هدایت شده از 🇮🇷تنگه احد
پیش از آغاز موکب، به شهدا سلام میکنیم... ✋🏻
امشب پای کارِ مادر شهید بهشتی بودیم؛ پای مزار مادری که قصهی «بهشتی» شدنِ محمد، از خانهی او آغاز شد.
🔻بانو« معصومهبیگم خاتونآبادی» در خانوادهای روحانی و علمی رشد کرد و با قرآن مأنوس بود، او تنها به تربیت فرزند خود بسنده نکرد و در آموزش و تربیت بانوان نقش داشت؛ بانوانی که هرکدام میتوانستند آنچه را آموخته بودند، به خانهها و نسلهای پس از خود منتقل کنند.
بخش زیادی از قرآن را حفظ بود و در دوران بارداریِ محمد، قرآن را بارها ختم میکرد و هنگام شیر دادن فرزندش با وضو بود.
محمد هنوز کودکی هجدهماهه بود و در آغوش مادرش که پدربزرگ مادریاش، آیتالله میر محمدصادق خاتونآبادی، رو به دخترش کرد و گفت:
«پدرجان، از این فرزند خیلی خوب مواظبت کن؛ این فرزند کسی خواهد شد که اسلام و دنیا به او افتخار خواهد کرد.»
و سالها بعد، همان کودک، بهشتی شد...
مادر وقتی از فرزندش میخواست بیشتر مراقب خودش باشد، شهید بهشتی پاسخ داده بود:
«مادرم، میدانید که من دلم میخواهد هر کاری که میکنم، رضایت شما با آن باشد؛ اما شما مرا به خدا بسپارید و مرگ در بستر را برای من نخواهید، چون مرگ من باید با شهادت باشد.»
امشب، سراغ قبر مادری رفتیم که سالها پیش، فرزندش را به خدا سپرده بود؛ مادری که سهمش از تاریخ، فقط «مادرِ یک شهید بودن» نیست؛ او بخشی از قصهی ساختهشدنِ بهشتی است.
و چه زیباست که گاهی برای پیدا کردن یک شهید، باید سراغ مادرش رفت؛ جایی که قصه، خیلی پیشتر از شهادت آغاز شده است.
#پای_کار_شهدا 🌱
🕊@tange_ohod🕊
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
واقعا برایم جالب بود که چنین بانوان بزرگی در گلستان شهدا داریم.
قبل از این میدانستم مادر شهید بهشتی در گلستان شهدا آرمیده و حتی به او سر میزدم اما هیچ از شخصیت و زندگی او نمیدانستم.
و چه خوب که بتونیم این شخصیت های بزرگ را به همه بسشناسونیم که بیان و سر بزنند.
البته امیدوارم وقت و زمانی که دوستانم گذاشتند در رنگ کردن قبر در روحیه بخشی و جذب مخاطب اثر گذار باشه و افراد بیشتری ایشون را بشناسند.
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅
من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چند مجهولی طراحی کردم که جوابش میشد رتبهم.
هرکس رتبهم رو میپرسید معادله رو بهش میدادم😎😂
اونایی که حالشو نداشتن بیخیال میشدن، و اونایی که خیلی مصمم بودن بدونن رتبهم چند شده با جدیت مینشستن حلش میکردن😂
انقدر صحنهی دیدنیای بود😂
اتفاقا دو سه نفر هم تونستن حل کنن و رتبه رو فهمیدن.
سرگرمی جالبی برای روزهای بعد کنکوره، گفتم بگم که شمام امتحان کنید.
پ.ن: معادلهش خیلی سخت نبود، ولی بعضی از عددهاش رو باید از توی گوگل پیدا میکردن که همین کارو سخت میکرد. مثلا درصد جمعیت مسیحیان کاتولیک در کشور لیختن اشتاین😂
پ.ن۲: ریا نباشه رتبهم ۳ رقمی بود😶
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حالا که صحبت از شهید بهشتی بزرگوار شد، توجهتون رو جلب کنم به این ویدیوی دیدنی.
