سلام بابت بی نظمی، من شرمنده شماهستم راستش هم مشکلات وهم امتحانات میان ترم دانشگاه یکم وقتم را تنگ کرده ان شاء الله قول میدم از فردا منظم تر باشه🙏🏻
بازم شرمنده
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩 📖داستان #نیمه_تنها ✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️ قسمت پانزدهم از جا میپ
🚩 #بسم_رب_الشهدا_والصدیقین 🚩
📖داستان #نیمه_تنها
✍️به قلم #زهرا_اروند ✒️
قسمت شانزدهم
درب بطری را باز میکند و میخواهد روی دستش خم کند تا مقداری کف دستش بریزد. اما ناگهان بطری را روی سر سرباز بیچاره میگیرد و تقریبا خالی اش میکند. احمدی شوکه بالا میپرد و میگوید: چیشده؟
سیدعلی میزند پس کله مجید و میگوید: نمیتونی مثل آدم آب بپاشی؟
مجید میگوید: شرمنده همین مدلی بلدم.
آرام میخندم. نزدیک احمدی میشوم و میگویم: حالت خوبه؟
احمدی چند لحظه اطراف را نگاه میکند. گیج و منگ است. به من نگاه میکند و میگوید: خانم اروند شمایی؟
مجید جواب میدهد: نه روحشه. دادا سرت ضربه خورده پرت و پلا میگی. خب خودشه دیگه.
سیدعلی میگوید: اذیتش نکن. نمیبینی حالشو.
و بعد روبه احمدی میکند.
_بهتری؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا این بلا سرت اومده؟
احمدی متعجب نگاه میکند و میپرسد: شما کی هستی؟
جواب میدهم: آشنای من اند. نگفتید چی شد؟
سیدعلی بطری را که کمی آب داخلش مانده است، برمیدارد و به طرف احمدی میگیرد.
_یکم آب بخور. حالت که جا اومد برو داخل استراحت کن.
احمدی بطری را میگیرد و ته مانده آب را میخورد.
_آقا شرمنده. راستش یه سری آدم اومدن تو پایگاه. اومدم جلوشونو بگیرم ریختن سرو. دیگه نفهمیدم چی شد.
مجید میگوید: بازم بخیر گذشت.کمک کنم بری تو اتاق؟
احمدی با کمک مجید و سیدعلی به داخل اتاق نگهبانی میرود. عارفه گوشه ای ایستاده است. میگویم: بیا بریم داخل اتاق پایگاه. نامرتبه ولی میشه یه گوشه نشست.
عارفه پشت سرم میآید و میرویم داخل. میخواهم در را ببندم که سیدعلی میرسد.
_میشه اینجا موند. به نظر امنه. چون یه بار اینجا اومدن دوباره نمیان. فعلا استراحت کنید. ما حواسمون هست.
سری تکان میدهم.
_باشه. پس شما هم فعلا اون طرف پیش احمدی باشید.
این را میگویم و در را میبندم.
گوشه ای از اتاق را مرتب میکنم و مینشینم. عارفه کنارم مینشیند.
_زهرا خیلی خسته شدم. تا کی باید اینجا بمونیم؟
_نمیدونم. به مامانت زنگ بزن بگو اینجایی نگران نشه. منم میزنم.
تلفنش را در میآورد و شماره میگیرد. صحبت هردویمان که تمام میشود، میگویم: یکم دراز بکش. دستت که درد نداره؟
کیفش را زیر سرش میگذارد و دراز میکشد.
_نه خوبه. از فاطمه خبر نداری؟
_نه. گوشیش خاموشه. ولی نگران نباش. ان شاءالله خوبه.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #زهرا_اروند
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3168
ارتباط مستقیم با زهرا اروند 👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16354397542508
#روایت_عشق 💞
سلام
بله، راز شکستناپذیری هر فرد یا حکومتی، اتکا و اتصالش به خداست.
