eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
847 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرات شما عزیزان 🌿 ممنون بابت حمایتتون🌷 خوشحالم که کم‌کم متوجه پیام داستان شدید... پ.ن: فعلا پایان داستان معلوم نیست...
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 27 بهزاد لبخندی از سر رضایت می‌زند: ده بار گفتیم دیگه، دفترت رو می‌خوایم! -دفتر رو می‌خواید چکار؟ -می‌خوایم عاقبت‌مون رو عوض کنیم، همین. کیفم را باز می‌کنم و دفتر را در می‌آورم. عباس با چشمان گرد شده برمی‌گردد به سمتم: تو که نمی‌خوای دفتر رو بهشون بدی؟ سوالش هزاران بار در سرم پژواک می‌شود. نمی‌دانم چه جوابی بدهم. دفتر را میان دستانم می‌گیرم و نگاه می‌کنم. عباس سوالش را تکرار می‌کند: دفتر رو بهشون نمی‌دی مگه نه؟ به عباس نگاه می‌کنم: عاقبت بدی که داشتن تقصیر منه! می‌خوام کمک‌شون کنم! بشری مچم را می‌گیرد: تقصیر خودشونه! این کار رو نکن! نگاهم را از بشری می‌کشانم به سمت بهزاد: خب بگید دوست دارید عاقبتتون چطوری باشه، خودم می‌نویسم. ستاره جلو می‌آید. عباس اسلحه‌اش را به سمت ستاره می‌گیرد: وایسا نیا جلو! با تردید به عباس می‌گویم: نه اشکال نداره. بذار بیاد. عباس با بهت سلاحش را پایین می‌آورد: این کار رو نکن مامان! داری قوی‌ترشون می‌کنی! خودم هم می‌ترسم؛ اما شاید این یک راه برای رها شدن از این اهریمن درونم باشد. نگاهی به حاج حسین می‌اندازم که خیس شده است؛ سر تا پایش. الان سرما می‌خورد. با نگرانی نگاهم می‌کند. مقابل ستاره می‌ایستم و می‌گویم: قول بده وقتی سرنوشتتون رو تغییر دادم، حاج حسین رو آزاد کنی و دست از سرم برداری. حانان که دست به سینه، به ماشین تکیه زده، یک دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید: خیالت راحت. دوباره رو به ستاره می‌کنم: خب بگو چی بنویسم؟ ستاره با چشم به دفتر اشاره می‌کند: صفحه شخصیت‌پردازی منو بیار تا بهت بگم. زیادی نزدیک شده است؛ نزدیک‌تر از شعاع حریم امن، یعنی کم‌تر از شصت سانتی‌متر. می‌توانم بوی ادکلنش را حس کنم؛ یک چیزی شبیه بوی عود؛ عجیب و ناآشنا. می‌ترسم؛ نمی‌دانم از خودم، ستاره یا کاری که می‌خواهم بکنم؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 28 صفحه مربوط به ستاره را می‌آورم. چادرم را بالای صفحات دفتر می‌گیرم تا از قطرات باران در امان بماند. با این وجود، یک قطره باران می‌افتد روی دفتر؛ روی دو کلمۀ متکبر و میتساوا. جوهر کلمه میتساوا و متکبر پخش می‌شود؛ اما حذف نه. هنوز هستند و می‌شود آن‌ها را خواند. صدای برخورد قطرات باران با کاپشن عباس تندتر شده است. قطره‌ها روی پالتوی چرمی ستاره سُر می‌خورند. همین که می‌خواهم دهان باز کنم و از ستاره بپرسم چه بنویسم، مچ دستم در دستش گرفتار می‌شود و قبل از این که واکنشی نشان بدهم، دفتر را گرفته است. ضربه‌ای به سینه‌ام می‌زند که چند قدم عقب می‌روم و به سختی خودم را حفظ می‌کنم که زمین نخورم. به خودم می‌آیم و می‌بینم دفتر در دستم نیست! جیغ می‌کشم: چکار می‌کنی؟ ستاره نیشخند می‌زند؛ این بار نگاهش ترسناک‌تر و شیطانی‌تر است. دفتر را بالا می‌گیرد و می‌گوید: نه، به تو زحمت نمی‌دم! خودم می‌نویسم! عباس خیز می‌گیرد به سمت ستاره و می‌خواهد به سمتش برود؛ اما ناگاه صدای شلیک تیر گوش‌هایم را کر می‌کند. از دور بود یا نزدیک؟ حاج حسین داد می‌زند: عباس! عباس را می‌بینم که افتاده روی زمین و از ساق پایش یک جوی خون راه افتاده. باران دارد خون‌ها را می‌شوید و باز هم خون تازه جایگزینش می‌شود. عباس دستش را گذاشته روی پایش و از ته دل ناله می‌کند. به بهزاد و اسلحۀ در دستش نگاه می‌کنم. بهزاد هم پوزخند می‌زند و سر تکان می‌دهد: تقصیر خودش بود؛ هرچند خیلی وقته دلم می‌خواد یه بلایی سرش بیارم. ستاره مستانه قهقهه می‌زند و دستش را دور گردن حانان می‌اندازد: این داداش من خیلی شارلاتان‌تر از چیزیه که فکرشو بکنی. شیطونم درس می‌ده! چشمان حانان برق می‌زنند. حالا معنای آن لبخند مرموز و شیطانی‌اش را می‌فهمم. می‌دوم به سمت عباس که دارد از درد به خودش می‌پیچد. تیر به پشت ساق پایش خورده. بشری اخم کرده و دارد دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد. احتمالاً می‌داند نباید کاری بکند که عاقبتش مثل عباس بشود. خون همچنان دارد از پای عباس بیرون می‌ریزد و رنگ عباس سفید و سفیدتر می‌شود. با همان صدای دردآلودش رو می‌کند به بهزاد: خیلی نامردی! بهزاد با همان نیشخند مسخره می‌گوید: می‌دونم. تازه این یه چشمه از نامردیمه! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
✨ ✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت چهاردهم -برید خانم صدرزاده منو حاج کاظم هستیم شما برید. چشمانم درشت می‌شود حاج کاظم اینجاست مگر ، سریع سر بر می‌گردانم و پیر مردی را می‌بینم که با آن سه نفر دیگر درگیر شده است و گاهی هم آیه کمکش می‌کند. با اشتیاق به سمت پسر جوان بر می‌گردم. -پس تو باید حیدر باشی؟ لبخندی می‌زند. -نه من حامدم. نفس کشیدن را از یاد می‌برم می‌خواهم بگویم که تنها یک حامد را می‌شناسم آیا تو همان حامد هستی؟ تا دهان باز می‌کنم حامد سر بلند میکند و این بار اخم هایش درهم می‌رود چهره اش خیلی جدی شده است مرد را گوشه ای پرت می‌کند و با سرعت به سمتم می آید کمی خود را کنار می‌کشم که حامد با مردی درگیر می‌شود که می‌خواست از پشت سر مرا بگیرد. -برید همین الان از پاییگاه، برید بیرون. حامد است که داد می‌زند و من نمی‌توانم بروم خشکم زده است. -آیه خانم همین الان خانم صدر زاده را ببرید زود. آیه به سمتم می آید و دستم را می‌گیرد و می‌کشد. به سمت بیرون همراهی اش می کنم. وقتی از اتاق خارج می‌شوم تن بی جان احمدی را بر زمین می‌بینم آنقدر سرعتمان زیاد است که سریع رد می‌شویم و بیرون می‌رویم از پایگاه که بیرون می‌رویم باران می‌بارد و هوا کمی تاریک شده است. همچنان درحال دویدن هستیم. یک دفعه چادرم زیر پایم گیر می‌کند و باصورت داخل چاله آبی از گل می افتم. همه تنم درد می‌کند اما انگار تازه به خود آمده ام قلبم درد می‌گیرد از اینکه یک لحظه خود را باختم از خودم ناراحتم. درگوشه گوشه خیابان صدای شعر و همخوانی می آید دست می‌زنند و انگار هیچ نمی‌فهمند. -پاشو بریم پاشو. به آیه نگاه می‌کنم حالش زیادخوب نیست. نمی‌خواهم دیگر برم انگار تازه متوجه شده ام که چه شده. ناگهان به یاد حامد و حاج کاظم می افتم و با شتاب از جایم بلند میشوم. -آیه بریم پایگاه چرا فرار کردیم. می‌خواهد حرفی بزند که صدای مهیبی از آن طرف خیابان به گوش می‌رسد. سریع سرم را بر می‌گردانم به سمت صداکه شعله های آتش را می‌بینم که درحال زبانه کشیدنند. هرکس به سمتی می‌دود. پسری گوشی به دست از کنارم رد می‌شود. -بانک هم آتیش زدیم ماموریت بعدی کجاست؟ تنها حرفی که می‌فهم همین است. -بریم اینجا امن نیست؟ با جدیت به آیه نگاه می‌کنم که دور و اطرافش را نگاه میکند ،کمی سوز می آید اما آتش آن طرف خیابان آن قدر زیاد است که سوز هوا را کم کرده است. چادرش خیس شده است همانند خود من. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس از توافق کشاورزان و پایان تجمعات صنفی: حمله وحشیانه عده‌ای خاص به سربازان و ماموران نیروی انتظامی
سلام نگران نباشید؛ اتفاقی نمی‌افته. مردم تفاوت اعتراض و اغتشاش رو می‌دونن و صف خودشون رو از ضدانقلاب جدا می‌کنند همیشه. این هم چیزی نیست، ما از این حوادث زیاد دیدیم، زود جمع می‌شه ان‌شاءالله.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام نگران نباشید؛ اتفاقی نمی‌افته. مردم تفاوت اعتراض و اغتشاش رو می‌دونن و صف خودشون رو از ضدانقلاب
پیرامون حوادث اصفهان، خوبه این مطلب رو مطالعه بفرمایید: ✅ نکاتی پیرامون یک اعتراض 1️⃣ اغتشاش و شلوغ کاری امروز هیچ ربطی به مردم عادی جامعه نداره، اینکه ما میبینیم بر علیه حاکمیت شعار میدن، با نیروهای ویژه درگیر میشن، موتور پلیس رو آتیش میزنن، در دسته های 30 - 40 نفری و بصورت هماهنگ در خیابونها حضور پیدا میکنن یعنی از قبل آموزش دیدن و ساماندهی شدن 🔸 اینکه امروز این حرکت خودشون رو شروع کردن بخاطر این هست که تحصن مردمی دیروز تموم شد و ضد انقلاب از اونها ناامید شد، لذا سریعا تیمهای خودش رو فرستاده کف خیابون 2️⃣ مجموع این افراد ساماندهی شده گنجشک روی درخت هم نیستن که بخواد آشوب و اغتشاشون اتفاقی رو برای نظام رقم بزنه، قطعا ظرف چند روز آینده اصفهان مانند روزهای قبل آروم میشه و بساط این جریان نیز جمع خواهد شد. 🔸 ما حادثه های خیلی گنده تر از اینرو با موفقیت پشت سر گذاشتیم این موضوع که چیزی نیست. 🔸 یکی از بزرگترین مشکلات ضد انقلاب در ایران رهبر نداشتن هست که همین عامل باعث میشه همیشه شکست بخورن 🔸فتنه 88 که کلی شخصیت سیاسی پشتش بود، سر و دست و پا و قلب و مغز هم داشت، پشتیبانی بین المللی هم داشت کلا 8 ماه دوام آورد، اینها که پشه کنار فیل هم نیستن 3️⃣ احتمال داره در برخی استانهای دیگه هم ما شاهد تحرکاتی باشم مثل یزد، خوزستان، خراسان رضوی، تهران، قم ، چهارمحال بختیاری؛ اما نکته مهم اینه که تحرکشون به ضرر خودشون هست نه ما، لذا اگه این حماقت رو انجام دادن نگران نشید و نگید همه جا رو دارن به هم میریزن 🔸 اگه بریزن بیرون هم عوامل میدانیشون شناسائی میشه هم سرشبکه ها و عملا سازمانی که چند ماه روش کار کردن از هم میپاشه و باز تا چند سال ما شاهد آشوب نمیشیم 🔸 اگه نریزن بیرون هم باز به همین دستگیری ها هم شبکه شون از هم میپاشه اما فرقش اینه که بعضیاشون فرصت فرار پیدا میکنن 🔸لذا جای هیچ نگرانی وجود نداره 4️⃣ این اغتشاش امروز به ضرر جریان مخالف واکسن تموم میشه؛ چرا؟! چون فضای عمومی کشور رو امنیتی میکنه و از فردا حساسیت روی تجمعات این جریان بسیار بیشتر میشه، حتی ممکنه دیگه باهاشون مماشاتی که تاکنون صورت گرفته هم خاتمه پیدا کنه 🔸 توصیه اکید میکنم به سرگردگان این تجمعات و تحصنات که این شیوه خودتون رو تغییر بدین والا دودش اول به چشم خودتون میره 🔸 تجمع و تحصن غیرقانونی بستری برای اغتشاش و خرابکاری هست و مسئولیت اون هم گریبانگیر برگزار کنندگان 🔸اعتراض و نقدی اگه دارین از مجاری قانونی پیگیری کنید و مسبب آشفته شدن بیشتر شرایط کشور نشید، پای امنیت و حیثیت نظام بیاد وسط مردم و نیروهای امنیتی با کسی شوخی ندارن 5️⃣ یکی از چالشها و ضعفهای مبنایی ما در بحث عدالتخواهی، مطالبه گری و نقد هست، عموما ما در این حوزه ها دچار ضعف های شناختی و عملیاتی هستیم. 🔸 ما نقد داریم، مطالبه بر حق داریم ، عدالتخواهیم ولی مشکلمون اینه که شیوه درست بیان و عملیاتی کردنش رو انجام نمیدیم: ▪️ یا سیاهنمایی میکنیم ▪️ یا غیر منصفانه مطرح میکنیم ▪️ یا موجب تضعیف نظام میشیم ▪️ یا بهانه میدیم دست ضد انقلاب ▪️ یا اجازه میدیم حرف حقمون به انحراف شده بشه ▪️ و یا ... 🔸 اگه ما نقد و مطالبه و عدالتخواهی مون رو به شیوه درستش مطرح و دنبال کنیم هم میتونیم به هدفمون برسیم، هم نظام تضعیف نشه و هم ضد انقلاب از مطالبه ما سوء استفاده نکنه ✅ ان شاالله از فردا بصورت ویژه در حوزه مطالبه گری، نقد و عدالتخواهی به تبیین مبانی و ویژگیها میپردازم @s_a_razavi
www.zlib.ir01-bakalam (www.zlib.ir).mp3
زمان: حجم: 2M
🎶چند روز بود که دنبال این سرود می‌گشتم تا به مناسبت هفته بسیج منتشرش کنم. یکی از تابستان‌های دوران نوجوانی، وقتی تازه عضو پایگاه بسیج محل شده بودم، قرار شد با بقیه نوجوان‌ها یک گروه سرود تشکیل بدیم و در مسابقات سرود پایگاه‌های بسیج شرکت کنیم. فکر کنم چهارده سالم بود. عصرهای تابستون، هر هفته چهارشنبه‌ها می‌رفتیم پایگاه و دور هم تمرین می‌کردیم و توی سر و کله هم می‌زدیم. چقدر خوش می‌گذشت. روزهای خیلی قشنگی بودند؛ مخصوصاً توی پایگاه بسیج نقلی ما. برای همین این سرود رو خیلی دوست دارم. چون باهاش کلی خاطره دارم؛ از دوستانم، از خنده‌هامون، از تپق زدن‌هامون، و از گریه‌ی بعد از مسابقه... چون توی مسابقه برنده نشدیم. با این حال خیلی خوب بود. و خوشحالم که روزهای نوجوانیم رو اینطوری گذروندم.🙂 با این که خیلی از اون روزها گذشته؛ اما هنوزم یک بسیجی‌ام، یک فدایی، یک یاور رهبر، با دلی بی‌صبر و قرار... 🇮🇷بسیجی‌ها، هفته‌مون مبارک!🇮🇷🎉👏 🎶سر به سر باید چون شهیدان شد مظهر خشم کردگار👊 🎶چون علی باید شد، اقتدا کن بر ذوالفقار...💪🇮🇷 التماس دعای شهادت.
🚩 🚩 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت سیزدهم خوبی است. پایگاه قابل اطمینان و امن‌ترین جا درحال حاضر است. راه زیادی نیست. ولی ترجیح می‌دهیم با ماشین برویم. سوار که می‌شویم صدای اذان بلند می‌شود. تصمیم می‌گیرم در همان پایگاه نماز بخوانیم. راه زیادی نیست اما خیابان باز هم شلوغ می شود. اضطراب تمام وجودم را فرامی‌گیرد. احساس می‌کنم اتفاقی افتاده است. چه اتفاقی؟ نمیدانم. تقریبا ده دقیقه می‌شود که در راهیم. اما به خاطر ترافیک و شلوغی هنوز نرسیده ایم. مجید می‌گوید: نظرتون چیه پیاده بریم. زودتر می‌رسیما. سیدعلی جواب می‌دهد: اون وقت ماشینو چکار کنم؟ نگاهی به اطراف می‌اندازم. چهار طرف ماشین تقریبا بسته است. ماشین ها به سختی حرکت می‌کنند. می‌گویم: میشه یه کاری کرد؟ عارفه می‌پرسد:چه کاری؟ می‌گویم: ما پیاده بشیم بریم. آقا سیدعلی هم به محض باز شدن راه داخل اولین کوچه پارک کنند. خوبه؟ همه موافق اند. آرام در را باز می‌کنیم و پیاده می‌شویم. من و عارفه جلو می‌رویم و مجید پشت سرما می‌آید. راه زیادی نیست. مسافت کمی را که می‌رویم مجید می‌ایستد. موبایلش را از جیبش درمی‌آورد و می‌گوید: فکر کنم سیدعلی جای پارک پیدا کرده. من صبر می‌کنم بیاد. به عارفه می‌گویم: عارفه برو در بزن آقای احمدی درو بازکنه تا ماهم بیایم. باشه ای می‌گوید و می‌رود. پنجاه متر جلوتر در اصلی پایگاه است. به مجید می‌گویم: آقا مجید خبری شده؟ می‌گوید: چطور مامان؟ _هیچی. انگار سیدعلی نگران بود. شما چیزی نمیدونی؟ مجید می‌گوید: من خبری ندارم. بعد با چهرهٔ غمگین و درعین حال شیطنت آمیز می‌گوید: چرا رسمی حرف میزنی مامان. از دستم ناراحتی؟ خنده ام می‌گیرد. می‌خواهم کمی اذیتش کنم. به سختی سعی می‌کنم نخندم و می‌گویم: برای چی ناراحت باشم! فقط راستش من یکم هنوز شک دارم. با تعجب می‌پرسد: به چی؟ _به وجود شما. رویش را به طرف دیگر می‌کند و می‌گوید: دست شوما دردنکنه مامان. هیی. می‌گویم: ناراحت نشو. یه ذره شک طبیعیه. شک دریچه ورود به یقینه. رویش را برمی‌گرداند به طرفم. لبخند می‌زند و می‌گوید: باشه. قبول. فقط... ناگهان صدای جیغ می‌آید. به دنبال صدا می‌گردم. انگار صدای جیغ عارفه از پایگاه است. هراسان به طرف پایگاه می‌دوم. با دیدن صحنه روبه رویم خشکم می‌زند. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168 ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16354397542508 💞
سلام خیلی عذرمیخوام بابت تاخیر 😓