سلام
مطمئن باشید اگر یک نفر قسمت شما باشه، حتما بهش میرسید. اگر نشده که یعنی اون فرد قسمت شما نبوده و به صلاح شما هم نبوده، و اگر قسمت هم باشید هم بهش میرسید.
بهترین راه برای حفظ غرورتون هم اینه که این تصمیم رو بپذیرید و سعی نکنید تغییرش بدید. خیلیها با این شکستهای عاطفی مواجه میشن و باهاش کنار میان. سخته ولی شدنیه. توی زندگی، شکستهای سختتر از این هم هست.
ضمن این که یادتون باشه تا وقتی با یک نفر سر سفره عقد ننشستید، درِ قلبتون رو براش باز نکنید.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یکی از مخاطبان عزیز هم یک پیامی دادند که خیلی قابل تامل بود؛ و فکر میکنم ایشون بیشتر از همه متوجه ا
سلام
بله همینطوره...
امنیت، خط قرمزی ست که تنها با خون پررنگ میشود.
#پاسخگویی_فرات
نظرات شما عزیزان 🌿
ممنون بابت حمایتتون🌷
خوشحالم که کمکم متوجه پیام داستان شدید...
پ.ن: فعلا پایان داستان معلوم نیست...
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 27
بهزاد لبخندی از سر رضایت میزند: ده بار گفتیم دیگه، دفترت رو میخوایم!
-دفتر رو میخواید چکار؟
-میخوایم عاقبتمون رو عوض کنیم، همین.
کیفم را باز میکنم و دفتر را در میآورم. عباس با چشمان گرد شده برمیگردد به سمتم: تو که نمیخوای دفتر رو بهشون بدی؟
سوالش هزاران بار در سرم پژواک میشود. نمیدانم چه جوابی بدهم. دفتر را میان دستانم میگیرم و نگاه میکنم. عباس سوالش را تکرار میکند: دفتر رو بهشون نمیدی مگه نه؟
به عباس نگاه میکنم: عاقبت بدی که داشتن تقصیر منه! میخوام کمکشون کنم!
بشری مچم را میگیرد: تقصیر خودشونه! این کار رو نکن!
نگاهم را از بشری میکشانم به سمت بهزاد: خب بگید دوست دارید عاقبتتون چطوری باشه، خودم مینویسم.
ستاره جلو میآید. عباس اسلحهاش را به سمت ستاره میگیرد: وایسا نیا جلو!
با تردید به عباس میگویم: نه اشکال نداره. بذار بیاد.
عباس با بهت سلاحش را پایین میآورد: این کار رو نکن مامان! داری قویترشون میکنی!
خودم هم میترسم؛ اما شاید این یک راه برای رها شدن از این اهریمن درونم باشد. نگاهی به حاج حسین میاندازم که خیس شده است؛ سر تا پایش. الان سرما میخورد. با نگرانی نگاهم میکند. مقابل ستاره میایستم و میگویم: قول بده وقتی سرنوشتتون رو تغییر دادم، حاج حسین رو آزاد کنی و دست از سرم برداری.
حانان که دست به سینه، به ماشین تکیه زده، یک دستش را بالا میآورد و میگوید: خیالت راحت.
دوباره رو به ستاره میکنم: خب بگو چی بنویسم؟
ستاره با چشم به دفتر اشاره میکند: صفحه شخصیتپردازی منو بیار تا بهت بگم.
زیادی نزدیک شده است؛ نزدیکتر از شعاع حریم امن، یعنی کمتر از شصت سانتیمتر. میتوانم بوی ادکلنش را حس کنم؛ یک چیزی شبیه بوی عود؛ عجیب و ناآشنا. میترسم؛ نمیدانم از خودم، ستاره یا کاری که میخواهم بکنم؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 28
صفحه مربوط به ستاره را میآورم. چادرم را بالای صفحات دفتر میگیرم تا از قطرات باران در امان بماند. با این وجود، یک قطره باران میافتد روی دفتر؛ روی دو کلمۀ متکبر و میتساوا. جوهر کلمه میتساوا و متکبر پخش میشود؛ اما حذف نه. هنوز هستند و میشود آنها را خواند. صدای برخورد قطرات باران با کاپشن عباس تندتر شده است. قطرهها روی پالتوی چرمی ستاره سُر میخورند. همین که میخواهم دهان باز کنم و از ستاره بپرسم چه بنویسم، مچ دستم در دستش گرفتار میشود و قبل از این که واکنشی نشان بدهم، دفتر را گرفته است. ضربهای به سینهام میزند که چند قدم عقب میروم و به سختی خودم را حفظ میکنم که زمین نخورم. به خودم میآیم و میبینم دفتر در دستم نیست!
جیغ میکشم: چکار میکنی؟
ستاره نیشخند میزند؛ این بار نگاهش ترسناکتر و شیطانیتر است. دفتر را بالا میگیرد و میگوید: نه، به تو زحمت نمیدم! خودم مینویسم!
عباس خیز میگیرد به سمت ستاره و میخواهد به سمتش برود؛ اما ناگاه صدای شلیک تیر گوشهایم را کر میکند. از دور بود یا نزدیک؟ حاج حسین داد میزند: عباس!
عباس را میبینم که افتاده روی زمین و از ساق پایش یک جوی خون راه افتاده. باران دارد خونها را میشوید و باز هم خون تازه جایگزینش میشود. عباس دستش را گذاشته روی پایش و از ته دل ناله میکند. به بهزاد و اسلحۀ در دستش نگاه میکنم. بهزاد هم پوزخند میزند و سر تکان میدهد: تقصیر خودش بود؛ هرچند خیلی وقته دلم میخواد یه بلایی سرش بیارم.
ستاره مستانه قهقهه میزند و دستش را دور گردن حانان میاندازد: این داداش من خیلی شارلاتانتر از چیزیه که فکرشو بکنی. شیطونم درس میده!
چشمان حانان برق میزنند. حالا معنای آن لبخند مرموز و شیطانیاش را میفهمم. میدوم به سمت عباس که دارد از درد به خودش میپیچد. تیر به پشت ساق پایش خورده. بشری اخم کرده و دارد دندانهایش را روی هم فشار میدهد. احتمالاً میداند نباید کاری بکند که عاقبتش مثل عباس بشود. خون همچنان دارد از پای عباس بیرون میریزد و رنگ عباس سفید و سفیدتر میشود. با همان صدای دردآلودش رو میکند به بهزاد: خیلی نامردی!
بهزاد با همان نیشخند مسخره میگوید: میدونم. تازه این یه چشمه از نامردیمه!
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت چهاردهم
-برید خانم صدرزاده منو حاج کاظم هستیم شما برید.
چشمانم درشت میشود حاج کاظم اینجاست مگر ، سریع سر بر میگردانم و پیر مردی را میبینم که با آن سه نفر دیگر درگیر شده است و گاهی هم آیه کمکش میکند.
با اشتیاق به سمت پسر جوان بر میگردم.
-پس تو باید حیدر باشی؟
لبخندی میزند.
-نه من حامدم.
نفس کشیدن را از یاد میبرم میخواهم بگویم که تنها یک حامد را میشناسم آیا تو همان حامد هستی؟ تا دهان باز میکنم حامد سر بلند میکند و این بار اخم هایش درهم میرود چهره اش خیلی جدی شده است مرد را گوشه ای پرت میکند و با سرعت به سمتم می آید کمی خود را کنار میکشم که حامد با مردی درگیر میشود که میخواست از پشت سر مرا بگیرد.
-برید همین الان از پاییگاه، برید بیرون.
حامد است که داد میزند و من نمیتوانم بروم خشکم زده است.
-آیه خانم همین الان خانم صدر زاده را ببرید زود.
آیه به سمتم می آید و دستم را میگیرد و میکشد. به سمت بیرون همراهی اش می کنم. وقتی از اتاق خارج میشوم تن بی جان احمدی را بر زمین میبینم آنقدر سرعتمان زیاد است که سریع رد میشویم و بیرون میرویم از پایگاه که بیرون میرویم باران میبارد و هوا کمی تاریک شده است.
همچنان درحال دویدن هستیم. یک دفعه چادرم زیر پایم گیر میکند و باصورت داخل چاله آبی از گل می افتم. همه تنم درد میکند اما انگار تازه به خود آمده ام قلبم درد میگیرد از اینکه یک لحظه خود را باختم از خودم ناراحتم. درگوشه گوشه خیابان صدای شعر و همخوانی می آید دست میزنند و انگار هیچ نمیفهمند.
-پاشو بریم پاشو.
به آیه نگاه میکنم حالش زیادخوب نیست. نمیخواهم دیگر برم انگار تازه متوجه شده ام که چه شده. ناگهان به یاد حامد و حاج کاظم می افتم و با شتاب از جایم بلند میشوم.
-آیه بریم پایگاه چرا فرار کردیم.
میخواهد حرفی بزند که صدای مهیبی از آن طرف خیابان به گوش میرسد. سریع سرم را بر میگردانم به سمت صداکه شعله های آتش را میبینم که درحال زبانه کشیدنند.
هرکس به سمتی میدود. پسری گوشی به دست از کنارم رد میشود.
-بانک هم آتیش زدیم ماموریت بعدی کجاست؟
تنها حرفی که میفهم همین است.
-بریم اینجا امن نیست؟
با جدیت به آیه نگاه میکنم که دور و اطرافش را نگاه میکند ،کمی سوز می آید اما آتش آن طرف خیابان آن قدر زیاد است که سوز هوا را کم کرده است. چادرش خیس شده است همانند خود من.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