☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
توی کتاب بلاغات النساء (ابوالفضل احمد بن أبیطاهر ابنطیفور، متوفای ۲۸۰ ق) که از قدیمیترین مجموعهه
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زنها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و احساسات هستن» خط بطلان کشیدن.
حضرت زینب از تمام خواص زماننشناسی که امام حسین علیه السلام رو در کربلا تنها گذاشتن، بصیرتر و امامشناستر و خردمندتر بودن.
همراهی حضرت با امام حسین، یه همراهی کاملا آگاهانه و ارادی بود؛ نه صرفا یه تبعیت خانوادگی.
درواقع ایشون همسر و زندگیشون رو رها کردن تا رسالت الهی خودشون رو به سرانجام برسونن. اینطور نبود که مجبور باشن با کاروان امام حسین همراه بشن. میتونستن بگن نه خب من تابع همسرم هستم و هرجا اون بره منم میرم!
ولی دیدن ضرورت اجتماعی ایجاب میکنه که این سفر سخت رو انتخاب کنن.
این قضیه درباره سایر زنانی که همراه کاروان امام حسین علیهالسلام بودن هم صادقه.
مجبور نبودن همراه بشن.
میتونستن بگن ما زنها چکار به این مسائل سیاسی داریم؟ ما سختمونه بخوایم بیایم اینهمه وقت مسافر باشیم و بعدش هم اسیر بشیم و انقدر مصیبت بکشیم! میشینیم توی خونه و خودمونو میزنیم به اون راه و این چیزا رو به مردها میسپاریم🙄
درحالی که الان همه میدونیم اگر زنها در کربلا نبودن و بعدش روایتگری و تبیین نمیکردن، دستگاه تبلیغاتی یزید روایت خودش رو توی ذهن مردم جا میانداخت و دیگه چیزی از قیام امام حسین علیه السلام باقی نمیموند.
پس حرکت حضرت زینب و سایر بانوان توی کربلا، یه حرکت کاملا خردمندانه و آگاهانه بوده؛
بر خلاف چیزی که به ما نشون دادن!
(همیشه یه طوری گفتن که انگار زنان بنیهاشم مجبور بودن بیان و بعدش هم فقط گریه و زاری کردن)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زنها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!!
دیگه همه قبول داریم محبت مادری، قویترین احساس انسانیه که هم جنبه غریزی داره، هم جنبه عاطفی و روانی.
شما بین آدمها احساسی قویتر از عاطفه مادر به فرزند پیدا نمیکنی.
اون وقت دوتا از پسرهاشون توی کربلا شهید میشن، و انقدر قدرت مهار هیجانی دارن که هیچجا توی مقاتل ننوشته ایشون برای فرزندانشون گریه کرده باشن یا مثلا گفته باشن وای پسرم!
و گفته شده که حتی موقع شهادت پسرانشون از خیمه بیرون هم نیومدن که یه وقت امام حسین علیه السلام شرمنده نشن!
یعنی حضرت زینب در راه امام زمان خودشون، قویترین احساس و عاطفه خودشون رو مهار و کنترل کردن.
حالا میخوام ببینم دیگه کی پیدا میشه که بگه: نه ببین، زنها ذاتا احساسیاند برای همین نمیتونن درست تصمیم بگیرن...🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
از طرفی، چیزی که برای من خیلی جالبه، قدرت مهار هیجانی حضرت زینب و توان کنترل ایشون روی احساساتشونه!!
ای بابا خواهر من، یه عده هستن از دین اسلام، فقط قسمت زن ناقص العقله رو قبول دارن. کجای کاری🤧🙊
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 86 برگشتم خ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 87
این را هم به مرور فهمیدم که ملیحه خواهر محسن بابایی بود و از ناهید و سهیلا کوچکتر. درواقع ناهید و سهیلا دوستان صمیمی بودند و ملیحه بعداً به آنها پیوسته بود؛ نه دقیقا به عنوان یک دوست. بیشتر به عنوان یک عضو جدید خانواده.
بعضی روزها را سرسری رد میشدم و بعضی روزها را ناهید ننوشته بود. نسبتاً سند خوبی بود برای تحولات اصفهانِ بعد از انقلاب. ناهید خودش هم در متن حوادث بود و عضو سپاه شده بود. فکر کنم آن زمان، آن اوایل انقلاب که آرمانها پررنگتر بودند، این که یک زن وارد سپاه شود، یا خودش بنیانگذار و فرمانده سپاه شهرش باشد، عادیتر و پذیرفتنیتر بود.
ناهید مسائل کاری را احتمالا بخاطر ملاحظات امنیتی سربسته و خلاصه نوشته بود و بیشتر به روزمرگیها و مسائل خانوادگی و اجتماعی پرداخته بود؛ و فهمیدم که سهیلا بعد از انقلاب فعالیت چریکی دست کشیده و نهضت سوادآموزی و مسجد محله را به کار در سپاه ترجیح داده بود. دیگر همکار ناهید نبود؛ ولی از خاطرات برمیآمد که زیاد با هم رفت و آمد داشتند؛ رفت و آمد خانوادگی. انگار یک خانواده بودند؛ حتی نزدیکتر... خواهر بودند. سهیلا پدر و مادر نداشت – میدانستم که در همان نوجوانی از دستشان داده بود – و پدر و مادر ناهید در یکی از شهرهای اطراف اصفهان زندگی میکردند. هردو غریب بودند؛ سهیلا غریبتر و ناهید دلتنگتر؛ دلتنگیاش از نوشتههایش مشخص بود.
اینطور که فهمیدم همسایه بودند. بیشتر روزها یکدیگر را میدیدند. با خانواده همسر یکدیگر هم رفت و آمد داشتند. عجیب بود که مادرخواندهام از دوستی چنین نزدیک برایم نگفته بود. شاید هم من نخواسته بودم. به هرحال سهیلا خیلی اهل حرف زدن نبود، مخصوصا تعریف کردن گذشته. ترجیح میداد درباره اکنون حرف بزند و برای آینده برنامه بریزد.
نوشتهها را دنبال کردم. هرچه از انقلاب فاصله میگرفتیم، نگرانیای در نوشتههای ناهید پررنگتر میشد؛ نگرانی درباره خواهرشوهرش، ملیحه. نوشته بود که احساس میکند ملیحه مثل قبل نیست. نماز خواندنش تق و لق شده. پنهانکار شده. گاهی بدون این که به خانوادهاش بگوید، مدرسه نمیرود. و مثل این که این اتفاقات همزمان شده بوده با بیماری مادرشوهر ناهید؛ چیزی که همه را از ملیحه غافل کرده بود.
کلید باباجان در قفل چرخید و هردو آمدند داخل. باباجان آرامتر و با عصا. دفتر را بستم و رفتم دم در. سلام کردم و عصای باباجان را گرفتم و انتهایش را شستم تا بتواند آن را توی خانه هم استفاده کند. مادرجان چادرش را تا کرد و توی کمد گذاشت و به غذایش سر زد. بوی قیمه توی خانه پیچیده بود و معده خالیام را به سوزش میانداخت.
-چه خبر؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 87 این را ه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 88
این را مادرجان پرسید. زیرچشمی به دفتر که روی زمین ولو بود نگاه کردم و گفتم: هیچی.
-کسی زنگ نزد؟ خبری نبوده؟
-نه.
-قربونت برم. برو سفره رو پهن کن ناهار بخوریم.
ناهار را که خوردیم و باباجان رفت بخوابد و مادرجان مشغول گردو شکستن شد، دوباره رفتم سراغ دفتر.
