eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
852 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فضای کانال رادیواکتیو شد☢️ هشدار تابش پیام‌های پرتوزا😎
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 81 -یه حادث
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 82 -یکی از مهندس‌های پروژه اشراق ازش خواستگاری کرده. الان درحال آشنایی‌ان. تا قند خرما خواست بدنم را گرم کند، شفیعی برای بار سوم هلم داد توی استخر آب یخ. قلبم ایستاد. یاد آن شب افتادم و پسری که او را رساند جلوی خانه‌شان. پرسیدم: کی؟ -مهندس فروغی. «چرا فروغی رو ترور نمی‌کنن؟». این را صدایی ته ذهنم گفت و از خودم بدم آمد. پوستم مورمور شد و لرز کردم. شاید رنگم هم پرید؛ چون شفیعی یک جور خاصی نگاهم کرد، یک جوری که یعنی: خیلی قیافه ضایعی داری. گفت: بجای این حرفا، برام دقیقا توضیح بده چی توی ذهنته؟ چی شد که شک کردی؟ این پا و آن پا کردم. نوک کفشم را روی زمین، پایین قبر کشیدم و سنگریزه‌ها زیر پایم خش‌خش کردند. سرم را پایین انداختم و گفتم: می‌شه بشینیم؟ شفیعی سرش را تکان داد و نگاهی به اطراف چرخاند. نزدیک‌ترین نیمکت، آن‌سوی قطعه، زیر درختان کاج بود. به آن سمت راه افتاد و من ایستادم. یک نفس عمیق کشیدم و واقعا تصمیم گرفتم حرف بزنم. با چند قدم فاصله پشت شفیعی رفتم و دیرتر از او روی نیمکت نشستم. خودم را طوری روی نیمکت جمع کردم که انگار زمستان بود و نیمکت یخ بود و لرزش ریزی داشتم که می‌خواستم شفیعی نفهمد. شفیعی گفت: خب، بگو. زبانم را روی لب‌هایم کشیدم تا تر شوند؛ ولی زبانم هم خشک بود. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: من توی تحقیقات موقع آشنایی متوجه یه چیزایی شدم. خودشون بهم گفتن پدر و مادر واقعیشون قبلا ترور شدن. منم شاخکام تیز شد... شفیعی پرید وسط حرفم. -کی شماها رو به هم معرفی کرد؟ -خواهرم. ریحانه خانم دوست خواهرم بودن. -خب ادامه بده. شاخکات تیز شد؟ سر تکان دادم. -رفتم یکم تحقیق کردم که ببینم قضیه چی بوده و پدر و مادرشون چکاره بودن... -و تونستی به پرونده‌های آرشیوی اون سال هم دسترسی پیدا کنی. شفیعی این را با لبخندی گفت که حاکی از مچ گرفتن بود. یکی نیست بگوید مرد حسابی، تو که خودت ته و توی همه‌چیز را درآورده‌ای چرا داری از من می‌پرسی؟ سرم را پایین انداختم و گوش‌هایم داغ شد. شفیعی گفت: این یه جورایی سوءاستفاده از موقعیتته. مگه نه؟ گوش‌هایم داغ‌تر شد. فکر می‌کردم زرنگم که با زبان ریختن و دوست شدن با مسئول بایگانی توانسته‌ام نسخه قدیمی پرونده را گیر بیاورم؛ ولی قطعا شفیعی از من زرنگ‌تر بوده. گفت: خب، ادامه بده. -پرونده کامل نبود. خیلی سوالا جوابی نداشتن؛ مثلا این که چرا ماشین دچار نقص فنی شده؟ یا این که چطور منافقین متوجه زمان حرکت شدن؟ یا از اون مهم‌تر؛ چرا اینطوری اقدام کردن و از یه راه تمیزتر و بهتر ترور رو انجام ندادن؟ یا مثلا توی اظهارات مامورهای سپاه که سر صحنه اومدن، اومده که روی برف‌ها و زمین گلی اطراف اتوبوس اثر تردد بوده. ولی مشخص نشده قضیه چیه. اون موقع اینطور توجیه کردن که دزد بوده؛ ولی منطقی نیست. -چطور؟ -هیچ چیزی سرقت نرفته بوده. درضمن یه دزد هیچ‌وقت تنهایی نمیره سراغ یه اتوبوسی که تصادف‌ کرده، درحالی که نمی‌دونه کی اونجا زنده ست و کی مُرده. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
وزارت دفاع عربستان(مرداد امسال): ۱۴ کشور حمایت خود را از تشکیل ائتلاف دریایی با هدف تضمین امنیت کشتیرانی در دریای سرخ و خلیج عدن اعلام کردند. مهم‌ترین آن‌ها مصر، ترکیه، قطر، پاکستان، کویت، اردن و دولت عدن هستند و کشورهای دیگری نیز بعدا به این ائتلاف می‌پیوندند. واکنش یمن: عه! جدی می‌فرمایید؟😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یعنی اگه فرض کنیم معیار بمب هیروشیماست، چیزی معادل ۹۰ هزار تن تی‌ان‌تی😔 (البته بدون تابش رادیواکتیو)
بله دقیقا. علم ذاتا خنثی ست و به این بستگی داره که دست کی باشه و با چه هدفی استفاده بشه.
بله واقعا برای کنکوری‌های امسال خیلی شرایط سخت بود🥲 ولی ان‌شاءالله شما با قدرت درس بخونید و ایران رو به جایی که مد نظر آقا هست برسونید 🌱
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۵: خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است...! ✍️ش. شیردش
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۶: من عاشقت بودم... ✍️ش. شیردشت‌زاده به این نتیجه رسیدیم که جنگ ما را تبدیل به انسان‌های عجیبی کرده است. شخصاً حس می‌کنم جنگ ما را به درجه خاصی از پستی کشانده. به آن درجه که صبح می‌روی توی سردخانه و ظهر با اشتها غذا می‌خوری و شب با دوستت شوخی می‌کنی. چه می‌دانم؛ شاید هم اسمش پست بودن نباشد و باید اسمش را بگذاریم تاب‌آوری. شاید هم الان داغیم و بعدها عوارضش گریبانمان را بگیرد و توی خواب و بیداری کابوس ببینیم. دچار اختلال اضطراب پس از سانحه بشویم و این حرف‌ها. ولی آن لحظه خنده‌مان گرفته بود. احساساتمان قاطی شده بودند. کمی کرخت هم بودیم. شاید یک مکانیزم دفاع روانی بود. چه می‌دانم؛ من که روانشناس نیستم. مردم موقع وداع رفتارهای عجیبی نشان می‌دادند؛ ولی یکی از عجیب‌ترین‌هایش خواهر یکی از شهدا بود که صورتش را با ناخن‌هایش طبق یک الگوی خاص و منظم چنگ می‌زد. مشخص بود حالت چنگ زدنش صرفا تابع هیجان نیست. گویی نوعی آیین بود. با سه انگشت وسط دستش، با یک ریتم مشخص، اول بالای پیشانی و بعد کنار گونه‌ها را می‌خراشید، زیر لب آواز غمناکی به یک زبان غریب(شاید کردی یا لری) می‌خواند و خودش را کمی به جلو و عقب تکان می‌داد. گویا باید به نشانه سوگ، صورت به آن شکل خراشیده می‌شد. این کار را مانند یک وظیفه انجام می‌داد. پدر شهید هم رو به آسمان سینه می‌زد. آیین سوگ در اقوام ایرانی. آن روزها معراج همه ایران بود. همه ایرانی بودند و فقط همین مهم بود. دوتا وداع آخرِ شانزده فروردین، به اندازه تمام آن روز خستگی داشت. خانواده شهید قبل از خود شهید آمده بودند نشسته بودند منتظر. دوتا خواهرهای شهید بودند و مادرخانم و پدرخانمش. مادرش هنوز نیامده بود. خواهرهای شهید داشتند بلند بلند با هم حرف می‌زدند، ولی نگاهشان به روبه‌رو بود. -ما اینجا چکار می‌کنیم؟ -نمی‌دونم... معلوم نیست اینا چی می‌گن. -مگه نگفتن هیچی نیست؟ مگه نگفتن حالش خوبه؟ -من نمی‌تونم... من از اون دخترای قوی نیستم... من مثل اینا(به ما اشاره کرد) نیستم... طاقتش رو ندارم. دلم می‌خواست به او بگویم دقیقا چرا فکر کردی ما طاقتش را داریم؟ خواهر کوچک‌تر شهید بی‌تاب‌تر بود. با صدای گرفته، دائم تکرار می‌کرد: کاش انقدر خوب نبودی. من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... چند ماه پیش توی عقدت ناراحت بودم... مامان گفت یه دوست جدید پیدا کردی... حالا من موندم و اون دوست جدید... من عاشقت بودم. من عاشق تو بودم... ما با هم بزرگ شدیم... شهیدشان را با یک شهید دیگر با هم آوردند تو و با فاصله گذاشتند روی زمین. صدای گریه و ضجه دوتا خواهر شهید حسینیه را برداشته بود و دوستان شهید دورش گریه می‌کردند؛ ولی خانواده آن شهید دوم ساکت بودند. کم‌جمعیت هم بودند، دوتا خانم و سه‌تا آقا که یک نفرشان روحانی بود. صدا ازشان درنمی‌آمد. خانم‌ها چادرشان را کشیده بودند روی صورتشان و گریه می‌کردند و مردها فقط بغض کرده بودند. دلم براشان سوخت. همه خادم‌ها رفته بودند که آن دوتا خواهر را آرام کنند. من رفتم ایستادم نزدیک تابوت شهید دوم. خیلی جلو نرفتم، در حدی که حواسم به آن دوتا خانم باشد که حتی صدای گریه‌شان هم نمی‌آمد. مادرخانم شهید اولی نشسته بود روی صندلی‌ها و گریه می‌کرد. زینب با رنگ پریده آمد نزدیک من و گفت: من این خانمه رو می‌شناسم... دخترش سه چهار ماه بوده عقد کرده. هنوز بهش نگفتن... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از آخرین خبر اصفهان
◀️علی قلهکی: باید به پوتین حق داد؛ او هم بر اساس منافعِ کشورش عمل می‌کند!/ اشتباه از ماست که «روسیه» را شریک راهبردی می‌دانیم! ↙️آخرین خبراصفهان: https://t.me/Isfahan_today 🔸ایتا👇 ⏩https://eitaa.com/joinchat/154796032C2c55b66f18
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 82 -یکی از
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 83 شفیعی دستی به ریش سوزنی‌اش کشید و گفت: خب البته باید درک کنی که اون موقع امکانات واقعا مثل الان نبوده. نه دوربینای راهور وجود داشتن، نه می‌شده کسی رو از روی گوشیش ردیابی کرد و نه خیلی چیزای دیگه. -ولی من بازم فکر می‌کنم این پرونده خیلی سرسری بررسی شده. فقط نتیجه گرفتن که دستکاری ماشین و تصادفش، طراحی منافقین بوده، همین. هیچ‌وقت عامل اون حادثه دستگیر نشده. هیچکس دنبال عامل نقص فنی ماشین نگشته. شفیعی به چشمانم خیره شد و گفت: چرا. من گشتم. انگار جریان برق از بدنم رد شد. مشتاقانه نگاهش کردم و گفتم: خب؟ -فهمیدم یه نفر از کسایی که توی اون گاراژ اتوبوس کار می‌کرد، یکی دو روز بعد حادثه فرار کرده رفته عراق. احتمال دادم کار همون باشه. -خب؟ -خب که چی؟ منافق بود. بازم چیزی دستمونو نگرفت. به هرحال خانواده موسویان هم از اون خانواده‌های مذهبی و انقلابی بودن که از اول انقلاب منافقین دائم تهدیدشون می‌کردن. پس ترور پسر و عروسشون چیز بعیدی نبود؛ اونم با کارایی که یوسف می‌کرد. یک نفس عمیق کشیدم و نگاهم را از چشمان شفیعی برداشتم. -شاید. -و بعدش؟ چی شد که به محسن بابایی رسیدی؟ ریحانه کی قاطی ماجرا شد؟ -تقریبا از همون وقتی که درباره پدر و مادر ریحانه خانم کنجکاو شدم، اینو با خودشونم مطرح کردم. خود ریحانه خانم هم خیلی درباره تصادف پدر و مادرشون سوال داشتن، ولی کسی جواب درستی بهشون نمی‌داد. در واقع من بخاطر این رفتم پرونده رو پیدا کردم که ریحانه خانم ازم خواستن. دوباره شفیعی یک لبخند معنادار زد، با این مفهوم که: ای کلک! برای مخ زدن از اسناد محرمانه استفاده می‌کنی؟ خودم را به نفهمیدن زدم و ادامه دادم: خود ریحانه خانم هم از وقتی فهمیده بودن یه تحقیقاتی درباره پدر و مادرشون کرده بودن. مادرشون معمولا خاطرات روزانه‌ش رو می‌نوشت و ریحانه خانم بیشتر دفترهای مادرش رو خونده بود. کنجکاو شده بود که ببینه توی گذشته خانواده‌ش چه اتفاقایی افتاده. -چقدرش رو فهمید؟ شانه بالا انداختم. -می‌دونن پدر و عموهاشون توی دهه شصت چه فعالیتایی داشتن، و فکر کنم بدونن اردیبهشت سال شصت و سه چه اتفاقی افتاده. یعنی آخرین باری که باهاشون حرف زدم تا اینجا پیش رفته بودن. -پس برای همین رفته سراغ محسن. -فکر کنم آره. قصدشو داشتن. -چرا می‌خواست درباره اون اتفاق بدونه؟ تمام شجاعتم را جمع کردم. مستقیم به چشمان شفیعی خیره شدم و به خودم جرات دادم که بگویم: چون فهمیده بود یه چیزی درباره خانواده‌ش مشکوکه. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊بانویی مجاهد، آسمانی شد 🔸شهیده دکتر نصرت افتخاری، معاون فرهنگی اجتماعیِ فرماندهی انتظامی استان سیستان و بلوچستان از بانوان نخبه پلیس، که در مسیر تقویت پیوندهای فرهنگی و وحدت میان اقوام و مذاهب فعالیت می‌کرد، هنگام حضور در مأموریتی با هدف کمک به مردم و پیگیری مشکلات مناطق حاشیه‌ای زاهدان، هدف اقدام تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi