eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
852 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 76 نمی‌دانس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 77 البته مطمئن نبودم وجود زهرا موقع خطر کمکی بکند. من کمربند قرمز تکواندو داشتم و او فقط توی زنگ ورزش مدرسه ورزش کرده بود. احتمالا من باید به داد او می‌رسیدم. ولی به‌هرحال دلگرم‌کننده‌تر از تنهایی بود و بهتر از صبا بود که هم با وراجی‌هایش سرم را می‌برد و هم ممکن بود برود همه‌چیز را به همه‌کس بگوید. فعلا دلم می‌خواست این موضوع راز بماند. هوا خنک بود. گاه آفتاب می‌تابید و گاه پشت ابر می‌رفت. باد ملایمی می‌وزید که احتمالا به زودی تند می‌شد و ممکن بود باران ببارد. به زهرا گفتم: درست یادم نیست ولی می‌دونم یکم قبل از تصادفم اومده بودم اینجا و فکر می‌کنم کار مهمی بوده باشه. ولی نمی‌خوام کسی بدونه. مطلقا به کسی نگو اینجا بودیم. باشه؟ زهرا همچنان مشکوک و ناراضی نگاهم می‌کرد؛ ولی گفت: باشه! جلوی منزل محسن بابایی ایستادم و باز هم به ذهنم فشار آوردم. چیزهای محوی از یک مردِ میانسال یادم بود. شاید همسن پدر. یادم نبود با او چکار داشتم. یادم نبود که او اصلا چکاره بود؛ ولی حتما او را دیده بودم و حتما من را می‌شناخت. برای فهمیدن همه‌چیز فقط یک راه داشتم: فشردن دکمه زنگ. همین کار را کردم و آب دهانم را قورت دادم. ارتباط گرفتن با آدم‌های جدید برایم مثل بلند کردن وزنه صدکیلویی بود؛ دقیقا خودش بود. زبانم مثل وزنه صدکیلویی سنگین می‌شد و تکان نمی‌خورد. توی ذهنم چیدم که چطور خودم را معرفی کنم و چی بگویم؛ ولی به نظرم احمقانه می‌آمد. مثلا بگویم: سلام. من ریحانه موسویانم و به دلیلی که یادم نیست چیه، اسم و آدرس شما رو روی یه کاغذ نوشته بودم و گذاشته بودم داخل یه کمد توی زیرزمین خونه مادربزرگم. شما می‌دونید من باهاتون چکار داشتم؟ بیشتر شبیه یک مسخره‌بازی بود. شاید سی ثانیه از فشردن زنگ گذشت و صدایی نیامد. نه کسی از پشت آیفون جواب داد و نه صدای قدم‌هایی از حیاط شنیده شد. زهرا کلافه این پا و آن‌پا می‌کرد. دوباره زنگ زدم و دوباره سی ثانیه گذشت و کسی نیامد، و دوباره زنگ و سی ثانیه دیگر. جمعاً چهاربار زنگ زدم. دو دقیقه. ممکن بود محسن بابایی تنها زندگی کند و مثلا موقع زدن زنگ توی دستشویی باشد و زنگ را نشنیده باشد؟ دوبار دیگر زنگ و فاصله سی ثانیه را تکرار کردم. بعید بود کسی بیشتر از سه دقیقه توی دستشویی بماند. صدای زنگ هم تیز و بلند بود و اگر آن ساعت روز خوابیده بود، باید تا الان بیدار می‌شد. -با آقا محسن کار دارین؟ این را صدایی مردانه و مسن از پشت سرم گفت. ازجا پریدم و برگشتم. یک پیرمرد بود، قدبلند، بدون ریش، با سبیل و موی سفید. تیشرت سبز پوشیده بود با گرمکن و شلوار و کفش ورزشی سفید. صاف و سرحال ایستاده بود؛ انگار داشت از یک پیاده‌روی باز می‌گشت. زهرا خودش را کنار کشید که یعنی: خودت جوابشو بده. گفتم: بله... آقای بابایی. -یادمه. دو هفته پیش هم دیده بودمتون. ته‌لهجه اصفهانی داشت؛ ولی کم. توی ذهنم حساب کردم. دو هفته‌پیش تقریبا همان زمان تصادف بود؛ یکی دو روز قبلش. گفتم: خونه نیستن؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
امروز سالگرد باشکوه‌ترین نماز جمعه دنیاست؛ شاید البته این‌طور گفتن، فقط از نگاه من باشد؛ نماز جمعه نصر. دقیقاً دو سال پیش بود که با تمام ذوق و شوقم عازم تهران شدم؛ برای نخستین‌بار، نماز واجبم را به امامت امام شهیدمان و نائب امام زمان خواندم. پیش از حرکت، در اتوبوس، دلشوره‌ی ندیدن آقا را داشتم. برای همین پرچم فلسطین را، به‌جای آنکه با سنجاق به چادرم وصل کنم، به چادرم دوختم؛ مبادا حتی یک سنجاق قفلی به آقا آسیبی برساند. اما امان از آن روز... من آن روز، یک نقطه در تاریخ بودم؛ نقطه‌ای که با تمام وجودش نمی‌خواست هیچ آسیبی به امامش برسد. آن روز برای امنیت مراسم، برای نزدیک شدن آدم‌ها، برای هر احتمال کوچکی که می‌توانست خطری ایجاد کند، چقدر حرص خوردم و دلواپس بودم... و چه تلخ که حالا من هستم، اما آن کسی که تمام آن نگرانی‌ها برای او بود، دیگر نیست. حالا دیگر نه فقط من، که همه‌ی ما شده‌ایم نقطه‌هایی در تاریخ؛ نقطه‌هایی که آن روز را به یاد دارند، اما این‌بار، بدون او دارند تاریخ را رقم میزنند نماز جمعه نصر، فقط یک نماز جمعه نبود؛ روزی بود که در تاریخ ایران ماندگار شد؛ روزی که هنوز هم هرچه از آن می‌گذرد، جای خالی امام شهیدمان بیشتر به چشم می‌آید. نماز جمعه نصر، به‌یادماندنی‌ترین نماز جمعه‌ی ایران شد؛ و شاید برای من، باشکوه‌ترین نماز جمعه‌ی دنیا.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام مناسبت خاصی که مد نظرم نیست. ولی خوبه روی بانوان شهید جنگ رمضان و الگوی سوم زن از نگاه امام شهید تولید محتوا کنید. کتاب راه سوم رو پیشنهاد می‌کنم.