در یادداشتهای سال شصت، تقریبا مهمترین موضوع ملیحه بود. ناهید چندباری پنهانی دنبال ملیحه رفته بود. نوشته بود مثل خواهر کوچکتر دربارهاش احساس مسئولیت میکند. فهمیده بود ملیحه دوستان جدیدی پیدا کرده و کتابهایی با رنگ و بوی مارکسیستی میخواند. ناهید نگران و سردرگم بود. نمیتوانست مستقیم با ملیحه حرف بزند و دلش نمیخواست حدسش درباره ملیحه درست باشد. نوشته بود که ملیحه پیش از انقلاب هم کمی به سمت مجاهدین خلق گرایش داشت؛ ولی نه زیاد. نه آنقدر که جذبشان شود. انگار یکی به آن سمت هلش داده بود.
تا سال شصت وضعیت همین بود. ناهید همین که اندکی از درگیریهایش کم میشد، به فکر ملیحه میافتاد. و گویا بارها تلاش کرده بود سر صحبت را با ملیحه باز کند؛ ولی موفق نشده بود. هربار ملیحه به بهانهای او را از سر باز کرده بود. ملیحه با یکی از دوستان محسن نامزد شده بود؛ ولی به گفته ناهید حتی درباره نامزدش هم مثل قبل شور و شوق نداشت. بالاخره سال شصت و یک ناهید این موضوع را به محسن گفته بود و محسن آن را با شور نوجوانی و جوانی ناهید توجیه کرده بود. رفت و آمد ناهید و سهیلا هم به طور محسوسی کم شده بود. دیگر خبری از هر روز سر زدن به خانه هم نبود و به نظر میرسید ناهید دیگر سهیلا را مثل قبل به خودش نزدیک نمیداند؛ شاید هم برعکس بود. شاید سهیلا خودش دور شده بود. شاید هم هیچکدام عمداً دور نشده بودند، فقط زیادی سر هردو شلوغ بود.
بیشتر روزهای پاییز شصت و یک جا افتاده بودند؛ در واقع دو هفته پشت سر هم. چند ماه بعدش، زمستان شصت و یک، باردار شده بود و این را فقط خودش میدانست. میترسید گفتن این موضوع به محسن باعث شود او را به مرخصی اجباری بفرستد. عجیب آن که حتی به سهیلا – به کسی که مثل خواهرش بود – هم نگفته بود. گویا فضای کاریشان خیلی از هم دور شده بود.
ولی بالاخره گفته بود؛ نزدیک عید سال شصت و دو. سه ماهش بود. از همسرش قول گرفته بود تا هرجا که میتواند سر کار بماند. مشخص بود حال و هوایش بهتر شده. ذوقِ مادر شدن توی تکتک واژههایش موج میزد. بیشتر جملاتش را خطاب به بچهاش نوشته بود و مشخص بود دلش دختر میخواهد. میخواست اسم دخترش را بگذارد فاطمه. دیگر انگار دفترش مخاطب داشت. داشت برای دخترش مینوشت.
آخرین یادداشت مربوط به بیست و هفت فروردین شصت و سه بود. نوشته بود عملیاتی هست که محسن میخواهد او را نبرد و ناراحت بود. انقدر ناراحت که جای چند قطره اشک خشک شده هم روی دفتر مانده بود. به دخترش گفته بود نباید مانعش شود. گفته بود اشکال ندارد با هم عملیات برویم. و بعد دیگر چیزی نبود جز صفحههای خالی و کهنهی کاهی و زرد.
دفتر را تند تند ورق زدم. توی هیچکدام از صفحات چیزی نوشته نشده بود. دیگر ادامه نداده بود. آخر آخر دفتر اما، یک برگه کاهی تا خورده بود؛ یک برگه خطدار آ چهار. روی آن چیزهایی با مداد نوشته شده بود؛ جملاتی شبیه سرمشقهای اول دبستان. سرمشقهایی که با خودکار قرمز تصحیح شده بود. خط ناهید را توی صفحات آخر دفترش پیدا کردم. انگار از آخر دفتر به عنوان چکنویس استفاده کرده بود. بعضی کلمات توی برگه کاهی را آنجا نوشته بود؛ کلماتی که با خودکار قرمز زیر آنها خط کشیده بودند را. انگار با کلمات کلنجار رفته بود. دنبال چیزی بود.
