eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
846 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 22 عباس سر می‌چرخاند به سمتم. صورتش خیسِ خیس شده و چند تار مویش چسبیده به پیشانی‌اش. لبخند می‌زند: نترس مامان، حواسم هست. اگه خسته شدی می‌خوای یکم وایسیم؟ خسته که شده‌ام؛ اما ترجیح می‌دهم ادامه بدهیم. می‌گویم: نه مشکلی نیست. میام. عباس با کسی تماس می‌گیرد و از اوضاع پایگاه می‌پرسد. از چهره‌اش می‌شود فهمید اوضاع اصلا خوب نیست. چندبار پشت هم «باشه» و «فهمیدم» می‌گوید و گوشی را قطع می‌کند. می‌پرسم: کی بود؟ -حامد. می‌گفت به پایگاه حمله کردن، یکم شیشه شکوندن و رفتن. لازم نیست کسی توضیح بدهد؛ خودم می‌توانم بفهمم منظورش حامد، شخصیت داستان دلارام من است. نگرانی برای محدثه و زهرا به دلم چنگ می‌اندازد؛ انقدر که فراموشم می‌شود از بودن حامد تعجب کنم: زهرا و محدثه چی؟ اونا چیزیشون نشده؟ -نه، خیالت راحت. پایگاه هم فعلا امنه. بیا بریم. هنوز به انتهای کوچه نرسیده‌ایم که یک ماشین جلوی ورودی کوچه توقف می‌کند. انقدر سریع ترمز می‌گیرد که صدای کشیده شدن لاستیک‌هایش روی زمین در گوشم می‌پیچد. عباس می‌ایستد و دستش را جلوی ما می‌گیرد که جلوتر نرویم. بشری هم انگار زودتر از من خطر را می‌فهمد که به من نزدیک‌تر می‌شود و دستش را حلقه می‌کند دور شانه‌ام. چیزی ته دلم فرو می‌ریزد. مغزم کار نمی‌کند و فقط خیره‌ام به پژویی که خروجی کوچه را بسته و چراغ‌هایش هنوز روشن است. شیشه‌های ماشین، دودی است و داخلش را نمی‌بینم. عباس چند لحظه با اخم به پژو نگاه می‌کند و برمی‌گردد به سمت ما: بدویید بریم! بشری بازویم را می‌کشد و دنبال عباس می‌دویم. به ابتدای کوچه که می‌رسیم، متوجه می‌شویم یک پراید در ورودی کوچه ایستاده؛ با چراغ‌های روشن. دنیا دور سرم می‌چرخد. گیر افتاده‌ایم؛ اما نمی‌دانم چرا و توسط چه کسانی. بهزاد؟ شاید. عباس چند قدم به عقب برمی‌دارد و ما هم به تبعیت از او عقب می‌آییم. صدایم می‌لرزد: اینا کی‌اند؟ چرا راه رو بستن؟ عباس سلاحش را در می‌آورد و از بشری می‌پرسد: مسلحید؟ بشری که دارد با چشمانش در کوچه دنبال یک راه فرار می‌گردد می‌گوید: نه! مرخصی بودم که اومدم. عباس آرام و قدم قدم عقب می‌رود. می‌نالم: حالا چکار کنیم؟ عباس جواب نمی‌دهد. زیر لب چیزی زمزمه می‌کند و تندتند سر می‌چرخاند تا دو سمت کوچه را ببیند. باران تمام پیراهنش را خیس کرده. ناخودآگاه شروع می‌کنم به خواندن آیه حفظ؛ اولین چیزی که موقع نگرانی به ذهنم می‌آید. مردی از پراید پیاده می‌شود. با کمی دقت می‌شناسمش؛ بهزاد. از دیدنش نفسم بند می‌آید. این هیولای آرام بیش از آن چیزی که فکرش را می‌کردم خطرناک است. کاش می‌شد یک طوری نابودش کنم یا از بینش ببرم. پشت عباس پنهان می‌شوم: ب...بهزاده! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
سلام 😐 گیر افتادیم دیگه😐 چقدر هیجان آخه؟؟
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت یازدهم -وباز هم طوفانی از اغتشاش ها و خرابی ها چند تن از مراکز و مغازه ها آتش گرفت. دستم را از روی موس عقب می‌کشم خرابی و آتش سوزی حق است؟ اینکه حق الناس است. گوینده هنوز هم درحال حرف زدن است انگار دست بردار نیست. عصبی می‌شوم این گوینده خبر نمی‌گذارد من به کارم برسم. باید امشب هرچه زودتر متن را ویرایش کنم تا گذشته و حال اصلاحات کمی حق اعتراض پیداکنند. کنترل را پیدا نمی‌کنم. به سمت تلویزیون می‌روم و انگشتم را روی دکمه مشکی رنگش فشار می‌دهم. لحظه آخر که صفحه می‌خواهد کامل سیاه شود صدای رییس جمهور پخش میشود: -منم مثل شما صبح جمعه فهمیدم. وتلویزیون خاموش می‌شود. دستم همان جا خشکیده است. حق؟ من به دنبال حق می‌گردم اما آیا او حق دارد روز جمعه بفهمد. یعنی طول هفته را خواب بوده و جعه تازه بیدار شده است. -چیه چرا به صفحه سیاه ماتت برده؟ بر می‌گردم به سمت صدا آیه روی صندلی پشت میز نشسته است و همان طور که به مانتور نگاه می‌کند و موس را تکان می‌دهد می‌گوید: -شوکه شدن نداره که تو ام داشتی کار اونا می‌کردی. چه کاری؟ من تنها می‌خواستم حق آنها را پس بدهم که هم آن ها به حقشان برسند و هم دست از سرمن بردارند. -منظورت چیه؟ انگار صدایم را نمی شنود. به صفحه مانیتور خیره است و لبخند محوی کنار لبش است. حرصم می‌گیرد آخر او که تمام اتفاقات را چشیده است خواندنش که دیگر معنایی ندارد. -باتوبودما! گیج نگاهم می‌کند لبخند هنوز هم روی لبش است. -این تیکشو خیلی کم نوشتی واقعیت چیز دیگه ای بود. و باز می‌خندد. من چه می‌گویم و او چه می‌گود. عصبی چشم غره ای به او می‌روم. -می‌گم منظورت از اون حرف چی بود؟ گیج می‌گوید: -کدوم حرف. -هیچی، بابا هیچی. پاشو کار دارم. کمی نگاهم می‌کند و سریع چند بار موس را تکان می‌دهد و با انگشتانش کلیدهای آن را فشار می‌دهد و در آخر با سرعت فلش را از آن در می آورد. چشمانم را ریز می‌کنم. -فلش روبده، همین الان. دستم را به سمتش دراز می‌کنم. ابرویی بالا می اندازد. -براچی می‌خواییش؟ ابروهایم را درهم می‌کشم. -میخوام خودما، این حق گرفته شده را راحت کنم. می‌خندد. -آره دیگه توام می‌خوای بشی مثل همون آدما دیگه. صدایش بلندتر شده و بالا تر رفته. -می‌فهمی چی می‌گم؟ تویی که گذشته را باز گردانی کردی الان می‌خوای خرابش کنی چه فرقی داری با اون که گفت صبح جمعه فهمید چی شد هان؟ حرف هایش را می‌فهمم اما دردعین حال هم نمی‌فهمم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام و وقت بخیر 🌸 دوستان متاسفانه برای خانم اروند کاری پیش اومده و نمی توانند امروز قسمت جدید رو درکانال قرار بدهند ایشون از شما خیلی عذرخواهی میکنند😔🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفت خونه‌شون دیگه
سلام آیا این انصافه که عباس بنده خدا رو بدم دست بهزاد تا آدرنالین خون شما تنظیم بشه؟😐🙂
سلام بله، با هماهنگی بنده هست و اشکالی نداره. ممنونم از احساس مسئولیت شما🌿
سلام دیگه ببینم خدا چی می‌خواد🙂 خیره ان‌شاءالله
سلام یاااا اماااام حسین!! چرااا انقد خشن؟ من هیچ... من نگاه...🙂
سلام کدومش؟ بله حق دارید. کلا داستان‌های بنده اینطوریه. سعی می‌کنم بهتر بنویسم
سلام آدرنالین یا اپی‌نفرین، یک هورمون و انتقال دهنده عصبی است. این ماده باعث افزایش ضربان قلب، انقباض عروق و انبساط راه‌های هوایی شده و در بروز واکنش جنگ و گریز سیستم عصبی سمپاتیک مؤثر است. این هورمون معمولاً در مواقعی که فرد هیجان بالا را تجربه می‌کند در بدن ترشح می‌شود.