بمب هیدروژنی یا بمب گرماهستهای خیلی پیچیدهتر و ویرانگرتره!
این بمب برخلاف بمب اتم که از فرایند شکافت هستهای برای تولید انرژی استفاده میکنه، از فرایند همجوشی هستهای استفاده میکنه. فرایند همجوشی هستهای چیزیه که داخل هسته خورشید و ستارههای دیگه هم دائما درحال رخ دادنه و انرژی بسیااااررر زیادی تولید میکنه؛ هرچند فراهم کردن شرایط همجوشی هستهای روی زمین خیلی سخته و نیازمند یه تکنولوژی بسیار پیچیده و پیشرفته ست.
همجوشی هستهای میتونه یه منبع انرژی پایدار و پاک برای زمین باشه که دردسرهای انرژی هستهای رو هم نداره.
و خب اگه به عنوان بمب استفاده بشه، خیلی خیلی خطرناک و ویرانگره. بمب هستهای میتونه انفجارهایی درحد چندین کیلوتن(هزارتن) ایجاد کنه، ولی بمب هیدروژنی رو با مگاتن(میلیون تن) میسنجن!!!
قویترین بمب هیدروژنیِ تستشده، ۵۰ مگاتن بوده که سه هزار و سیصد برابر بمب هیروشیماست و میتونه به راحتی کل شهر اصفهان و شهرهای اقماری اطرافش رو از روی نقشه محو کنه.
(درحالی که اگه مثلا (خدای نکرده) یه بمبی مثل بمب شهر هیروشیما یا ناگاساکی روی اصفهان بیفته، نهایتا تا شعاع ۲ کیلومتری کامل صاف میشه و بقیه شهر آسیب میبینه ولی کلا محو نمیشه.)
نتیجه حمله به تاسیسات هستهای شبیه حمله با بمب اتم نیست. بمب اتم طراحی شده برای انفجار گسترده، از طریق واکنش زنجیرهای؛ برای همین باعث ویرانی مطلق میشه.
ولی دشمن برای این که به تاسیسات هستهای حمله کنه، از سلاحهای متعارف سنگرشکن استفاده میکنه و اگه این سلاحها بتونن به عمق زمین نفوذ کنن(که خیلی سخته، چون تاسیسات نطنز زیر کوهه و کاملا ایمنسازی شده)، باعث نشت مواد سمی و رادیواکتیو میشن؛ نه ویرانی به شکلی که بمب اتم درست میکنه.
تازه آلودگی هم بیشتر آلودگی شیمیایی هست(گاز هگزافلوراید اورانیوم یا UF6 که خیلی سمی و خورنده ست) و آلودگی رادیواکتیو خیلی کمه.
در کل فاجعهای در حد حمله اتمی به بار نمیاد.
خدا نکنه.
اینکه تا الان غلطی نکرده و بعیده بکنه، بخاطر اینه که میدونه ما هم فناوری و امکانات لازم برای ساخت بمب اتم رو داریم(درسته که چون حرامه نساختیم تا حالا، ولی اینطور نیست که نتونیم😎) و جواب حمله اتمی رو با حمله اتمی میدیم.
اون چهارصد کیلوگرم اورانیوم غنی شده که آمریکا دنبالشه هم به همین قضیه مربوطه. میترسه ما باهاش بمب بسازیم. و برای همینه که خودشو به در و دیوار میزنه که با عملیات نظامی و مذاکره و هر راهی که هست، اون اورانیوم غنی شده رو از ایران خارج کنه، تا خیالش راحت بشه که قدرت هستهای نداریم.
در واقع فناوری هستهای ما توی جهان امروز یه بازدارندگی ایجاد کرده. چیزی که بیشتر مردم نمیدونن و تا یکم گرونی بهشون فشار میاره، میگن: هستهای میخوایم چکار؟ خب هستهای رو بدین بره که تحریما رو بردارن و سیب زمینی و پیاز ارزون بشه🙄😐
حالا مردم عادی ندونن خیلی طوری نیست... ولی متاسفانه یه سری مسئولینم همینطور فکر میکنن😐
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 81 -یه حادث
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 82
-یکی از مهندسهای پروژه اشراق ازش خواستگاری کرده. الان درحال آشناییان.
تا قند خرما خواست بدنم را گرم کند، شفیعی برای بار سوم هلم داد توی استخر آب یخ. قلبم ایستاد. یاد آن شب افتادم و پسری که او را رساند جلوی خانهشان. پرسیدم: کی؟
-مهندس فروغی.
«چرا فروغی رو ترور نمیکنن؟». این را صدایی ته ذهنم گفت و از خودم بدم آمد. پوستم مورمور شد و لرز کردم. شاید رنگم هم پرید؛ چون شفیعی یک جور خاصی نگاهم کرد، یک جوری که یعنی: خیلی قیافه ضایعی داری.
گفت: بجای این حرفا، برام دقیقا توضیح بده چی توی ذهنته؟ چی شد که شک کردی؟
این پا و آن پا کردم. نوک کفشم را روی زمین، پایین قبر کشیدم و سنگریزهها زیر پایم خشخش کردند. سرم را پایین انداختم و گفتم: میشه بشینیم؟
شفیعی سرش را تکان داد و نگاهی به اطراف چرخاند. نزدیکترین نیمکت، آنسوی قطعه، زیر درختان کاج بود. به آن سمت راه افتاد و من ایستادم. یک نفس عمیق کشیدم و واقعا تصمیم گرفتم حرف بزنم. با چند قدم فاصله پشت شفیعی رفتم و دیرتر از او روی نیمکت نشستم.
خودم را طوری روی نیمکت جمع کردم که انگار زمستان بود و نیمکت یخ بود و لرزش ریزی داشتم که میخواستم شفیعی نفهمد. شفیعی گفت: خب، بگو.
زبانم را روی لبهایم کشیدم تا تر شوند؛ ولی زبانم هم خشک بود. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: من توی تحقیقات موقع آشنایی متوجه یه چیزایی شدم. خودشون بهم گفتن پدر و مادر واقعیشون قبلا ترور شدن. منم شاخکام تیز شد...
شفیعی پرید وسط حرفم.
-کی شماها رو به هم معرفی کرد؟
-خواهرم. ریحانه خانم دوست خواهرم بودن.
-خب ادامه بده. شاخکات تیز شد؟
سر تکان دادم.
-رفتم یکم تحقیق کردم که ببینم قضیه چی بوده و پدر و مادرشون چکاره بودن...
-و تونستی به پروندههای آرشیوی اون سال هم دسترسی پیدا کنی.
شفیعی این را با لبخندی گفت که حاکی از مچ گرفتن بود. یکی نیست بگوید مرد حسابی، تو که خودت ته و توی همهچیز را درآوردهای چرا داری از من میپرسی؟
سرم را پایین انداختم و گوشهایم داغ شد. شفیعی گفت: این یه جورایی سوءاستفاده از موقعیتته. مگه نه؟
گوشهایم داغتر شد. فکر میکردم زرنگم که با زبان ریختن و دوست شدن با مسئول بایگانی توانستهام نسخه قدیمی پرونده را گیر بیاورم؛ ولی قطعا شفیعی از من زرنگتر بوده. گفت: خب، ادامه بده.
-پرونده کامل نبود. خیلی سوالا جوابی نداشتن؛ مثلا این که چرا ماشین دچار نقص فنی شده؟ یا این که چطور منافقین متوجه زمان حرکت شدن؟ یا از اون مهمتر؛ چرا اینطوری اقدام کردن و از یه راه تمیزتر و بهتر ترور رو انجام ندادن؟ یا مثلا توی اظهارات مامورهای سپاه که سر صحنه اومدن، اومده که روی برفها و زمین گلی اطراف اتوبوس اثر تردد بوده. ولی مشخص نشده قضیه چیه. اون موقع اینطور توجیه کردن که دزد بوده؛ ولی منطقی نیست.
-چطور؟
-هیچ چیزی سرقت نرفته بوده. درضمن یه دزد هیچوقت تنهایی نمیره سراغ یه اتوبوسی که تصادف کرده، درحالی که نمیدونه کی اونجا زنده ست و کی مُرده.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
وزارت دفاع عربستان(مرداد امسال):
۱۴ کشور حمایت خود را از تشکیل ائتلاف دریایی با هدف تضمین امنیت کشتیرانی در دریای سرخ و خلیج عدن اعلام کردند.
مهمترین آنها مصر، ترکیه، قطر، پاکستان، کویت، اردن و دولت عدن هستند و کشورهای دیگری نیز بعدا به این ائتلاف میپیوندند.
واکنش یمن: عه! جدی میفرمایید؟😂
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۵: خندهی تلخ من از گریه غمانگیزتر است...! ✍️ش. شیردش
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۶: من عاشقت بودم...
✍️ش. شیردشتزاده
به این نتیجه رسیدیم که جنگ ما را تبدیل به انسانهای عجیبی کرده است. شخصاً حس میکنم جنگ ما را به درجه خاصی از پستی کشانده. به آن درجه که صبح میروی توی سردخانه و ظهر با اشتها غذا میخوری و شب با دوستت شوخی میکنی. چه میدانم؛ شاید هم اسمش پست بودن نباشد و باید اسمش را بگذاریم تابآوری. شاید هم الان داغیم و بعدها عوارضش گریبانمان را بگیرد و توی خواب و بیداری کابوس ببینیم. دچار اختلال اضطراب پس از سانحه بشویم و این حرفها. ولی آن لحظه خندهمان گرفته بود. احساساتمان قاطی شده بودند. کمی کرخت هم بودیم. شاید یک مکانیزم دفاع روانی بود. چه میدانم؛ من که روانشناس نیستم.
مردم موقع وداع رفتارهای عجیبی نشان میدادند؛ ولی یکی از عجیبترینهایش خواهر یکی از شهدا بود که صورتش را با ناخنهایش طبق یک الگوی خاص و منظم چنگ میزد. مشخص بود حالت چنگ زدنش صرفا تابع هیجان نیست. گویی نوعی آیین بود. با سه انگشت وسط دستش، با یک ریتم مشخص، اول بالای پیشانی و بعد کنار گونهها را میخراشید، زیر لب آواز غمناکی به یک زبان غریب(شاید کردی یا لری) میخواند و خودش را کمی به جلو و عقب تکان میداد. گویا باید به نشانه سوگ، صورت به آن شکل خراشیده میشد. این کار را مانند یک وظیفه انجام میداد. پدر شهید هم رو به آسمان سینه میزد. آیین سوگ در اقوام ایرانی.
آن روزها معراج همه ایران بود. همه ایرانی بودند و فقط همین مهم بود.
دوتا وداع آخرِ شانزده فروردین، به اندازه تمام آن روز خستگی داشت. خانواده شهید قبل از خود شهید آمده بودند نشسته بودند منتظر. دوتا خواهرهای شهید بودند و مادرخانم و پدرخانمش. مادرش هنوز نیامده بود. خواهرهای شهید داشتند بلند بلند با هم حرف میزدند، ولی نگاهشان به روبهرو بود.
-ما اینجا چکار میکنیم؟
-نمیدونم... معلوم نیست اینا چی میگن.
-مگه نگفتن هیچی نیست؟ مگه نگفتن حالش خوبه؟
-من نمیتونم... من از اون دخترای قوی نیستم... من مثل اینا(به ما اشاره کرد) نیستم... طاقتش رو ندارم.
دلم میخواست به او بگویم دقیقا چرا فکر کردی ما طاقتش را داریم؟
خواهر کوچکتر شهید بیتابتر بود. با صدای گرفته، دائم تکرار میکرد: کاش انقدر خوب نبودی. من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... چند ماه پیش توی عقدت ناراحت بودم... مامان گفت یه دوست جدید پیدا کردی... حالا من موندم و اون دوست جدید... من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... ما با هم بزرگ شدیم...
شهیدشان را با یک شهید دیگر با هم آوردند تو و با فاصله گذاشتند روی زمین. صدای گریه و ضجه دوتا خواهر شهید حسینیه را برداشته بود و دوستان شهید دورش گریه میکردند؛ ولی خانواده آن شهید دوم ساکت بودند. کمجمعیت هم بودند، دوتا خانم و سهتا آقا که یک نفرشان روحانی بود. صدا ازشان درنمیآمد. خانمها چادرشان را کشیده بودند روی صورتشان و گریه میکردند و مردها فقط بغض کرده بودند. دلم براشان سوخت. همه خادمها رفته بودند که آن دوتا خواهر را آرام کنند. من رفتم ایستادم نزدیک تابوت شهید دوم. خیلی جلو نرفتم، در حدی که حواسم به آن دوتا خانم باشد که حتی صدای گریهشان هم نمیآمد.
مادرخانم شهید اولی نشسته بود روی صندلیها و گریه میکرد. زینب با رنگ پریده آمد نزدیک من و گفت: من این خانمه رو میشناسم... دخترش سه چهار ماه بوده عقد کرده. هنوز بهش نگفتن...
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از آخرین خبر اصفهان
◀️علی قلهکی: باید به پوتین حق داد؛ او هم بر اساس منافعِ کشورش عمل میکند!/ اشتباه از ماست که «روسیه» را شریک راهبردی میدانیم!
↙️آخرین خبراصفهان:
https://t.me/Isfahan_today
🔸ایتا👇
⏩https://eitaa.com/joinchat/154796032C2c55b66f18