کلمات. سرمشق.
کتاب شازده کوچولو.
یک چیزهایی درباره اینها میدانستم. مطمئن بودم که میدانم؛ ولی یادآوری برایم مثل گرفتن ماهیهای قرمز توی حوض بود. از دستم لیز میخوردند و در میرفتند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت میلاد حضرت زینب علیهاالسلام، دو قسمت تقدیم شد🌱🌷
پ.ن: به مناسبت این میلاد عزیز، تا ساعت ۲۴ فردا، عضویت در کانال خصوصی ۴۰ درصد تخفیف داره😎
برای عضویت در کانال خصوصی، به این آیدی پیام بدید:
@eriha_ad
پرستار اسلام
رهبر شهید انقلاب:
«تلاش حضرت زینب سلاماللَّهعلیها فقط این نیست که از امام بیماری در کربلا حراست و پرستاری کرده است. حضرت زینب از روح کلّی اسلام و جامعه آن روز مسلمین پرستاری کرد؛ پرستاری بزرگ او آنجاست. حضرت زینب در مقابل یک دنیا بدی، ظلم، بیانصافی، حیوانصفتی و قساوت، یکتنه ایستاد. و با این ایستادگی، توانست از روح کلّی اسلام حراست و پرستاری کند... میتوانیم دقیقاً ادّعا کنیم که حضرت زینب سلاماللَّهعلیها هم با ایستادگی خود، اسلام را حفظ کرد.» ۱۳۸۰/۰۵/۰۳
#حضرت_زینب
#روز_پرستار
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
💬 پرستاران؛ فرشتههای رحمت و امید
🗒 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت ولادت حضرت زینب (س) و روز پرستار
🔻 حضرت آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به مناسبت سالروز میلاد حضرت زینب سلاماللهعلیها و روز پرستار, نقش بانوان و دختران زینبی ایران اسلامی در دوران بعثتِ بیبدیل ملت ایران را شگفتآور خواندند و با اشاره به نقش احیاگر و امیدبخش پرستاران و تأثیرگذاری مهم آنان در سلامت و امنیت جسمی و روحی جامعه, مسئولان حوزه سلامت را به توجه ویژه به جامعه پرستاری توصیه کردند.
▪️ متن کامل این پیام به شرح زیر است:
📝 بسم الله الرحمن الرحیم
▪️پنجم جُمادیالاولی در هر سال، یادآور میلاد مبارک بانویی است که در سایۀ محبّت و تربیت و ملازمت خمسۀ طیّبه صلواتاللهوسلامهعلیهاوعلیهم که برترینهای خلقت الهی بشمار میروند بالید. پرورش و رشد زینب کبری سلامالله علیها در این مکتب نورانی در طیّ بیش از پنجاه سال، آنچنان جلوهای رنگارنگ از عناصر شرافت و برتری در این ستارۀ درخشان اعصار بُروز داد که همواره مایۀ تمجید و تحسین و مباهات اولیاء الهی بوده است. اوج این درخشش در حماسۀ عاشورا رخ داد. از یک سو بذل بیمُنتهای شفقت و خیرخواهی و غمخواریِ صبورانه نسبت به مظلومان دشت کربلا؛ و از سوی دیگر از ارجمندترین نمادهای صلابت و شجاعت بودن.
▪️تاریخ نهضت و انقلاب اسلامی از ابتدا، مملوّ از صحنههای حضور زینبی بانوان و دختران ایران است. این امر در دورۀ بعثت بیبدیل ملّت که در دفاع مقدّس سوّم رقم خورد، کیفیّت و کمیّتی شگفتآور یافت. اینک بانوان زینبیِ ایران اسلامی، با حضور پررنگ خود در عرصههای مختلف بهخصوص میادین در شهرها و روستاها، پیشگامان تبیین عملی و مقاومت در پشت خطوط جنگِ سخت هستند؛ بهطوریکه طاغوتهای زمانه که همواره رنج و درد و سرکوب این ملّت را میخواهند، در خود یارای مقابله با این لشکر انبوه را نمیبینند.
