☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
واقعا برایم جالب بود که چنین بانوان بزرگی در گلستان شهدا داریم.
قبل از این میدانستم مادر شهید بهشتی در گلستان شهدا آرمیده و حتی به او سر میزدم اما هیچ از شخصیت و زندگی او نمیدانستم.
و چه خوب که بتونیم این شخصیت های بزرگ را به همه بسشناسونیم که بیان و سر بزنند.
البته امیدوارم وقت و زمانی که دوستانم گذاشتند در رنگ کردن قبر در روحیه بخشی و جذب مخاطب اثر گذار باشه و افراد بیشتری ایشون را بشناسند.
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅
من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چند مجهولی طراحی کردم که جوابش میشد رتبهم.
هرکس رتبهم رو میپرسید معادله رو بهش میدادم😎😂
اونایی که حالشو نداشتن بیخیال میشدن، و اونایی که خیلی مصمم بودن بدونن رتبهم چند شده با جدیت مینشستن حلش میکردن😂
انقدر صحنهی دیدنیای بود😂
اتفاقا دو سه نفر هم تونستن حل کنن و رتبه رو فهمیدن.
سرگرمی جالبی برای روزهای بعد کنکوره، گفتم بگم که شمام امتحان کنید.
پ.ن: معادلهش خیلی سخت نبود، ولی بعضی از عددهاش رو باید از توی گوگل پیدا میکردن که همین کارو سخت میکرد. مثلا درصد جمعیت مسیحیان کاتولیک در کشور لیختن اشتاین😂
پ.ن۲: ریا نباشه رتبهم ۳ رقمی بود😶
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حالا که صحبت از شهید بهشتی بزرگوار شد، توجهتون رو جلب کنم به این ویدیوی دیدنی.
واقعا جای بهشتی ها در سیاست امروز ما خالیه...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔴این کتاب رو خوندنش رو حتما به همه پیشنهاد میکنم🔴
همهی ما یک تعریفی از انقلاب ۵۷ و ریشههاش داریم، اما تعریف ما مهم نیست، این واقعیت امر هست که مهمه نه اینکه ما چی فکر میکنیم. اگر دوست دارید شهید بهشتی و افکار ایشون رو بهتر بشناسید و بدونید که دقیقا انقلاب ما با چه پشتوانهای تشکیل شد و هدفش چی بود، توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید✅
#معرفی_کتاب
#کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 77 البته مط
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 78
گفتم: خونه نیستن؟
-مگه همون دفعه پیش خودتون ندیدین؟ هنوز بیمارستانن.
-بیمارستان برای چی؟
-یادتون نمیاد؟
دوباره سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم. زبانم خشکیده بود. آرام گفتم: ببخشید... من یه حادثهای برام پیش اومده و بعضی چیزا یادم رفته.
پیرمرد مکث کرد و متفکرانه دست به چانهاش گرفت.
-عجب... متاسفم. انشاءالله بهتر بشید.
مکث دیگری کرد و گفت: آقا محسن دچار گازگرفتگی شدن. الان توی کمان.
چشمانم تا حد ممکن گرد شدند.
-گازگرفتگی؟ این وقت سال؟
-آره. فکر کنم بخاطر آبگرمکن بوده.
قلبم تندتر تپید. پیرمرد پرسید: چطور یادتون نیست؟ خودتون رسیدید و نجاتش دادید، وگرنه فوت شده بود.
زهرا با چشمان گرد و متعجب نگاهم کرد و خودم هم چشمانم دیگر از این گردتر نمیشد.
-من؟
-بله، اینطور که متوجه شدم.
-نمیدونید الان کدوم بیمارستانن و حالشون چطوره؟
-بیمارستان صدوقیاند. دو روز پیش رفتم عیادتشون. همچنان توی کما بودن.
سرنخ زندهام توی کما بود. سرم را انداختم پایین و لب گزیدم و به این فکر کردم که چه خاکی به سر بریزم؛ که ناگاه زهرا نجاتم داد. کمی جلوتر آمد و گفت: خانوادهشون کجان؟
پیرمرد گفت: خانمشون فوت کرده. ولی دخترشون الان بیمارستان پیششونه.
تلفن همراهم را درآوردم.
-شمارهای ازشون دارید؟
پیرمرد کمی فکر کرد. مکث کرد و تلفن همراهش را از جیب گرمکنش درآورد.
-دارم... خودم امروز بهش زنگ زدم حال آقای بابایی رو پرسیدم.
کمی توی تلفن همراهش گشت و بعد شمارهای برایم خواند. آن را توی گوشیام ذخیره کردم و بازهم دنبال نشانهای از گذشته گشتم.
-یادتون نیست من دقیقا چه روزی اومدم؟ یا چه ساعتی؟
بازهم پیرمرد چشم به زمین دوخت و چانهاش را خاراند و فکر کرد.
-روزش رو یادم نیست ولی ساعتش فکر کنم همین حدود بود، چون منم داشتم از پیادهروی برمیگشتم. اینم یادمه که دوستتون همراهتون بود.
چشمان زهرا گرد شدند. لبخندی زورکی زدم.
-ممنونم. ببخشید که وقتتون رو گرفتیم.
مرد مودبانه لبخند زد و سرش را کمی خم کرد.
-خواهش میکنم.
وقتی رفت، برگشتم به سمت زهرا. بهتزده نگاهم میکرد. هردو میدانستیم که او آن روز همراهم نبوده است؛ و من بجز او و صبا دوست دیگری نداشتم. خیلیها را میشناختم؛ ولی هیچکس به اندازه آنها به من نزدیک نبود؛ بجز یک نفر دیگر: نرگس؛ خواهر احسان دهکردی. از زهرا پرسیدم: بین دوستای من کسیو به اسم نرگس میشناسی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
کل دانشگاه اصفهان که طبیعت قشنگی داره.
ولی از سایر ابعاد، فضای هر دانشکده و گروه آموزشی متفاوته.
مثلا دانشکده ادبیات(که بیشتر رشتههای انسانی اونجا هستن) هم خیلی قدیمیه هم راهروهاش طوریه که حتما توش گم میشی😂
ولی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی بسیار نوساز و لاکچریه ساختمانش(اساتید رو نمیدونم چطوریاند).
یا مثلا دانشکده فیزیک فضای جالبی داره و شنیدم اساتید فیزیک هم خیلی باحالن.
یا مثلا گروه ما، غالبا استادهای خوبی داره، استادهایی که الکی سخت نمیگیرن و باسواد هم هستن واقعا.
ولی یکی از گروههای دیگه که اسمش رو نمیگم، اساتیدش واقعا سلامت روان ندارن😅
بستگی داره چه رشتهای بخواید برید.
درباره علوم پزشکی هم اطلاعی ندارم. تقریبا یه دانشگاه جدا از ماست.
ببینید در کل من توصیه میکنم اگر توی شهر خودتون رشته و دانشگاه مد نظرتون وجود داره، همونجا برید. چون رفت و آمد به یه شهر دیگه و خوابگاهی شدن، انرژی و هزینه و وقت زیادی ازتون میگیره که روی عملکرد تحصیلی هم ممکنه اثر بذاره. مگر اینکه اون دانشگاهی که شهر دیگه هست، یه ویژگیای داره که خیلی برای شما مهم و حیاتی حساب میشه.
البته اصفهان واقعا شهر زیباییه. من خودم عاشق اصفهانم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅 من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چن
شاید خدا یه مسیر بهتر برای خدمت شما به جبهه حق در نظر داره که از چیزی که توی ذهن شماست خیلی بهتره✨
مهم اینه که تلاش خودتونو کردید، آگاهانه یه رشته خوب انتخاب کنید و در اون رشته -هرچیزی که هست- سعی کنید بهترین باشید. به قول امام شهید، هرجا هستید اونجا رو مرکز دنیا بدونید. اونوقت انشاءالله به درد امام زمان خواهید خورد🌱
پ.ن: سههزار برای رشته ریاضی رتبه خوبیه ☺️
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کل دانشگاه اصفهان که طبیعت قشنگی داره. ولی از سایر ابعاد، فضای هر دانشکده و گروه آموزشی متفاوته. مث
اون دانشکدهای که عده قابل توجهی از اساتیدش عقدهای اند دانشکده عمرانه، و اون گروهی که اساتیدش روانیاند هم، گروه مهندسی نقشهبرداریه.
تقریبا هر کی از دم در اونجا رد شده باشه همچین نظری داره!