میبینید که حتی با وجود اینهمه جاسوس و خائن، باز هم جمهوری اسلامی به راهش ادامه داده.
#پاسخگویی_فرات
سلام
خواهش میکنم
تمام قسمتها قرار گرفته و تاحالا کسی چنین مشکلی رو گزارش نکرده.
فکر میکنم مشکل از ایتاست که برای شما نیاورده.
یک بار از کانال خارج و دوباره عضو بشید، احتمالا درست میشه.
ممنونم از لطف شما
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از شما، البته قطعاً رمانهای بنده بینقص نیستند؛ این نظر لطف شماست.
خوشحالم که مفید بوده و اگر اثرگذاریای هم داشته، لطف خداست.
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه دقیقا اطلاع ندارم.
توی اینترنت شرایط ورود به دانشگاه اطلاعات و امنیت ملی رو سرچ کنید(البته این دانشگاه فقط دانشجوی مرد میگیره).
#پاسخگویی_فرات
سلام
وقتی روی پیام کلیک میکنید، یک گزینه هست به اسم کپی کردن لینک پیام.
البته من این امکان رو فقط در نسخه ویندوز ایتا دیدم.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 35
و نگاهی به پشت سرش میاندازد. یعنی من باید همیشه از این شخصیتهای منفی که خصوصیات منفیِ خودم هستند فرار کنم؟ یاد نماد برجِ قوس میافتم؛ نماد اصفهان. همان نمادی که وقتی بچه بودم، آن را در گوشههای مختلف آثار تاریخی شهر میدیدم. اولین بار پدر آن را نشانم داد و گفت: اینو ببین! این واقعیت زندگی ماست!
نماد قوسِ آذر، در واقع اقتباس از صورت فلکی قوس است و آن را نماد اصفهان میدانند. مردِ کمانداری که پایینتنهای به شکل شیر دارد و دُمی به شکل اژدها یا اهریمن؛ و خورشیدی که مقابل مرد کماندار است.
بشری سرعتش را کمتر میکند؛ من هم. میگوید: به چی فکر میکنی؟
-به قوسِ آذر. تا حالا دیدیش؟
-نماد اصفهان رو میگی؟
-آره.
-چی شده که یادش افتادی؟
میگویم: بابام همیشه میگفت این نماد، داستان زندگی همه آدماست؛ ولی من منظورش رو نمیفهمیدم. امشب تازه لمسش کردم.
-چطور؟
نفسی میگیرم و باز هم سرعتم را کم میکنم. دیگر نمیتوانیم بدویم؛ اما تند قدم برمیداریم. میگویم: شیر و کماندار و اژدها هرسهتاشون یه پیکر هستن، یه نفرن. یعنی اگه یکیشون بمیره بقیه هم میمیرن. اما اژدها خیز گرفته به سمت سر کماندار، انگار میخواد کماندار رو بخوره؛ شاید هم خورشید رو. کماندار هم تیر رو به سمتش نشونه گرفته، ولی نمیزنه؛ چون نمیتونه بکشدش. با این وجود همیشه باید تیر و کمانش به سمت اژدها باشه ولی رها نشه، تا اژدها سرگرم تیر باشه و نتونه کماندار و خورشید رو بخوره.
بشری سرش را تکان میدهد: هوم، میفهمم چی میگی. تو هم باید اون اهریمن و اژدهایی که درونت هست رو مهار کنی، درسته؟
-آره!
گفتنش ساده است؛ اما در عمل پوستم کنده میشود. باران بند آمده و فقط باد سردی میوزد که باعث میشود مایی که هنوز لباسهایمان خیس است، بیشتر به خودمان بلرزیم. یاد حاج حسین و عباس میافتم که گیر افتادند؛ دوست ندارم دربارهاش فکر کنم. بهزاد کجا بردشان؟ چه بلایی سرشان میآورد؟
بشری انگار از قیافهام میفهمد به چه چیزی فکر میکنم که میگوید: نگران نباش، نمیتونه بکشدشون.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