هدایت شده از 🇮🇷تنگه احد
پیش از آغاز موکب، به شهدا سلام می‌کنیم... ✋🏻 امشب پای کارِ مادر شهید بهشتی بودیم؛ پای مزار مادری که قصه‌ی «بهشتی» شدنِ محمد، از خانه‌ی او آغاز شد. 🔻بانو« معصومه‌بیگم خاتون‌آبادی» در خانواده‌ای روحانی و علمی رشد کرد و با قرآن مأنوس بود، او تنها به تربیت فرزند خود بسنده نکرد و در آموزش و تربیت بانوان نقش داشت؛ بانوانی که هرکدام می‌توانستند آنچه را آموخته بودند، به خانه‌ها و نسل‌های پس از خود منتقل کنند. بخش زیادی از قرآن را حفظ بود و در دوران بارداریِ محمد، قرآن را بارها ختم می‌کرد و هنگام شیر دادن فرزندش با وضو بود. محمد هنوز کودکی هجده‌ماهه بود و در آغوش مادرش که پدربزرگ مادری‌اش، آیت‌الله میر محمدصادق خاتون‌آبادی، رو به دخترش کرد و گفت: «پدرجان، از این فرزند خیلی خوب مواظبت کن؛ این فرزند کسی خواهد شد که اسلام و دنیا به او افتخار خواهد کرد.» و سال‌ها بعد، همان کودک، بهشتی شد... مادر وقتی از فرزندش می‌خواست بیشتر مراقب خودش باشد، شهید بهشتی پاسخ داده بود: «مادرم، می‌دانید که من دلم می‌خواهد هر کاری که می‌کنم، رضایت شما با آن باشد؛ اما شما مرا به خدا بسپارید و مرگ در بستر را برای من نخواهید، چون مرگ من باید با شهادت باشد.» امشب، سراغ قبر مادری رفتیم که سال‌ها پیش، فرزندش را به خدا سپرده بود؛ مادری که سهمش از تاریخ، فقط «مادرِ یک شهید بودن» نیست؛ او بخشی از قصه‌ی ساخته‌شدنِ بهشتی است. و چه زیباست که گاهی برای پیدا کردن یک شهید، باید سراغ مادرش رفت؛ جایی که قصه، خیلی پیش‌تر از شهادت آغاز شده است. 🌱 🕊@tange_ohod🕊
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واقعا برایم جالب بود که چنین بانوان بزرگی در گلستان شهدا داریم. قبل از این میدانستم مادر شهید بهشتی در گلستان شهدا آرمیده و حتی به او سر میزدم اما هیچ از شخصیت و زندگی او نمیدانستم. و چه خوب که بتونیم این شخصیت های بزرگ را به همه بسشناسونیم که بیان و سر بزنند. البته امیدوارم وقت و زمانی که دوستانم گذاشتند در رنگ کردن قبر در روحیه بخشی و جذب مخاطب اثر گذار باشه و افراد بیشتری ایشون را بشناسند.
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅 من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چند مجهولی طراحی کردم که جوابش می‌شد رتبه‌م. هرکس رتبه‌م رو می‌پرسید معادله رو بهش میدادم😎😂 اونایی که حالشو نداشتن بی‌خیال می‌شدن، و اونایی که خیلی مصمم بودن بدونن رتبه‌م چند شده با جدیت می‌نشستن حلش می‌کردن😂 انقدر صحنه‌ی دیدنی‌ای بود😂 اتفاقا دو سه نفر هم تونستن حل کنن و رتبه رو فهمیدن. سرگرمی جالبی برای روزهای بعد کنکوره، گفتم بگم که شمام امتحان کنید. پ.ن: معادله‌ش خیلی سخت نبود، ولی بعضی از عددهاش رو باید از توی گوگل پیدا می‌کردن که همین کارو سخت می‌کرد. مثلا درصد جمعیت مسیحیان کاتولیک در کشور لیختن اشتاین😂 پ.ن۲: ریا نباشه رتبه‌م ۳ رقمی بود😶
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
حالا که صحبت از شهید بهشتی بزرگوار شد، توجهتون رو جلب کنم به این ویدیوی دیدنی. واقعا جای بهشتی ها در سیاست امروز ما خالیه...