واقعا جای بهشتی ها در سیاست امروز ما خالیه...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔴این کتاب رو خوندنش رو حتما به همه پیشنهاد میکنم🔴
همهی ما یک تعریفی از انقلاب ۵۷ و ریشههاش داریم، اما تعریف ما مهم نیست، این واقعیت امر هست که مهمه نه اینکه ما چی فکر میکنیم. اگر دوست دارید شهید بهشتی و افکار ایشون رو بهتر بشناسید و بدونید که دقیقا انقلاب ما با چه پشتوانهای تشکیل شد و هدفش چی بود، توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید✅
#معرفی_کتاب
#کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 77 البته مط
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 78
گفتم: خونه نیستن؟
-مگه همون دفعه پیش خودتون ندیدین؟ هنوز بیمارستانن.
-بیمارستان برای چی؟
-یادتون نمیاد؟
دوباره سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم. زبانم خشکیده بود. آرام گفتم: ببخشید... من یه حادثهای برام پیش اومده و بعضی چیزا یادم رفته.
پیرمرد مکث کرد و متفکرانه دست به چانهاش گرفت.
-عجب... متاسفم. انشاءالله بهتر بشید.
مکث دیگری کرد و گفت: آقا محسن دچار گازگرفتگی شدن. الان توی کمان.
چشمانم تا حد ممکن گرد شدند.
-گازگرفتگی؟ این وقت سال؟
-آره. فکر کنم بخاطر آبگرمکن بوده.
قلبم تندتر تپید. پیرمرد پرسید: چطور یادتون نیست؟ خودتون رسیدید و نجاتش دادید، وگرنه فوت شده بود.
زهرا با چشمان گرد و متعجب نگاهم کرد و خودم هم چشمانم دیگر از این گردتر نمیشد.
-من؟
-بله، اینطور که متوجه شدم.
-نمیدونید الان کدوم بیمارستانن و حالشون چطوره؟
-بیمارستان صدوقیاند. دو روز پیش رفتم عیادتشون. همچنان توی کما بودن.
سرنخ زندهام توی کما بود. سرم را انداختم پایین و لب گزیدم و به این فکر کردم که چه خاکی به سر بریزم؛ که ناگاه زهرا نجاتم داد. کمی جلوتر آمد و گفت: خانوادهشون کجان؟
پیرمرد گفت: خانمشون فوت کرده. ولی دخترشون الان بیمارستان پیششونه.
تلفن همراهم را درآوردم.
-شمارهای ازشون دارید؟
پیرمرد کمی فکر کرد. مکث کرد و تلفن همراهش را از جیب گرمکنش درآورد.
-دارم... خودم امروز بهش زنگ زدم حال آقای بابایی رو پرسیدم.
کمی توی تلفن همراهش گشت و بعد شمارهای برایم خواند. آن را توی گوشیام ذخیره کردم و بازهم دنبال نشانهای از گذشته گشتم.
-یادتون نیست من دقیقا چه روزی اومدم؟ یا چه ساعتی؟
بازهم پیرمرد چشم به زمین دوخت و چانهاش را خاراند و فکر کرد.
-روزش رو یادم نیست ولی ساعتش فکر کنم همین حدود بود، چون منم داشتم از پیادهروی برمیگشتم. اینم یادمه که دوستتون همراهتون بود.
چشمان زهرا گرد شدند. لبخندی زورکی زدم.
-ممنونم. ببخشید که وقتتون رو گرفتیم.
مرد مودبانه لبخند زد و سرش را کمی خم کرد.
-خواهش میکنم.
وقتی رفت، برگشتم به سمت زهرا. بهتزده نگاهم میکرد. هردو میدانستیم که او آن روز همراهم نبوده است؛ و من بجز او و صبا دوست دیگری نداشتم. خیلیها را میشناختم؛ ولی هیچکس به اندازه آنها به من نزدیک نبود؛ بجز یک نفر دیگر: نرگس؛ خواهر احسان دهکردی. از زهرا پرسیدم: بین دوستای من کسیو به اسم نرگس میشناسی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi