eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
853 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅 من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چند مجهولی طراحی کردم که جوابش می‌شد رتبه‌م. هرکس رتبه‌م رو می‌پرسید معادله رو بهش میدادم😎😂 اونایی که حالشو نداشتن بی‌خیال می‌شدن، و اونایی که خیلی مصمم بودن بدونن رتبه‌م چند شده با جدیت می‌نشستن حلش می‌کردن😂 انقدر صحنه‌ی دیدنی‌ای بود😂 اتفاقا دو سه نفر هم تونستن حل کنن و رتبه رو فهمیدن. سرگرمی جالبی برای روزهای بعد کنکوره، گفتم بگم که شمام امتحان کنید. پ.ن: معادله‌ش خیلی سخت نبود، ولی بعضی از عددهاش رو باید از توی گوگل پیدا می‌کردن که همین کارو سخت می‌کرد. مثلا درصد جمعیت مسیحیان کاتولیک در کشور لیختن اشتاین😂 پ.ن۲: ریا نباشه رتبه‌م ۳ رقمی بود😶
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
حالا که صحبت از شهید بهشتی بزرگوار شد، توجهتون رو جلب کنم به این ویدیوی دیدنی. واقعا جای بهشتی ها در سیاست امروز ما خالیه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔴این کتاب رو خوندنش رو حتما به همه پیشنهاد میکنم🔴 همه‌ی ما یک تعریفی از انقلاب ۵۷ و ریشه‌هاش داریم، اما تعریف ما مهم نیست، این واقعیت امر هست که مهمه نه اینکه ما چی فکر میکنیم. اگر دوست دارید شهید بهشتی و افکار ایشون رو بهتر بشناسید و بدونید که دقیقا انقلاب ما با چه پشتوانه‌ای تشکیل شد و هدفش چی بود، توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید✅
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 77 البته مط
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 78 گفتم: خونه نیستن؟ -مگه همون دفعه پیش خودتون ندیدین؟ هنوز بیمارستانن. -بیمارستان برای چی؟ -یادتون نمیاد؟ دوباره سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم. زبانم خشکیده بود. آرام گفتم: ببخشید... من یه حادثه‌ای برام پیش اومده و بعضی چیزا یادم رفته. پیرمرد مکث کرد و متفکرانه دست به چانه‌اش گرفت. -عجب... متاسفم. ان‌شاءالله بهتر بشید. مکث دیگری کرد و گفت: آقا محسن دچار گازگرفتگی شدن. الان توی کمان. چشمانم تا حد ممکن گرد شدند. -گازگرفتگی؟ این وقت سال؟ -آره. فکر کنم بخاطر آبگرم‌کن بوده. قلبم تندتر تپید. پیرمرد پرسید: چطور یادتون نیست؟ خودتون رسیدید و نجاتش دادید، وگرنه فوت شده بود. زهرا با چشمان گرد و متعجب نگاهم کرد و خودم هم چشمانم دیگر از این گردتر نمی‌شد. -من؟ -بله، اینطور که متوجه شدم. -نمی‌دونید الان کدوم بیمارستانن و حالشون چطوره؟ -بیمارستان صدوقی‌اند. دو روز پیش رفتم عیادتشون. همچنان توی کما بودن. سرنخ زنده‌ام توی کما بود. سرم را انداختم پایین و لب گزیدم و به این فکر کردم که چه خاکی به سر بریزم؛ که ناگاه زهرا نجاتم داد. کمی جلوتر آمد و گفت: خانواده‌شون کجان؟ پیرمرد گفت: خانمشون فوت کرده. ولی دخترشون الان بیمارستان پیششونه. تلفن همراهم را درآوردم. -شماره‌ای ازشون دارید؟ پیرمرد کمی فکر کرد. مکث کرد و تلفن همراهش را از جیب گرمکنش درآورد. -دارم... خودم امروز بهش زنگ زدم حال آقای بابایی رو پرسیدم. کمی توی تلفن همراهش گشت و بعد شماره‌ای برایم خواند. آن را توی گوشی‌ام ذخیره کردم و بازهم دنبال نشانه‌ای از گذشته گشتم. -یادتون نیست من دقیقا چه روزی اومدم؟ یا چه ساعتی؟ بازهم پیرمرد چشم به زمین دوخت و چانه‌اش را خاراند و فکر کرد. -روزش رو یادم نیست ولی ساعتش فکر کنم همین حدود بود، چون منم داشتم از پیاده‌روی برمی‌گشتم. اینم یادمه که دوستتون همراهتون بود. چشمان زهرا گرد شدند. لبخندی زورکی زدم. -ممنونم. ببخشید که وقتتون رو گرفتیم. مرد مودبانه لبخند زد و سرش را کمی خم کرد. -خواهش می‌کنم. وقتی رفت، برگشتم به سمت زهرا. بهت‌زده نگاهم می‌کرد. هردو می‌دانستیم که او آن روز همراهم نبوده است؛ و من بجز او و صبا دوست دیگری نداشتم. خیلی‌ها را می‌شناختم؛ ولی هیچ‌کس به اندازه آن‌ها به من نزدیک نبود؛ بجز یک نفر دیگر: نرگس؛ خواهر احسان دهکردی. از زهرا پرسیدم: بین دوستای من کسیو به اسم نرگس می‌شناسی؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کل دانشگاه اصفهان که طبیعت قشنگی داره. ولی از سایر ابعاد، فضای هر دانشکده و گروه آموزشی متفاوته. مثلا دانشکده ادبیات(که بیشتر رشته‌های انسانی اونجا هستن) هم خیلی قدیمیه هم راهروهاش طوریه که حتما توش گم می‌شی😂 ولی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی بسیار نوساز و لاکچریه ساختمانش(اساتید رو نمی‌دونم چطوری‌اند). یا مثلا دانشکده فیزیک فضای جالبی داره و شنیدم اساتید فیزیک هم خیلی باحالن. یا مثلا گروه ما، غالبا استادهای خوبی داره، استادهایی که الکی سخت نمی‌گیرن و باسواد هم هستن واقعا. ولی یکی از گروه‌های دیگه که اسمش رو نمی‌گم، اساتیدش واقعا سلامت روان ندارن😅 بستگی داره چه رشته‌ای بخواید برید. درباره علوم پزشکی هم اطلاعی ندارم. تقریبا یه دانشگاه جدا از ماست. ببینید در کل من توصیه می‌کنم اگر توی شهر خودتون رشته و دانشگاه مد نظرتون وجود داره، همونجا برید. چون رفت و آمد به یه شهر دیگه و خوابگاهی شدن، انرژی و هزینه و وقت زیادی ازتون می‌گیره که روی عملکرد تحصیلی هم ممکنه اثر بذاره. مگر اینکه اون دانشگاهی که شهر دیگه هست، یه ویژگی‌ای داره که خیلی برای شما مهم و حیاتی حساب میشه. البته اصفهان واقعا شهر زیباییه. من خودم عاشق اصفهانم.
اشکال نداره کاریه که شده😅 مبارکه🌷 ------------ آره متاسفانه😕
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅 من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چن
شاید خدا یه مسیر بهتر برای خدمت شما به جبهه حق در نظر داره که از چیزی که توی ذهن شماست خیلی بهتره✨ مهم اینه که تلاش خودتونو کردید، آگاهانه یه رشته خوب انتخاب کنید و در اون رشته -هرچیزی که هست- سعی کنید بهترین باشید. به قول امام شهید، هرجا هستید اونجا رو مرکز دنیا بدونید. اون‌وقت ان‌شاءالله به درد امام زمان خواهید خورد🌱 پ.ن: سه‌هزار برای رشته ریاضی رتبه خوبیه ☺️
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
کل دانشگاه اصفهان که طبیعت قشنگی داره. ولی از سایر ابعاد، فضای هر دانشکده و گروه آموزشی متفاوته. مث
اون دانشکده‌ای که عده قابل توجهی از اساتیدش عقده‌ای اند دانشکده عمرانه، و اون گروهی که اساتیدش روانی‌اند هم، گروه مهندسی نقشه‌برداریه. تقریبا هر کی از دم در اونجا رد شده باشه همچین نظری داره!
