eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
852 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
اشکال نداره کاریه که شده😅 مبارکه🌷 ------------ آره متاسفانه😕
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقا یه چیزی الان یادم افتاد... احتمالا به درد کنکوریا میخوره😅 من وقتی نتایج کنکور اومد، یه معادله چن
شاید خدا یه مسیر بهتر برای خدمت شما به جبهه حق در نظر داره که از چیزی که توی ذهن شماست خیلی بهتره✨ مهم اینه که تلاش خودتونو کردید، آگاهانه یه رشته خوب انتخاب کنید و در اون رشته -هرچیزی که هست- سعی کنید بهترین باشید. به قول امام شهید، هرجا هستید اونجا رو مرکز دنیا بدونید. اون‌وقت ان‌شاءالله به درد امام زمان خواهید خورد🌱 پ.ن: سه‌هزار برای رشته ریاضی رتبه خوبیه ☺️
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
کل دانشگاه اصفهان که طبیعت قشنگی داره. ولی از سایر ابعاد، فضای هر دانشکده و گروه آموزشی متفاوته. مث
اون دانشکده‌ای که عده قابل توجهی از اساتیدش عقده‌ای اند دانشکده عمرانه، و اون گروهی که اساتیدش روانی‌اند هم، گروه مهندسی نقشه‌برداریه. تقریبا هر کی از دم در اونجا رد شده باشه همچین نظری داره!
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انیمیشن لگویی به‌مناسبت ۷ اکتبر، سالروز عملیات طوفان‌الاقصی🇵🇸🌱🥲
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۴: ان‌شاءلله اشتباه شده! ✍️ش. شیردشت‌زاده همکارهای شه
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۵: خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است...! ✍️ش. شیردشت‌زاده وداع تمام شد و شهید را بردند. این لحظه معمولا لحظه آرامش بود. لحظه فرود بعد از اوج. جایی که خانواده دیگر به مرحله پذیرش می‌رسیدند و با گریه‌های بی‌صدا از حسینیه بیرون می‌رفتند. خواهر شهید اما، نشسته بود روی صندلی‌ها. نای بلند شدن نداشت. دست من را که بالای سرش بودم گرفت و ملتمسانه به چشمانم نگاه کرد و پرسید: راستی راستی داداشم مرده؟ خیلی شبیه عمه‌ام بود. شبیه عمه‌ام بغض کرده بود و حتی لحن پرسیدنش هم شبیه او بود. نگاهش کردم و جوابش را ندادم. حرف‌های شیرینِ شعاری در دهانم نمی‌چرخید. دوباره پرسید: واقعا داداشم مرده؟ و باز هم جواب ندادم. می‌توانستم بگویم برادرت الان توی بهشت است، جایش خوب است، سعادتمند دنیا و آخرت است که واقعیت هم بود؛ ولی دردی از او دوا نمی‌کرد. او دلش تنگ شده بود. کسی را می‌خواست و دیگر نداشتش. برای همین بود که دوباره لال شدم و مثل او بغض کردم. فقط بغض کردم. او هم دنبال جواب نبود. جواب مشخص بود. جواب توی آمبولانس معراج بود و داشت می‌رفت سردخانه و چند روز بعد تشییع و تدفین می‌شد. بعد از وداع، برادر شهید تنهایی توی حسینیه نشسته بود به گریه کردن. صدای گریه مردانه‌اش توی حسینیه می‌پیچید. زاری مردها خیلی بدتر است. قلب را خرد می‌کند. و از آن بدتر، گریه پسربچه‌هاست. به جرات می‌توانم بگویم سوزناک‌ترین چیزی که این مدت توی معراج دیده‌ام، گریه کردن پسربچه‌هاست. پسر کوچک شهید که نشسته باشد بالای سر پدرش و با سوز گریه کند و بگوید «بابا پاشو»، دل سنگ را آب می‌کند. یادم نیست دقیقا کدام شهید بود؛ ولی تابوت یکی از شهدا ابعاد و شکل طبیعی نداشت. تابوت به طور طبیعی باید یک مکعب‌مستطیل باشد؛ ولی این تابوت ذوزنقه بود و ارتفاع بالا و پایینش هم برابر نبود. برایمان سوال شده بود که چرا. با خودمان گفتیم شاید شهید خیلی درشت‌هیکل بوده یا چنین چیزی؛ ولی شب که از علی پرسیدم، علی گفت: داشته با دوش‌پرتاب پهپادهای امریکایی رو می‌زده. با چندتا شیلک مکانشو شناسایی کردن و زدنش و بدنش توی همون حالت مونده. توی پزشکی قانونی به این حالت می‌گویند مرگاخشکی یا جمود نعشی آنی که معمولا برای افرادی به وجود می‌آید که هنگام مرگ، درحال فعالیت شدید بوده باشند یا ناگهانی از دنیا بروند. برایمان ناهار آوردند، ولی ظرف‌ها توی آبدارخانه دست‌نخورده ماند. اصلا نرسیدیم غذا بخوریم. شهید پشت شهید می‌آمد. بیشتر شهدای ارتش بودند. نمی‌دانم سر وداع کدام شهید بود که یکی از اعضای خانواده شهید به زینب گفت حالش بد است و حالت تهوع دارد. زینب رفت از آبدارخانه یک پلاستیک آورد و آن بنده خدا توی همان پلاستیک بالا آورد. من آن موقع رفته بودم آبدارخانه که آب معدنی بردارم. دیدم زینب کیسه استفراغ زرد رنگ را آورد توی آبدارخانه و محتوای آن را داخل سینک خالی کرد؛ ولی استفراغ پایین نمی‌رفت. زینب من را نگاه کرد و گفت: چرا این پایین نمی‌ره؟ بعد یکهو هردو زدیم زیر خنده. صدای جیغ و شیون از حسینیه می‌آمد و من و زینب چپیده بودیم توی آبدارخانه و مثل روانی‌ها به استفراغ زرد توی سینک غش‌غش می‌خندیدیم و دستمان را روی دهانمان می‌فشردیم که صدایمان در نیاید و برای هردومان سوال بود که دقیقا کجای این وضعیت خنده‌دار است؟ جوابی نداشتیم. نمی‌دانستیم چه مرگمان شده. اینطور نبود که خوشحال باشیم یا غم خانواده‌های عزادار برایمان بی‌اهمیت باشد. داشتیم می‌ترکیدیم. از ظهر با هر خانواده شهید یک دور سوگواری کرده بودیم. دیگر خل شده بودیم. عقلمان از مدار خارج شده بود. احتمالا می‌خندیدیم چون دیگر اشک نداشتیم که گریه کنیم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 78 گفتم: خو
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 79 زهرا کمی فکر کرد. -نرگس...؟ ام... فکر کنم. گاهی اسمش رو میاوردی. فکر کنم توی دبیرستان و دانشگاه با هم دوست بودین. -شماره‌ای چیزی ازش نداری؟ شانه بالا انداخت. -نه. من اصلا ندیده بودمش. دوباره بن‌بست؛ هرچند احتمالش بود. زهرا دوست خانوادگی بود و نرگس دوست دبیرستان و دانشگاه. من هم از آن دخترهای اجتماعی نبودم که هر روز با دوستانم بیرون بروم و آن‌ها را به هم معرفی کنم. زهرا غر زد. -خب دیگه بیا بریم. *** قبرها قدیمی و ساده بودند. بیشترشان فقط سنگ قبرهای کوچکی بودند با نام و تاریخ تولد و فوت. بعضی‌ها عکس هم داشتند؛ عکس‌های رنگ‌پریده و خاک‌خورده. تاریخ فوت قبرهای آن قطعه مربوط به اواخر دهه شصت بود و قطعه متروک و غبارگرفته بود. احتمالا دیگر کسی روی زمین نبود که بیاید سراغ مردگان آن قطعه؛ یا تک و توک مانده بودند. شفیعی روبه‌روی یکی از قبرها ایستاده بود. ساعت ده صبح جمعه، بعد از این که تمام شب برای خوابیدن تقلا کرده بودم، تازه داشت کمی خوابم می‌برد که زنگ زده بود تا بیایم باغ رضوان و حس کنجکاوی‌ام بر خستگی غلبه کرده بود و آمده بودم. شفیعی صدای پایم را شنید و برگشت. -ببخشید که صبح جمعه کشوندمت اینجا. با دو قدم فاصله ایستادم. -خواهش می‌کنم. به هرحال باید به امواتم سر می‌زدم. شفیعی سر تکان داد و نگاهش را برگرداند به سوی قبر پیشِ رویش. روی سنگ قبر نوشته بود: ملیحه بابایی. 1340 تا 1367. شفیعی به قبر نگاه می‌کرد، با نگاهی خشک که نمی‌شد چیزی از آن خواند. شاید پیش از این هر هفته یا هر ماه می‌آمده اینجا و با نگاه پر از حسرت قبر را نگاه می‌کرده؛ ولی دیگر نه؛ حالا که ملیحه زنده بود نه. -خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا. چندین ساله. انگار فکرم را خوانده بود و خواسته بود خودش را مبرا کند. توی دستش خبری از بطری آب نبود. قبر خشک بود. کسی آن را نشسته بود و کلی غبار گرفته بود. نوشته‌های آن داشت پاک می‌شد. کنارش خبری هم از گل و گلدان نبود. ملیحه هیچ جایی در دنیای زنده‌ها نداشت. -حالا مشخص نیست این بنده خدا کیه؟ این را من پرسیدم و شفیعی شانه بالا انداخت. -نمی‌دونم. من و محسن واقعا دلمون می‌خواست اون ملیحه باشه؛ پس ملیحه بود. ولی خب مطمئنم طرف عضو منافقین بوده. یه دختر فریب‌خورده مثل ملیحه. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام واقعی نیست؛ و ربطش آخر داستان معلوم میشه.
سلام عجب...🥲 شاید بخاطر جنگه... چه میدونم😕
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام عجب...🥲 شاید بخاطر جنگه... چه میدونم😕
البته خیلی مواقع اینجوری میگن، اما به اونا که راه دور اند (بالای ۱۰۰ کیلومتر) و دخترا، راحت خوابگاه میدن. پیشنهاد می‌کنم با اداره خوابگاه دانشگاه اصفهان یک تماس بگیرید. شماره تلفن‌های بخش‌های مختلف رو از سایت ۱۱۸ دانشگاه، می‌تونید پیدا کنید.
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه نظری در مورد این ناموس گردانی قشر مذهبی ندارد یگان تکاور جانفدا رقیب زنان پژاکی آماده برای اعزام به مناطق شمال غرب قندیل
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آیا حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه نظری در مورد این ناموس گردانی قشر مذهبی ندارد یگان تکاور جانفدا
چند وقت پیش داشتم کتاب پاییز آمد رو می‌خوندم. زندگی‌نامه فخرالسادات موسوی، همسر یکی از شهدای دفاع مقدس بود. این خانم موسوی، وقتی انقلاب شده، یه دختر ۱۷، ۱۸ ساله بودن. خیلی فعال و انقلابی. وقتی امام خمینی دستور تشکیل بسیج رو میدن، و قرار میشه از هر مسجد یه نفر معرفی بشه برای عضویت در بسیج، روحانی مسجد ایشون رو معرفی می‌کنه. خانم موسوی به روحانی مسجد میگه ولی توی فرم نوشته باید آقا معرفی کنید! اون روحانی میگه آقا و خانم نداره. شما از همه فعال‌تر و شایسته‌تری. این خانم موسوی میره توی بسیج، همراه چندتا خانم دیگه انواع آموزش‌های نظامی رو می‌بینن، اونم با مربی‌های آقا. و چیزی که جالبه اینه که سپاه برای این که دیگه لازم نشه مربی‌های مرد به خانم‌ها آموزش بدن، چندتا از خانم‌ها رو انتخاب می‌کنه(از جمله خانم موسوی) و هرکدوم رو در حد یه استاد آموزش میده، تا دیگه خانم‌ها به خانم‌ها آموزش بدن. خانم موسوی توی خاطراتش بارها گفته که توی سپاه فعالیت داشته، با ضدانقلاب مبارزه می‌کرده، و تمام این مدت توی محیط سپاه، تمام حدود شرعی و اخلاقی تعامل زن و مرد هم رعایت می‌شده. بله عزیزان! آرمان‌های اصیل انقلاب ما، یکی‌ش این بود. این که افراد فارغ از جنسیت، سن و قومیت، در جایی که لازمه و شایستگیش رو دارن، فعالیت کنن، و حدود اخلاقی و شرعی هم طوری رعایت بشه که حضور زنان و مردان در کنار هم، باعث فساد نشه. الان چقدر از اون آرمان‌ها و ارزش‌های اصیل انقلاب اسلامی دور شدیم که وقتی می‌بینیم یه تعداد خانم شجاع، دارن برای دفاع از ارزش‌هاشون آموزش نظامی می‌بینن، رگ گردنمون باد می‌کنه و هزار و یک برچسب نامربوط بهشون می‌زنیم؟؟ (ناموس گردانی😐😏) این آقایون ریشوی مدعی دین و ولایت، همونایی‌اند که سر بزنگاه مثل خوارج، با امام جامعه مشکل پیدا می‌کنن و میزنن زیر همه چیز...