eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
846 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
بله خودمم قبول دارم راستش من احساسم نسبت به شخصیتام یه حس فلسفیه. به نظرم هرممکن الوجودی امکان وجود داره پس شاید شخصیتای منم وجود داشتن در گذشته و اصلا اونا هویت گمشده خود منن. برا همین گیج شدین🙂ببخشید دیگه🙏🏻
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت دهم ناگهان یادم می‌
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت یازدهم از کنار کوچه چندین نفر می‌دوند و عبور می‌کنند. یکی از آنها به زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شود و می‌دود. نگرانم. می‌ترسم اتفاقی بیوفتد. ناگهان یک نفر کنارکوچه می‌ایستد. نفس نفس می‌زند. معلوم است خیلی دویده است. نگاهش را به داخل کوچه می‌اندازد. سیدعلی بود. اما با لباس پاره و صورت زخمی. با ترس به طرفش می‌روم و می‌گویم: خوبی؟ شاهین چی‌شد؟ لبخند می‌زند و نگاهم می‌کند. آرام می‌گوید: هیچی. حواسشو پرت کردیم. فعلا نمی‌تونه بیاد دنبالتون. بعد انگار متوجه زخم صورتم شده باشد می‌پرسد: شما چی شدی؟ می‌گویم: چیزی نشد. زمین خوردم. مجید خوبه؟ پاسخ می‌دهد: آره خوبه. می‌گم که حواسشون رو پرت کردیم. مجید یه کاری کرد بره طرف بزرگمهر. هنوز خیالم راحت نیست. می‌گویم: راستش دست عارفه شکسته. باید بریم یه درمانگاهی بیمارستانی جایی که بشه یه کاری کرد. _من ماشین دارم ولی نمی‌دونم بشه جابه جا کرد یا نه؟ موبایلش را از جیبش در می‌آورد. می‌پرسم: می‌خوای چیکار کنی؟ _باید ببینم نزدیک‌ترین درمانگاه کجاست که بریم. تا بیمارستان صدوقی یک خیابان فاصله است. اما مسیر هم شلوغ است و هم خطرناک. سیدعلی ذهنم را می‌خواند: به نظرت بیمارستان امیرالمومنین نزدیک تر نیست؟ با کف دست می‌زنم به پیشانی‌ام و می‌گویم: چرا به فکر خودم نرسید؟ _فکر من و شما نداره مامان. عارفه که تا آن لحظه سکوت کرده بود با شنیدن جمله سیدعلی متعجب می‌شود و می‌گوید: این آقا گفت مامان؟؟ می‌خندم و می‌گویم: آره. گفتم که پسرمه. عارفه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما می‌کند و می‌گوید: خب به نظرم باید آدرس فارابی رو پیدا کنیم. سیدعلی می‌گوید: بیاید بریم اون طرف خیابون تا سوار ماشین بشیم زودتر برسیم. _چجوری؟ خیلی شلوغه که. همان لحظه یک نفر مثل جن ظاهر می‌شود. _آسدعلی ما تو این کارا استاده. هرسه با دیدن مجید شوکه می‌شویم. می‌پرسم: تو مگه نرفتی دنبال شاهین؟ قیافه پیروزمندانه ای می‌گیرد و می‌گوید: یجوری پیچوندمش که حالا حالا ها نمی‌تونه پیدامون کنه. خیالت تخت مامان. حالا بیاید سریع بریم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
خیلی ممنون از شما. راستش این شخصیت ها خیالی هستند و به همین دلیل احساس راحتی در ارتباط با نویسنده دارند. این شخصیت ها بخشی از وجود من هستند و به همین دلیل مثل پسرم هستند🌹
خیلی ممنون از لطف شما. همه ما تلاش میکنیم که بهترین را بنویسیم. خوشحالم که دوست داشتید. 🌹🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرات شما عزیزان🙂🌿 واقعاً آنقدر زیاده که نمیشه تک‌تک‌شون رو جدا پاسخ بدم. ممنونم بابت حمایت و بازخوردتون🌷