سلام
ممنون از این که تذکر دادید درست شد میتونید مطالعه کنید🙏🏻
#پاسخگویی_صدرزاده
🙂
----------
سلام
خیر رشته تحصیلی من علوم قرآن و حدیثه و ربطی به مباحث سیاسی نداره، اما این رشته را به همین نیت دارم میخونم و برنامه خاصی براش دارم چون درکنارش، تحقیقات مقاله ای و غیرم درخصوص سیاست در قرآن و سنته.
درکل به هرچیز علاقه داشته باشی روی نوشته هات اثرمیگذاره یکمیو بله اثر گذاشته اما شدتش به اون زیاد نیست.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت نهم احساس میکنم ا
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت دهم
ناگهان یادم میآید درحال فرار بودیم. با استرس میگویم: عارفه بلند شو بریم میترسم شاهین برسه.
عارفه میپرسد: شاهین کیه؟
هراسان میگویم: فعلا پاشو بریم بهت میگم.
کمک میکنم تا بلند شود. میخواهم بدوم که میبینم عارف هنوز ایستاده است. باناله میگویم: چرا نمیدوی؟
با چشم به دستش اشاره میکند. یک لحظه فراموش کرده بودم دستش شکسته است. میگویم: ببخشید حواسم نبود. خوب چه کار کنیم؟
به اطراف نگاه میاندازم. کمی جلوتر یک کوچه قرار دارد. میگویم: فعلا بیا بریم داخل کوچه تا ببینم چه راهی به ذهنم میرسه.
وارد کوچه میشویم. نگاهی به سر خیابان میاندازم. تقریباً از میدان دور شده ایم. ولی هنوز صدای درگیری میآمد و خیابان شلوغ بود. عارفه را جلوی یکی از خانهها روی پلهاش می نشانم. میپرسد: زهرا حالا چکار کنیم؟
میگویم: احتمالا سیدعلی و مجید جلوشو رو گرفتن وگرنه بهمون میرسید. راستی دستت چطوره؟
آرام میگوید: درد داره ولی قابل تحمله. زهرا این دوتا کی بودن. فامیلتون بودن؟
میخندم و میگویم: اگه بگم یجورایی پسرهام اند، چی میگی؟
متعجب و نگران نگاهم میکند. طوری که انگار با یک دیوانه طرف است. میگوید: زهرا شوخی نکن. جدی میگم.
فرصت توضیح نیست. اضطراب و نگرانی عجیبی دارم. میگویم: حالا حتما الان باید توضیح بدم؟
میگوید: باشه نگو ولی بعدا با جزئیات میگیا.
سر تکان میدهم.دوباره نگاهم به دست عارفه میافتد.نمیتوان با همان وضعیت رهایش کرد.
اگر دوباره آسیب ببیند قطعا کار سخت تر میشود. یک لحظه نگاهم به کنار پله میافتد.دو تخته چوب کوچک روی هم افتادهاند.به فکرم میرسد دستش را آتل ببندم.
ولی برای بستن آتل باید باند یا پارچه داشته باشم. عارفه نشسته و به زمین خیره شده است. صدایش میزنم:عارفه تو کیفت روسری اضافه داری؟
جواب میدهد:آره. مگه روسریت پاره شده؟
میگویم:نه ولی لازمش دارم.میتونی.....
حرفم را قطع میکنم. میپرسد: چیو میتونم؟ با این وضعیت دستش نمیتواند کار زیادی بکند. یعنی نباید بکند.
ادامه میدهم: یعنی میشه خودم برش دارم از کیفت؟
میگوید:باشه .تو جیب کناری کیفمه.
کیفاش را آرام از دستش خارج میکنم.
کیف روی شانه راستش آویزان بوده است. زیپش را بازمیکنم. یک روسری حریر با گلهای سفید و زمینه ی سرمهای پیدا میکنم. حیفم می آید. میگویم: عارفه روسری دیگه ای نداری؟
میگوید: تو بگو برای چی میخوای تا بهت بگم.
میگویم: راستش میخوام دستت رو آتل ببندم تا برسیم یه جایی که بشه کاری کرد. اینجوری میترسم بیشتر آسیب ببینه.
میپرسد: پس به خاطر همین یه ساعته یا داری به من نگاه میکنی یا به کنار پله؟
میگویم: آره.
میگوید: فکر کنم توی همون جیب یه باند باشه. درش بیار.
باند کشی کرم رنگی را پیدا میکنم و آن را در میآورم. دوتخته چوب را برمیدارم. دستش را میآورد به طرفم و نگاهشرا به طرف دیگری میاندازد.
یکی از چوب هارا زیردست و دیگری را روی دست میگذارم. عارفه زیرچشمی نگاهی میکند و میگوید: اون وقت چجوری میخوای ببندی؟
میخندم و میگویم: به سختی.
با دست دیگرش چوب زیرین را میگیرد و میگوید: حالا ببند. اونجوری که نمیشد.
با نگاهم تشکر میکنم و ادامه میدهم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام
این حال که حال خیلی وقتهای خیلی از ماهاست.
گوش دادن به روضه حالتون رو بهتر میکنه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از لطف شما🌷
درباره بهائیت، کتاب سایه شوم و مسلخ عشق نوشته خانم مهناز رئوفی.
و درباره یهود و صهیونیسم، رمان پرونده فوق سری ۲۰۴۰ جالب هست.
#معرفی_کتاب
#پاسخگویی_فرات
سلام
واقعاً نمیشه درباره این حوادث یه توضیح کوتاه داد.
درباره ۸۸، در رمان رفیق توضیح دادم.
درباره ۹۶، در رمان نقاب ابلیس (و البته به زودی در خط قرمز)
درباره ۹۸، در همین داستان نیمه تاریک.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، و متاسفانه این اعتراضات نفعی به حال مردم نداره که هیچ، مردم رو بیشتر گیج میکنه و تخریب حضرت آقا و جریان انقلابی هست.
امیدوارم ختم به خیر بشه...
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 21
عباس داخل کوچهای میپیچد و باز هم میدود. به سختی و میان نفسهای بریدهبریدهام میگویم: بسه! من دیگه نمیتونم!
بشری دستم را میگیرد و من را دنبال خودش میکشد. ساق پایم درد گرفته است. یک ماهی میشود که باشگاه نرفتهام و اینطوری بدنم افت کرده. قبلا بیشتر از این میدویدم و آخ نمیگفتم! باز هم کلماتی منقطع را پشت هم ردیف میکنم: من... دیگه... نمی... تونم...
عباس میایستد؛ من و بشری هم. تکیه میدهم به دیوار و روی زانوهایم خم میشوم. تندتند نفسنفس میزنم. چشمانم را میبندم و دستم را میگذارم روی سینهام. دهانم طعم خون میدهد. صدای نفس زدن عباس و بشری را میشنوم؛ هرچند میدانم حالشان به اندازه من بد نیست. عباس میگوید: مامان خوبی؟
نمیتوانم جوابش را بدهم. بشری میگوید: کاش آب داشتیم میدادیم بهش.
-نداریم که. انقدر با عجله اومدیم یادمون رفت بیاریم.
بشری دست میگذارد روی شانههایم: سرتو بیار بالا و نفس بکش.
به فرمانش عمل میکنم. بازویم را میفشارد. بهتر میشوم. احساس میکنم صورتم داغ شده. به عباس میگویم: خب حالا باید چکار کنیم؟ من اینجاها رو بلد نیستم.
عباس نگاهی به اطراف میاندازد: باید از کوچهپسکوچه بریم. خیابونا خیلی خطرناکه!
-پیاده؟
این را بشری میپرسد. عباس شانه بالا میاندازد: چاره دیگهای نداریم.
دوباره یاد حاج حسین میافتم. بیتوجه گفت و گویشان میپرسم: حاج حسین چی؟ نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟
عباس سرش را پایین میاندازد: نمیتونیم برگردیم اونجا و با حاجی تماس بگیریم. ولی نگران نباش؛ گفتیم که، تا تو زندهای ما نمیمیریم.
باز هم از نگرانیام کم نمیشود. باران چادر و صورتم را خیس کرده؛ کوچه را هم. بر خلاف چند لحظه قبل که بخاطر دویدن گرمم شده بود، الان سردم شده. وقتی دستانم را دور بدنم میپیچم، بشری این را میفهمد: عرق کرده، الان سرما میخوره!
عباس به اشاره بشری کاپشنش را درمیآورد و میاندازد روی دوش من. میگویم: خودت چی؟
لبخند میزند: یه مامان بیشتر ندارم که!
لبخند کوچکی میزنم که یعنی ممنون. گرمای کاپشن کمی حالم را بهتر میکند؛ اما از این که کاپشن مردانه روی دوشم انداختهام خوشم نمیآید. بشری میگوید: همیشه بدون لباس گرم از خونه میای بیرون؟
سرم را تکان میدهم. بوی خاک بارانخورده همهجا را گرفته است و آسمان ارغوانی شده. از شبهای ابری خوشم میآید. همپای بشری و پشت سر عباس در کوچههایی قدم میگذارم که نمیشناسمشان. خیلی وحشتناک است که در چنین شبی جایی برای رفتن نداشته باشی. شبگردی را دوست دارم اما این مدلیاش را نه.
عباس دارد از روی نقشه آفلاین گوشیاش مسیر را پیدا میکند. موهایش خیس شدهاند؛ پیراهنش هم. به روی خودش نمیآورد؛ اما میدانم سردش شده. کاپشن را بیشتر دور خودم میپیچم. هوا واقعاً سرد است و باران دارد تندتر میشود؛ این را میشود از صدای برخورد قطرات با کاپشن عباس بفهمم. کوچه سکوت وهمآلودی دارد و پشت سرم، هنوز سر و صدای مبهم خیابان را میشنوم. گردن میکشم به جلو و از عباس میپرسم: مطمئنی داریم درست میریم؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