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انیمیشن لگویی به‌مناسبت ۷ اکتبر، سالروز عملیات طوفان‌الاقصی🇵🇸🌱🥲
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۴: ان‌شاءلله اشتباه شده! ✍️ش. شیردشت‌زاده همکارهای شه
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۵: خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است...! ✍️ش. شیردشت‌زاده وداع تمام شد و شهید را بردند. این لحظه معمولا لحظه آرامش بود. لحظه فرود بعد از اوج. جایی که خانواده دیگر به مرحله پذیرش می‌رسیدند و با گریه‌های بی‌صدا از حسینیه بیرون می‌رفتند. خواهر شهید اما، نشسته بود روی صندلی‌ها. نای بلند شدن نداشت. دست من را که بالای سرش بودم گرفت و ملتمسانه به چشمانم نگاه کرد و پرسید: راستی راستی داداشم مرده؟ خیلی شبیه عمه‌ام بود. شبیه عمه‌ام بغض کرده بود و حتی لحن پرسیدنش هم شبیه او بود. نگاهش کردم و جوابش را ندادم. حرف‌های شیرینِ شعاری در دهانم نمی‌چرخید. دوباره پرسید: واقعا داداشم مرده؟ و باز هم جواب ندادم. می‌توانستم بگویم برادرت الان توی بهشت است، جایش خوب است، سعادتمند دنیا و آخرت است که واقعیت هم بود؛ ولی دردی از او دوا نمی‌کرد. او دلش تنگ شده بود. کسی را می‌خواست و دیگر نداشتش. برای همین بود که دوباره لال شدم و مثل او بغض کردم. فقط بغض کردم. او هم دنبال جواب نبود. جواب مشخص بود. جواب توی آمبولانس معراج بود و داشت می‌رفت سردخانه و چند روز بعد تشییع و تدفین می‌شد. بعد از وداع، برادر شهید تنهایی توی حسینیه نشسته بود به گریه کردن. صدای گریه مردانه‌اش توی حسینیه می‌پیچید. زاری مردها خیلی بدتر است. قلب را خرد می‌کند. و از آن بدتر، گریه پسربچه‌هاست. به جرات می‌توانم بگویم سوزناک‌ترین چیزی که این مدت توی معراج دیده‌ام، گریه کردن پسربچه‌هاست. پسر کوچک شهید که نشسته باشد بالای سر پدرش و با سوز گریه کند و بگوید «بابا پاشو»، دل سنگ را آب می‌کند. یادم نیست دقیقا کدام شهید بود؛ ولی تابوت یکی از شهدا ابعاد و شکل طبیعی نداشت. تابوت به طور طبیعی باید یک مکعب‌مستطیل باشد؛ ولی این تابوت ذوزنقه بود و ارتفاع بالا و پایینش هم برابر نبود. برایمان سوال شده بود که چرا. با خودمان گفتیم شاید شهید خیلی درشت‌هیکل بوده یا چنین چیزی؛ ولی شب که از علی پرسیدم، علی گفت: داشته با دوش‌پرتاب پهپادهای امریکایی رو می‌زده. با چندتا شیلک مکانشو شناسایی کردن و زدنش و بدنش توی همون حالت مونده. توی پزشکی قانونی به این حالت می‌گویند مرگاخشکی یا جمود نعشی آنی که معمولا برای افرادی به وجود می‌آید که هنگام مرگ، درحال فعالیت شدید بوده باشند یا ناگهانی از دنیا بروند. برایمان ناهار آوردند، ولی ظرف‌ها توی آبدارخانه دست‌نخورده ماند. اصلا نرسیدیم غذا بخوریم. شهید پشت شهید می‌آمد. بیشتر شهدای ارتش بودند. نمی‌دانم سر وداع کدام شهید بود که یکی از اعضای خانواده شهید به زینب گفت حالش بد است و حالت تهوع دارد. زینب رفت از آبدارخانه یک پلاستیک آورد و آن بنده خدا توی همان پلاستیک بالا آورد. من آن موقع رفته بودم آبدارخانه که آب معدنی بردارم. دیدم زینب کیسه استفراغ زرد رنگ را آورد توی آبدارخانه و محتوای آن را داخل سینک خالی کرد؛ ولی استفراغ پایین نمی‌رفت. زینب من را نگاه کرد و گفت: چرا این پایین نمی‌ره؟ بعد یکهو هردو زدیم زیر خنده. صدای جیغ و شیون از حسینیه می‌آمد و من و زینب چپیده بودیم توی آبدارخانه و مثل روانی‌ها به استفراغ زرد توی سینک غش‌غش می‌خندیدیم و دستمان را روی دهانمان می‌فشردیم که صدایمان در نیاید و برای هردومان سوال بود که دقیقا کجای این وضعیت خنده‌دار است؟ جوابی نداشتیم. نمی‌دانستیم چه مرگمان شده. اینطور نبود که خوشحال باشیم یا غم خانواده‌های عزادار برایمان بی‌اهمیت باشد. داشتیم می‌ترکیدیم. از ظهر با هر خانواده شهید یک دور سوگواری کرده بودیم. دیگر خل شده بودیم. عقلمان از مدار خارج شده بود. احتمالا می‌خندیدیم چون دیگر اشک نداشتیم که گریه کنیم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi