✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت یازدهم
-وباز هم طوفانی از اغتشاش ها و خرابی ها چند تن از مراکز و مغازه ها آتش گرفت.
دستم را از روی موس عقب میکشم خرابی و آتش سوزی حق است؟ اینکه حق الناس است.
گوینده هنوز هم درحال حرف زدن است انگار دست بردار نیست. عصبی میشوم این گوینده خبر نمیگذارد من به کارم برسم. باید امشب هرچه زودتر متن را ویرایش کنم تا گذشته و حال اصلاحات کمی حق اعتراض پیداکنند.
کنترل را پیدا نمیکنم. به سمت تلویزیون میروم و انگشتم را روی دکمه مشکی رنگش فشار میدهم. لحظه آخر که صفحه میخواهد کامل سیاه شود صدای رییس جمهور پخش میشود:
-منم مثل شما صبح جمعه فهمیدم.
وتلویزیون خاموش میشود. دستم همان جا خشکیده است. حق؟
من به دنبال حق میگردم اما آیا او حق دارد روز جمعه بفهمد. یعنی طول هفته را خواب بوده و جعه تازه بیدار شده است.
-چیه چرا به صفحه سیاه ماتت برده؟
بر میگردم به سمت صدا آیه روی صندلی پشت میز نشسته است و همان طور که به مانتور نگاه میکند و موس را تکان میدهد میگوید:
-شوکه شدن نداره که تو ام داشتی کار اونا میکردی.
چه کاری؟ من تنها میخواستم حق آنها را پس بدهم که هم آن ها به حقشان برسند و هم دست از سرمن بردارند.
-منظورت چیه؟
انگار صدایم را نمی شنود. به صفحه مانیتور خیره است و لبخند محوی کنار لبش است.
حرصم میگیرد آخر او که تمام اتفاقات را چشیده است خواندنش که دیگر معنایی ندارد.
-باتوبودما!
گیج نگاهم میکند لبخند هنوز هم روی لبش است.
-این تیکشو خیلی کم نوشتی واقعیت چیز دیگه ای بود.
و باز میخندد. من چه میگویم و او چه میگود. عصبی چشم غره ای به او میروم.
-میگم منظورت از اون حرف چی بود؟
گیج میگوید:
-کدوم حرف.
-هیچی، بابا هیچی. پاشو کار دارم.
کمی نگاهم میکند و سریع چند بار موس را تکان میدهد و با انگشتانش کلیدهای آن را فشار میدهد و در آخر با سرعت فلش را از آن در می آورد. چشمانم را ریز میکنم.
-فلش روبده، همین الان.
دستم را به سمتش دراز میکنم.
ابرویی بالا می اندازد.
-براچی میخواییش؟
ابروهایم را درهم میکشم.
-میخوام خودما، این حق گرفته شده را راحت کنم.
میخندد.
-آره دیگه توام میخوای بشی مثل همون آدما دیگه.
صدایش بلندتر شده و بالا تر رفته.
-میفهمی چی میگم؟ تویی که گذشته را باز گردانی کردی الان میخوای خرابش کنی چه فرقی داری با اون که گفت صبح جمعه فهمید چی شد هان؟
حرف هایش را میفهمم اما دردعین حال هم نمیفهمم.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
سلام و وقت بخیر 🌸
دوستان متاسفانه برای خانم اروند کاری پیش اومده و نمی توانند امروز قسمت جدید رو درکانال قرار بدهند
ایشون از شما خیلی عذرخواهی میکنند😔🌹
سلام
آیا این انصافه که عباس بنده خدا رو بدم دست بهزاد تا آدرنالین خون شما تنظیم بشه؟😐🙂
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، با هماهنگی بنده هست و اشکالی نداره.
ممنونم از احساس مسئولیت شما🌿
#پاسخگویی_فرات
سلام
کدومش؟
بله حق دارید. کلا داستانهای بنده اینطوریه.
سعی میکنم بهتر بنویسم
#پاسخگویی_فرات
سلام
آدرنالین یا اپینفرین، یک هورمون و انتقال دهنده عصبی است. این ماده باعث افزایش ضربان قلب، انقباض عروق و انبساط راههای هوایی شده و در بروز واکنش جنگ و گریز سیستم عصبی سمپاتیک مؤثر است. این هورمون معمولاً در مواقعی که فرد هیجان بالا را تجربه میکند در بدن ترشح میشود.
#پاسخگویی_فرات
چندنفر از دوستان هم در رابطه با واکسن پیام دادند؛ بنده با عرض پوزش این پیامها رو منتشر نمیکنم چون تخصص و علم لازم برای پاسخگویی رو ندارم و بدتر اعضای کانال گیج میشن و وارد یک بحث فرسایشی میشیم.
بنده به عنوان یک فرد عادی، نظر کارشناسان و قول و فعل رهبری رو مقابل خودم قرار میدم و بهش عمل میکنم.
امیدوارم مشکلاتی که در روند واکسیناسیون هست هم رفع بشه و نظر کارشناسی منتقدان توجه بشه.