▪️روز میلاد زینب کبری را مردمان سرزمینی که دلدادۀ عترت طاهره صلواتاللهوسلامهعلیهماجمعین بوده از سر ملاحظۀ وجه مهربانی و همزبانی با دردمندان و فداکاری ورزیدن نسبت به ایشان، بحق روز بزرگداشت مقام پرستار دانستهاند. چرا که بسیاری از این صفات اخلاقی و ارزشهای انسانی در قشر زحمتکش و ارزشمند پرستار مشهود است. نقش پرستار همچون بعضی دیگر از اقشار از قبیل اطبّاء، معلّمین و مربّیان، روحانیّون، و امدادگران، نقشی احیاگر و امیدبخش است. از این رو به پرستار، گاه چون فرشتۀ رحمت نگریسته میشود و آن، وقتی است که در برابر کجخلقی و بیتابی اشخاص دردمند و رنجور، موجبات آرامش و امید و بهبود و علاج بیماران و در نتیجه، نزول رحمت الهی را فراهم میسازد. البته نقش پرستاران در درمان بیماران برخلاف طبیبان، نیازمند حضوری ممتد، پیگیرانه، و صبورانه است. تأثیر این قبیل حضور فراتر از امورات جسمی بوده و مرهم آلام روانی و روحی، و مانع از غلبۀ ناامیدی در بسیاری از موارد خواهد بود. اینگونه است که آنچه از عهدۀ طبیبان خارج است، با ایفاء این نقش دلسوزانه به انجام میرسد.
▪️در زمانهای که شبکۀ خبیث استکبار از هیچ سعی برای وارد ساختن انواع ظلم و جنایت بر ملّتهای آزاده و مقاوم خصوصاً ملّت ایران خودداری نمیکند و از جمله با ایجاد انواع محدودیتهای مربوط به امور درمان و دارو به دنبال تحمیل رنج بر ملّت بزرگ ایران است، توجّه به پرستاران، تقویت جامعۀ پرستاری، حفظ و ارتقاء دانش، مهارت، توان، نشاط، انگیزه، و کرامت پرستاران خصوصاً آنها که خود را وقف تلاش در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، تأثیر مهمّی بر سلامت و امنیّت جسمی و روحی جامعه دارد. از این رو انتظار است که مسئولان عرصۀ سلامت در امتداد رفتارهای متعهّدانۀ خود، این امور مهم را دارای اولویّت بدانند.
▪️بنده این دو مناسبت را به ملّت عزیز، بانوان وظیفهشناس و پر ارادۀ میهن اسلامی و بهطور خاص به خواهران و برادران پرستار تبریک عرض میکنم.
▪️در پایان برای شهدای مظلوم و فداکار جامعۀ پرستاران خصوصاً شهدای پرستار در جنگهای تحمیلی دوّم و سوّم و فتنۀ دیماه ۱۴۰۴، رحمت الهی را مسئلت نموده و امیدوارم با دعای سَرورمان عجّلالله تعالی فرجهالشّریف، خداوند متعال به ملّت ایران، عزّت و اقتدار بیش از پیش و هر آنچه که شایستۀ پیروی از مکتب زینب سلامالله علیها است را عنایت فرمایند.
✍🏼 سیدمجتبی حسینی خامنهای
🗓 ۲۴/مهر/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir
به مناسبت میلاد حضرت زینب علیهاالسلام، دو قسمت تقدیم شد🌱🌷
پ.ن: به مناسبت این میلاد عزیز، تا ساعت ۲۴ فردا، عضویت در کانال خصوصی ۴۰ درصد تخفیف داره😎
برای عضویت در کانال خصوصی، به این آیدی پیام بدید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 88 این را م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 89
-چایی میخوری برات بیارم؟
مادرجان پوسته گردوها را توی پلاستیک ریخت و این را گفت. گفتم: آره!
برخاست و به آشپزخانه رفت و کمی بعد با دوتا لیوان چایی برگشت. رادیو روشن بود ولی با صدای کم. صدایش در حد یک وزوز بود. صدای خروپف باباجان از اتاق میآمد.
نمیفهمیدم دفتر خاطرات ناهید چه ربطی به من دارد. یادم افتاد که توی آن کاغذهایی که در زیرزمین پنهان کرده بودم، نوشته بودم: د. ن 1362 و 61 بررسی شود.
د. ن به احتمال زیاد مخفف «دفتر ناهید» بود. جور در میآمد؛ چون توی آن دفتر حوادث آن سالها نوشته بود. چیزی که نمیفهمیدم این بود که چه چیزی توی خاطرات آن دو سال هست که من میخواستم بدانم؟ چرا انقدر پنهانی؟ این را میفهمیدم که یک ربطی به مادرم داشت؛ ولی نمیدانستم چی. و مهمتر از اینها: خود ناهید کجا بود؟
-چاییت سرد شد. برم عوضش کنم؟
دستم را دور لیوان چای گرفتم و گفتم: نه نه خوبه...
ولی هنوز داغ بود. صبر کردم و با خودم کلنجار رفتم. مادرجان قطعا ناهید را میشناخت. ناهید بارها گفته بود که برای مهمانی رفتهاند خانهشان. همسایه بودند. پس مادرجان میدانست ناهید کجاست. حرفها را توی ذهنم مزمزه کردم. در ذهنم بهانهای تراشیدم و گفتم: مادرجان؟
-جانم؟
-شما ناهید رو میشناسید؟
مادرجان اخم کرد و آخرین قطرات چایی داغش را فرو داد.
-ناهید؟ کدوم ناهید؟
-همون که دوست مامانم بود. فکر کنم همسایهتونم بوده.
-آهان... اون خدابیامرز؟
با چشمان گرد و صدایی که از تعجب بلندتر از حد معمول بود گفتم: مُرده؟
-شهید شده. مگه اینو نمیدونستی؟
حیرتم بیشتر شد. گفتم: یادم نمیاد!
-چطور مامانت بهت نگفته؟
-شایدم گفته و یادم رفته.
-آره... حتما همینطوره. چون خیلی با هم صمیمی بودن. خانواده شوهرش تا همین ده دوازده سال پیش همسایه ما بودن. حالا برای چی میپرسی؟
سعی کردم دروغم در لرزش صدایم لو نرود. گفتم: هیچی... رفته بودم زیرزمین آلبوما رو نگاه میکردم... بعد یه عکس دیدم از مامانم و یه دختره. پشتش نوشته بود ناهید.
بیشترش درست بود. درواقع فقط قسمت ملیحه را سانسور کردم و این که عکس را از کجا گیر آوردهام.
-چی شده رفتی سراغ آلبوما؟
-هیچی. همینطوری.
-قربونت برم. بمیرم که دلت تنگ شده.
دلم تنگ نشده بود ولی انکار نکردم. بهتر بود همینطوری فکر کند. مظلومانه سرم را انداختم پایین. بعد پرسیدم: حالا این ناهید چرا شهید شده؟
-من که درست نمیدونم. باید از بابا و مامانت بپرسی. تاجایی که من میدونم توی سپاه کار میکرد. یه روز رفتن به یکی از خونه تیمیهای منافقین حمله کنن، تو اون عملیات شهید شد. بابات میگفت عملیات لو رفته بوده. همون لحظه اول تیر خورده بود اینجاش.
با دست به بین دو ابرویش اشاره کرد و ادامه داد: طفل معصوم حامله هم بود. خودش درجا شهید شد و بچهش هم زنده نموند.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi