملیحه خیلی سرسخت و جاه‌طلب بود و باهوش هم بود. آدمایی مثل اون وقتی دیدن سازمان دیگه کارایی قبل رو نداره، حتما با سرویس‌های دیگه وارد همکاری شدن. وگرنه باید می‌رفتن توی کمپ تیرانا و انقدر توییت می‌زدن تا بمیرن. ملیحه همچین آدمی نبود. -هیچ احتمالی نمی‌دید که یه نفر دیگه باشه؟ دوباره سرش را پایین انداخت. آه کشید. -ملیحه اینو فقط به من گفت. خیلی با کسی حرف نمی‌زد. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کنکوری‌های عزیز ما مشاور تحصیلی نیستیم؛ ولی شاید خوندن تجربه ادمین‌های مه‌شکن از رشته خودشون بتونه بهتون توی این فرایند کمک کنه. برای خوندن تجربه ما از رشته‌های دانشگاهی‌مون، می‌تونید هشتگ رو توی کانال جستجو کنید🌱🌷 موفق باشید ✨
‌ ♨️عراقچی: تنها راه پایان بحران، مذاکره عادلانه و عزتمندانه است 🔹وزیر امور خارجه تأکید کرد تحریم و گزینه نظامی راه به جایی نبرده و ادامه فشارها نیز نتیجه‌ای نخواهد داشت؛ به گفته او، پایان بحران تنها از مسیر مذاکره‌ای عزتمندانه، عادلانه و منصفانه امکان‌پذیر است. پ‌ن: بابا بیچارمون کردید با این پیشنهاد مذاکره، دهنمون کف کرد، به کجای این مذاکره میگید عزتمندانه؟
اوج اوج اوج جنگ دلار ۱۷۸ بود وقتی که ۱۳ هزار نقطه کشور بمبارون شد الان ۲۷۲ هزار تومان! همتی جان شیمی دان فقط خودت😑
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 75 لبش را گ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 76 نمی‌دانستم الان چه احساسی به ملیحه دارد. دیگر عشق نبود؛ انگار سوگ بود. حرمان بود. حسرت بود. ملیحه عشق اولش بود، عشق اولی که از دست رفته بود و او دوباره ازدواج کرده بود. به این فکر کردم که شاید من هم بتوانم ریحانه را فراموش کنم و با یک نفر دیگر ازدواج کنم؛ ولی به نظرم ایده مسخره‌ای بود؛ حداقل آن لحظه. -فکر می‌کنید خودشه که الان ایرانه؟ شفیعی شانه بالا انداخت. -نمی‌دونم. ممکنه بیرون گود نشسته باشه و فقط رهبری می‌کنه. زرنگه. به این راحتی دم به تله نمی‌ده. وقتی از اتاق شفیعی بیرون آمدیم و توی راه بازگشت، بیشتر از ملیحه بابایی به برادرش فکر می‌کردم؛ محسن بابایی. نمی‌توانستم تصور کنم که بابایی و شفیعی چقدر احساسات وحشتناک و متضادی را تجربه کرده‌اند. از طرفی خیالشان راحت شده و از طرف دیگر بابت این که خیالشان راحت شده عذاب وجدان گرفته‌اند و از طرف دیگر دلشان برای ملیحه‌ای که از دست داده بودند تنگ شده بود و خودشان را بابت این که ملیحه از دست رفته سرزنش می‌کردند و... آدم می‌ترکد. ولی شفیعی نترکیده بود. واقعیت این است که از دست دادن یک عشق باعث نمی‌شود آدم بمیرد. توی ذهنت اینطوری است که وقتی کسی که دوستش داری را از دست می‌دهی دنیا تمام می‌شود، سیاه می‌شود و فرومی‌پاشی؛ ولی بیرون ذهنت، در واقعیت دنیا هنوز مثل قبل است و تو زنده‌ای. دردی ست که تو را نمی‌کشد و قوی‌تر می‌کند. شاید بی‌حس‌تر یا غمگین‌تر. به هرحال نمی‌میری و باید ادامه دهی و چون انسان ذاتا به دنبال بقاست، خودت را با شرایط وفق می‌دهی. به دردش عادت می‌کنی، مثل وزوز گوش. و بعد مدتی از بین می‌رود، یا انقدر عادی می‌شود که یادت می‌رود اصلا هست. برای من اما که تازه اول کار بودم، دردش هنوز شدید بود؛ مثل درد گلوله. انگار یک کالیبر اس‌اس صد و نود قلبم را سوراخ کرده بود؛ ولی نمی‌مردم و فقط درد می‌کشیدم. *** آدرس واقعی بود و کوچه آشنا هم بود. یک خانه حیاط‌دار دو طبقه با در شکلاتی و نمای آجری. نسبتاً قدیمی بود. از آن خانه‌های اشرافی آن‌طرف آبیِ اصل و نسب‌دار. توانستم با حسی غریزی پیدایش کنم. قبلا اینجا آمده بودم؛ ولی یادم نبود چرا و این یعنی اخیرا اینجا آمده بودم؛ با فاصله کمی از تصادف. فقط خاطرات کوتاه‌مدت را از یاد برده بودم و این هم کوتاه‌مدت بود. زهرا غر زد: اینجا کجاست منو آوردی؟ چرا نمی‌گی چکار داری؟ کلافه گفتم: چون خودمم نمی‌دونم. زهرا را به بهانه رفتن به گلستان شهدا با خودم آورده بودم و طی یک حرکت ناگهانی به اینجا کشانده بودمش. کلی زبان ریخته بودم و یک بسته پفک بزرگ به عنوان باج داده بودم و باز هم غر می‌زد که شاید حق داشت؛ ولی من جرات نداشتم تنهایی جایی بروم که نمی‌دانم چه چیزی آنجا منتظرم است. مطمئن بودم یک نفر دارد دنبالم می‌آید و نگاهم می‌کند. نمی‌دیدمش؛ ولی حسش می‌کردم. سنگینیِ یک نگاه خیره را. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نه بابا چه خطری😶🙄