☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 85 دفترچه ر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 86
برگشتم خانه مادرجان. فعلا نمیخواستم بروم خانه و اعلام کرده بودم که میخواهم تا اطلاع ثانوی آنجا لنگر بیندازم. این موضوع برای پدر و مادرم چیز غیرعادیای نبود. گاهی این کار را میکردم؛ درواقع بیشتر وقتها.
سر ظهر بود. مادرجان و باباجان رفته بودند مسجد. خورش قیمهی مادرجان روی گاز قلقل میکرد و شعلهاش کم بود. رادیو هم روشن بود. همیشه سر ظهر یک برنامه درباره شهدای دفاع مقدس پخش میکرد.
نمازم را تند تند خواندم؛ بدون این که اصلا حواسم باشد نماز میخوانم. همه فکرم توی دفترچه بود. نفهمیدم چطور به آخرین رکعت نماز عصر رسیدم. اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی خواندم. تعقیبات و دعای بعد نماز را هم بیخیال شدم. چادر نماز را بدون این که تا کنم، انداختم روی مبل و به سمت کیفم شیرجه زدم. دفتر را از داخلش درآوردم و خوب نگاهش کردم؛ مثل یک شیء باستانی ناشناخته و احتمالا جادویی. مثل یک چراغ جادو که اگر لمسش کنم، غولش بیرون میآید و حقیقت را برایم میگوید.
دفتر را باز کردم. صفحه اولش، یک کاغذ نو و سفید بود، یک تکه کاغذ با لبههای نامنظم که روی آن نوشته بود موسویان. حتما همان بود که محسن بابایی روی دفتر گذاشته بود. بقیه کاغذهای دفتر زرد و نازک و خاک گرفته بودند. دفتر مال خیلی وقت پیش بود. سررسید نبود؛ تاریخ نداشت. ولی اولین یادداشتش، مربوط به سال پنجاه و هفت بود. مرداد پنجاه و هفت. یعنی سی و هفت سال پیش. دستخطی که در آن نوشته بود، شبیه خط بابایی نبود. ظریفتر و زنانهتر بود.
با یک تورق سریع از اول تا آخر دفتر را نگاه کردم. چندتا کاغذ کاهی زرد شده و یک عکس هم لای دفتر بود و چیزی حدود سی صفحه از آخرش خالی مانده بود. عکس را برداشتم و با دقت نگاهش کردم. قدیمی بود؛ از آن عکسهای قدیمی که سیاه و سفید نیستند ولی رنگهاشان خیلی زنده نیست. سهتا دختر جوان بودند، توی میدان امام. دونفرشان چادری بودند و تنگ رویشان را گرفته بودند و سومی از آن مانتوهای گشاد و بلند دهه شصتی پوشیده بود و روسری سرمهای رنگش را محکم زیر چانهاش گره زده بود. باد داشت مانتو و چادرشان را تکان میداد. لبخند میزدند و آفتاب کمی چشمشان را آزرده بود. عکس را به صورتم نزدیک کردم و بعد از کلی دقت، یکی از چادریها را شناختم. سهیلا بود. مطمئنم که نوشتههای این دفتر دستخط سهیلا نبود؛ ولی حتما دوست سهیلا بود. احتمالا یکی از آن دوتای دیگرِ توی عکس.
عکس را برگرداندم. پشتش نوشته بود: بهار 59، سهیلا، ناهید و ملیحه.
اسم ناهید و ملیحه برایم آشنا نبود؛ ولی حتما دفتر یا مال ناهید بود یا ملیحه. به هرحال اگر میخواندمش معلوم میشد. دوباره با دقت بیشتری دفتر را ورق زدم و فهمیدم یک دفتر روزنگار است. یک زن که هر روزش را نوشته بود؛ البته نه با جزئیات. خلاصه و کوتاه، در حد چند خط. فقط اتفاقات مهم را. تاریخ زده بود و یکی دو بند درباره هر روزش نوشته بود. نگاهی به تاریخها انداختم. تا اوایل سال شصت و دو رسیده بود. میانش گاهی چند ماهی را جا انداخته بود. سال 57 را مخصوصا خیلی مختصر نوشته بود؛ شاید میترسید دفتر دست ساواک بیفتد.
از اول شروع کردم به خواندن. متن چندان جذابی نداشت. به هرحال آن زن هرکی بود نویسنده حرفهای نبود. با ادبیات خاص مردم دهه پنجاه و شصت، فقط نوشته بود که چه اتفاقاتی افتاده. و البته مشخص بود مبارز بوده. توی قسمتهای سال پنجاه و هفت خیلی تلویحی و سربسته به این قضیه اشاره کرده بود؛ و البته اگر این شخص ربطی به خانواده من داشت حتما مبارز بود. عموهایم و پدرم و پدربزرگم از آن خانوادههای مذهبی و مخالف شاه بودند؛ مبارز و انقلابی. بعدش هم هرکدام به شکلی نظامی شدند و هنوز هستند. تاریخ انقلاب و جنگ تقریبا با تاریخ خانواده من یکی بود.
دفتر مال ناهید بود؛ چون بین خاطراتش به سهیلا و ملیحه اشاره کرده بود. و به مرور دستگیرم شد که ناهید همسر محسن بابایی است. اواخر سال پنجاه و هشت ازدواج کرده بودند: بیست و دوی بهمن. انقلابیهای دوآتشه بودند. و جالب اینجاست که تاریخ و مکان عقدشان با سهیلا و مرتضی یکی بود. مرتضی – پدرخوانده و عموی من – با محسن بابایی دوست بودند؛ با هم وارد مسیر مبارزاتی شده بودند و ناهید و سهیلا هم کم و بیش همینطور. ناهید چندباری به خاطرات مشترکی با سهیلا اشاره کرده بود. مثل این که قبل از انقلاب توی یک گروه انقلابی و چریکی بودند. گروهی که اعضایش بعد از انقلاب هم به کمیته و بعد سپاه پیوسته بودند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
از افتخاراتم در موکب گلستان شهدا اینه که سخنرانی یک خانم نه تنها زشت نیست بلکه افتخاره
ان شاءالله فردا اگه شد در خصوصش صحبت میکنم
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب حضرت زهرا (علیهاالسلام) دختردار میشن 😍✨🌷
#حضرت_زینب
#روز_پرستار
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امشب حضرت زهرا (علیهاالسلام) دختردار میشن 😍✨🌷 #حضرت_زینب #روز_پرستار
حضرت زینب به «عقیلةالعرب» یا «عقیلة بنیهاشم» شهرت داشتن.
خود این صفت، خیلی جای بحث داره.
ریشه کلمه عقیلة، ع، ق، ل هست که فکر میکنم برای همه واضحه از عقل میاد.
و احتمالا همه اینطوری ترجمهش میکنیم: زن عاقل.
درحالی که «عقیلة» با «عاقلة» متفاوته.
عاقلة، دلالت بر بروز عمل تعقل در زمان حال یا یه موقعیت خاص داره. یعنی زنی که یه وقتایی عاقلانه رفتار میکنه.
ولی عقیلة، دلالت بر یه ملکه ثابت روانی و رفتاری داره؛ عقیله بودن، یه ویژگی تثبیت شده و عمیقه. عقیله یعنی زنی که عقل و خرد، در ذات و سرشت و خونش تنیده شده. یعنی کسی که خردمندی و تدبیر، ویژگی ذاتی و همیشگی اونه.
عقیلة یعنی زنی که بالاترین درجه خویشتنداری ذهنی، تسلط بر هیجانات، و قدرت خودکنترلی در اوج بحران رو داشته باشه.
البته توی زبان عربی، این صفت هم اشاره به خردمندی داره، هم به اصالت و نجابت و داشتن حریم مشخص و محفوظ.
در واقع توی زبان عربی، «عقیلة» یعنی زنی که سه تا ویژگی همزمان داره:
۱. خردمندی و دوراندیشیای که درش درونی شده،
۲. اصالت خانوادگی
۳. نجابت و حریم محفوظ.
توی کتاب بلاغات النساء (ابوالفضل احمد بن أبیطاهر ابنطیفور، متوفای ۲۸۰ ق) که از قدیمیترین مجموعههای مدون ادبی و خطابی زنان عربه، در نقل خطبه حضرت زهرا (س) مینویسه:
«حَدَّثَنی زَیْدُ بْنُ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ، وَحَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ، قالا: حَدَّثَتْنَا عَقِیلَتُنَا زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ...»
(ابنعباس و امام سجاد روایت کردند که: عقیلهی ما زینب دختر علی برای ما بازگو کرد...)
توی کتاب مقاتل الطالبیین(ابوالفرج اصفهانی، متوفای ۳۵۶ ق) هم با همین عنوان به نقل حدیث فدک توسط حضرت زینب ارجاع میده:
«وزینبُ العقیلةُ بنتُ علیِّ بن أبی طالب... وَهیَ الَّتِی رَوَى عَنْهَا ابْنُ عَبَّاسٍ کَلَامَ فَاطِمَةَ (ع) فَقَالَ: حَدَّثَتْنِی عَقِیلَتُنَا زَیْنَبُ...»
(و زینبِ عقیله دختر علی بن ابیطالب... و او همان بانویی است که ابنعباس کلام فاطمه را از او نقل کرده و گفته است: عقیلهی ما زینب برایم روایت کرد...)
باز توی کتاب دلائل الإمامة(محمد بن جریر طبریِ امامی، قرن چهارم/پنجم ق)، اسناد خطبه فدک با همین تعبیر اومده:
«قَالَ أَبُو العَبَّاسِ: حَدَّثَتْنِی عَقِیلَةُ آلِ أَبِی طَالِبٍ زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ...»
در این نسخه، اضافه به صورت «عقیلة آل أبی طالب» ثبت شده.
توی معجم البلدان (یاقوت حَمَوی، متوفای ۶۲۶ ق) درباره محل مزار حضرت زینب مینویسه:
«...قَبْرُ زَیْنَبَ بِنْتِ عَلِیٍّ، وَتُعْرَفُ بِعَقِیلَةِ بَنِی هَاشِمٍ...»
این موضوع نشون میده خردمندی حضرت زینب، به قدری صفت بارز ایشون بوده که همه جا با این عنوان یاد میشدن. و مردهای خاندان ایشون هم برتری عقلی حضرت رو پذیرفته بودن.
حالا نکته اینجاست که چطور ممکنه آوازه خردمندی حضرت به همه رسیده باشه؟
آیا اگه یه خانم فقط توی خونه بشینه، همه متوجه میشن چقدر خرمنده؟
قطعا نه!!
اینکه ایشون به این صفت شناخته شده بودن، نشون میده فعالیتهای اجتماعی و سیاسی داشتن و این صفت توی فعالیتهای ایشون ظهور کرده.
البته فعالیت اجتماعی حتما به معنی حضور فیزیکی نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
توی کتاب بلاغات النساء (ابوالفضل احمد بن أبیطاهر ابنطیفور، متوفای ۲۸۰ ق) که از قدیمیترین مجموعهه
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زنها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و احساسات هستن» خط بطلان کشیدن.
حضرت زینب از تمام خواص زماننشناسی که امام حسین علیه السلام رو در کربلا تنها گذاشتن، بصیرتر و امامشناستر و خردمندتر بودن.
همراهی حضرت با امام حسین، یه همراهی کاملا آگاهانه و ارادی بود؛ نه صرفا یه تبعیت خانوادگی.
درواقع ایشون همسر و زندگیشون رو رها کردن تا رسالت الهی خودشون رو به سرانجام برسونن. اینطور نبود که مجبور باشن با کاروان امام حسین همراه بشن. میتونستن بگن نه خب من تابع همسرم هستم و هرجا اون بره منم میرم!
ولی دیدن ضرورت اجتماعی ایجاب میکنه که این سفر سخت رو انتخاب کنن.
این قضیه درباره سایر زنانی که همراه کاروان امام حسین علیهالسلام بودن هم صادقه.
مجبور نبودن همراه بشن.
میتونستن بگن ما زنها چکار به این مسائل سیاسی داریم؟ ما سختمونه بخوایم بیایم اینهمه وقت مسافر باشیم و بعدش هم اسیر بشیم و انقدر مصیبت بکشیم! میشینیم توی خونه و خودمونو میزنیم به اون راه و این چیزا رو به مردها میسپاریم🙄
درحالی که الان همه میدونیم اگر زنها در کربلا نبودن و بعدش روایتگری و تبیین نمیکردن، دستگاه تبلیغاتی یزید روایت خودش رو توی ذهن مردم جا میانداخت و دیگه چیزی از قیام امام حسین علیه السلام باقی نمیموند.
پس حرکت حضرت زینب و سایر بانوان توی کربلا، یه حرکت کاملا خردمندانه و آگاهانه بوده؛
بر خلاف چیزی که به ما نشون دادن!
(همیشه یه طوری گفتن که انگار زنان بنیهاشم مجبور بودن بیان و بعدش هم فقط گریه و زاری کردن)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زنها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!!
دیگه همه قبول داریم محبت مادری، قویترین احساس انسانیه که هم جنبه غریزی داره، هم جنبه عاطفی و روانی.
شما بین آدمها احساسی قویتر از عاطفه مادر به فرزند پیدا نمیکنی.
اون وقت دوتا از پسرهاشون توی کربلا شهید میشن، و انقدر قدرت مهار هیجانی دارن که هیچجا توی مقاتل ننوشته ایشون برای فرزندانشون گریه کرده باشن یا مثلا گفته باشن وای پسرم!
و گفته شده که حتی موقع شهادت پسرانشون از خیمه بیرون هم نیومدن که یه وقت امام حسین علیه السلام شرمنده نشن!
یعنی حضرت زینب در راه امام زمان خودشون، قویترین احساس و عاطفه خودشون رو مهار و کنترل کردن.
حالا میخوام ببینم دیگه کی پیدا میشه که بگه: نه ببین، زنها ذاتا احساسیاند برای همین نمیتونن درست تصمیم بگیرن...🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!!
ای بابا خواهر من، یه عده هستن از دین اسلام، فقط قسمت زن ناقص العقله رو قبول دارن. کجای کاری🤧🙊
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 86 برگشتم خ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 87
این را هم به مرور فهمیدم که ملیحه خواهر محسن بابایی بود و از ناهید و سهیلا کوچکتر. درواقع ناهید و سهیلا دوستان صمیمی بودند و ملیحه بعداً به آنها پیوسته بود؛ نه دقیقا به عنوان یک دوست. بیشتر به عنوان یک عضو جدید خانواده.
بعضی روزها را سرسری رد میشدم و بعضی روزها را ناهید ننوشته بود. نسبتاً سند خوبی بود برای تحولات اصفهانِ بعد از انقلاب. ناهید خودش هم در متن حوادث بود و عضو سپاه شده بود. فکر کنم آن زمان، آن اوایل انقلاب که آرمانها پررنگتر بودند، این که یک زن وارد سپاه شود، یا خودش بنیانگذار و فرمانده سپاه شهرش باشد، عادیتر و پذیرفتنیتر بود.
ناهید مسائل کاری را احتمالا بخاطر ملاحظات امنیتی سربسته و خلاصه نوشته بود و بیشتر به روزمرگیها و مسائل خانوادگی و اجتماعی پرداخته بود؛ و فهمیدم که سهیلا بعد از انقلاب فعالیت چریکی دست کشیده و نهضت سوادآموزی و مسجد محله را به کار در سپاه ترجیح داده بود. دیگر همکار ناهید نبود؛ ولی از خاطرات برمیآمد که زیاد با هم رفت و آمد داشتند؛ رفت و آمد خانوادگی. انگار یک خانواده بودند؛ حتی نزدیکتر... خواهر بودند. سهیلا پدر و مادر نداشت – میدانستم که در همان نوجوانی از دستشان داده بود – و پدر و مادر ناهید در یکی از شهرهای اطراف اصفهان زندگی میکردند. هردو غریب بودند؛ سهیلا غریبتر و ناهید دلتنگتر؛ دلتنگیاش از نوشتههایش مشخص بود.
اینطور که فهمیدم همسایه بودند. بیشتر روزها یکدیگر را میدیدند. با خانواده همسر یکدیگر هم رفت و آمد داشتند. عجیب بود که مادرخواندهام از دوستی چنین نزدیک برایم نگفته بود. شاید هم من نخواسته بودم. به هرحال سهیلا خیلی اهل حرف زدن نبود، مخصوصا تعریف کردن گذشته. ترجیح میداد درباره اکنون حرف بزند و برای آینده برنامه بریزد.
نوشتهها را دنبال کردم. هرچه از انقلاب فاصله میگرفتیم، نگرانیای در نوشتههای ناهید پررنگتر میشد؛ نگرانی درباره خواهرشوهرش، ملیحه. نوشته بود که احساس میکند ملیحه مثل قبل نیست. نماز خواندنش تق و لق شده. پنهانکار شده. گاهی بدون این که به خانوادهاش بگوید، مدرسه نمیرود. و مثل این که این اتفاقات همزمان شده بوده با بیماری مادرشوهر ناهید؛ چیزی که همه را از ملیحه غافل کرده بود.
کلید باباجان در قفل چرخید و هردو آمدند داخل. باباجان آرامتر و با عصا. دفتر را بستم و رفتم دم در. سلام کردم و عصای باباجان را گرفتم و انتهایش را شستم تا بتواند آن را توی خانه هم استفاده کند. مادرجان چادرش را تا کرد و توی کمد گذاشت و به غذایش سر زد. بوی قیمه توی خانه پیچیده بود و معده خالیام را به سوزش میانداخت.
-چه خبر؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 87 این را ه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 88
این را مادرجان پرسید. زیرچشمی به دفتر که روی زمین ولو بود نگاه کردم و گفتم: هیچی.
-کسی زنگ نزد؟ خبری نبوده؟
-نه.
-قربونت برم. برو سفره رو پهن کن ناهار بخوریم.
ناهار را که خوردیم و باباجان رفت بخوابد و مادرجان مشغول گردو شکستن شد، دوباره رفتم سراغ دفتر.
در یادداشتهای سال شصت، تقریبا مهمترین موضوع ملیحه بود. ناهید چندباری پنهانی دنبال ملیحه رفته بود. نوشته بود مثل خواهر کوچکتر دربارهاش احساس مسئولیت میکند. فهمیده بود ملیحه دوستان جدیدی پیدا کرده و کتابهایی با رنگ و بوی مارکسیستی میخواند. ناهید نگران و سردرگم بود. نمیتوانست مستقیم با ملیحه حرف بزند و دلش نمیخواست حدسش درباره ملیحه درست باشد. نوشته بود که ملیحه پیش از انقلاب هم کمی به سمت مجاهدین خلق گرایش داشت؛ ولی نه زیاد. نه آنقدر که جذبشان شود. انگار یکی به آن سمت هلش داده بود.
تا سال شصت وضعیت همین بود. ناهید همین که اندکی از درگیریهایش کم میشد، به فکر ملیحه میافتاد. و گویا بارها تلاش کرده بود سر صحبت را با ملیحه باز کند؛ ولی موفق نشده بود. هربار ملیحه به بهانهای او را از سر باز کرده بود. ملیحه با یکی از دوستان محسن نامزد شده بود؛ ولی به گفته ناهید حتی درباره نامزدش هم مثل قبل شور و شوق نداشت. بالاخره سال شصت و یک ناهید این موضوع را به محسن گفته بود و محسن آن را با شور نوجوانی و جوانی ناهید توجیه کرده بود. رفت و آمد ناهید و سهیلا هم به طور محسوسی کم شده بود. دیگر خبری از هر روز سر زدن به خانه هم نبود و به نظر میرسید ناهید دیگر سهیلا را مثل قبل به خودش نزدیک نمیداند؛ شاید هم برعکس بود. شاید سهیلا خودش دور شده بود. شاید هم هیچکدام عمداً دور نشده بودند، فقط زیادی سر هردو شلوغ بود.
بیشتر روزهای پاییز شصت و یک جا افتاده بودند؛ در واقع دو هفته پشت سر هم. چند ماه بعدش، زمستان شصت و یک، باردار شده بود و این را فقط خودش میدانست. میترسید گفتن این موضوع به محسن باعث شود او را به مرخصی اجباری بفرستد. عجیب آن که حتی به سهیلا – به کسی که مثل خواهرش بود – هم نگفته بود. گویا فضای کاریشان خیلی از هم دور شده بود.
ولی بالاخره گفته بود؛ نزدیک عید سال شصت و دو. سه ماهش بود. از همسرش قول گرفته بود تا هرجا که میتواند سر کار بماند. مشخص بود حال و هوایش بهتر شده. ذوقِ مادر شدن توی تکتک واژههایش موج میزد. بیشتر جملاتش را خطاب به بچهاش نوشته بود و مشخص بود دلش دختر میخواهد. میخواست اسم دخترش را بگذارد فاطمه. دیگر انگار دفترش مخاطب داشت. داشت برای دخترش مینوشت.
آخرین یادداشت مربوط به بیست و هفت فروردین شصت و سه بود. نوشته بود عملیاتی هست که محسن میخواهد او را نبرد و ناراحت بود. انقدر ناراحت که جای چند قطره اشک خشک شده هم روی دفتر مانده بود. به دخترش گفته بود نباید مانعش شود. گفته بود اشکال ندارد با هم عملیات برویم. و بعد دیگر چیزی نبود جز صفحههای خالی و کهنهی کاهی و زرد.
دفتر را تند تند ورق زدم. توی هیچکدام از صفحات چیزی نوشته نشده بود. دیگر ادامه نداده بود. آخر آخر دفتر اما، یک برگه کاهی تا خورده بود؛ یک برگه خطدار آ چهار. روی آن چیزهایی با مداد نوشته شده بود؛ جملاتی شبیه سرمشقهای اول دبستان. سرمشقهایی که با خودکار قرمز تصحیح شده بود. خط ناهید را توی صفحات آخر دفترش پیدا کردم. انگار از آخر دفتر به عنوان چکنویس استفاده کرده بود. بعضی کلمات توی برگه کاهی را آنجا نوشته بود؛ کلماتی که با خودکار قرمز زیر آنها خط کشیده بودند را. انگار با کلمات کلنجار رفته بود. دنبال چیزی بود.
کلمات. سرمشق.
کتاب شازده کوچولو.
یک چیزهایی درباره اینها میدانستم. مطمئن بودم که میدانم؛ ولی یادآوری برایم مثل گرفتن ماهیهای قرمز توی حوض بود. از دستم لیز میخوردند و در میرفتند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi