سلام
اصلا نخوندم این رمانها رو.
ببینید، نمیشه حکم داد که همه رمانها بد هستند یا همه رمانها خوبند. اگر رمان خوب بخونیم، قطعا خوندنش مفیده.
#پاسخگویی_فرات
سلام
کاملا نقد شما رو قبول دارم.
متاسفانه توی خلق شخصیتهای خاکستری و معمولی، خوب عمل نکردم.
البته شخصیتهای مثبت کاملا خوب نیستند و اشتباه هم میکنند؛ اما باز هم نقدتون رو قبول دارم.
امیدوارم در آینده بهتر عمل کنم.
ممنونم از نقد شما
#پاسخگویی_فرات
سلام، بله الحمدلله
_____
سلام، قبلا معرفی کردم؛ رمانهای خانم صادقی، خانم رحیمی و خانم مهاجر.
_____
سلام، بله بنده هم این قسمتهاش رو خیلی دوست دارم.
#پاسخگویی_فرات
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- براۍلحظہایپاهایشازحرکتایستاد و زمزمهایکہچندلحظہ پیششروعکردهبود راقطعکرد...
- صداۍجیغ و فریادِکمڪخواستنِیکزنبود کہ حالابلندتربہگوشمیرسید .
باگنگیسرشرابہطرفِابتداوانتہـایِخیابانچرخاند تا واقعیبودنصداراباتصویردرککند .⇩⇧..
- در خلوتیِشهر و تاریکیاینساعتبعیدبودکسی ، ..
بهتربودبگویدزنیبیعقلیکند و درخیابانباشد، دربعضیازخیابانهاۍاینشهرروزهاهمنمیشد یکزنتنہـارفتوآمدکند‼️
🕝🌃 حالا این ساعتِ شب ...
#راز_تنهایی
#نرجس_شکوریان_فرد
#رمان
📓 | رمانی چاپ نشده ،
✍🏻 | از نویسندهی مشهور نرجس شکوریانفرد :) 😍 ✨
( تنها کانال رمان که مستقیما زیر نظر این نویسندست🤩)
https://eitaa.com/joinchat/1299841067Cf9aa36c49c
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 195
- هیچی دیگه، یه ماه بعدش مادرم رو عمل کردن، خوب شد. نه خوبِ خوب ها، ولی دیگه با قرص و دوا جمع شد. دیگه حالش بد نیس. من موندم و نذرم. با خودم گفتم چکار کنم چکار نکنم... خواستم یه کاری کنم که خیلی شاخ باشه، ردخور نداشته باشه. خب آخه زندگی مادرم رو مدیونشم. یه روز توی باشگاه بحث سوریه شد. خیلی حالشو نداشتم گوش کنم، ولی بعدش رفتم ببینم قضیه چیه. دیدم چی از این بهتر و شاختر؟ حسین مادرمو برگردوند، من میرم برای خواهرش نوکری میکنم. حالا درسته خیلی کج و کوله رفتم، ولی بالاخره یه چیزایی حالیم میشه. کلی این در و اون در زدم. ننهم که فهمید، نگران شد اولش، ولی بعد کلی دعام کرد، با خودش امیدوار شد من آدم بشم. با بدبختی تونستم بیام.
سکوت میکند. نگاهش نمیکنم؛ چون میدانم دوست ندارد ببینم چشمانش پر از اشک شده.
بعد از چند ثانیه، آب بینیاش را بالا میکشد و میگوید:
- میدونی، اولش میخواستم یه ماه بیام و برگردم. آقا حامد رو که دیدم، خراب مرامش شدم. دلم خواست بازم بمونم. ولی میدونی... حالا دیگه اگه آقا حامدم نباشه بازم میمونم. آخه میبینم هرچی اینجا بمونم، کاری که امام حسین برام کرد جبران نمیشه.
یک نفس عمیق میکشد. صدایش کمی میلرزد و میگوید:
- اصلا میدونی داش حیدر، حتی بحث جبرانم نبود، بازم میموندم. آخه خرابش شدم، خراب حسین. میفهمی اینو؟
اشکم را قبل از این که از مژههایم بیفتد با نوک انگشت میگیرم و آه میکشم:
- آره...
با سرعت صد و بیستتایی که سیاوش میرود، خیلی زود به مقر قاسمآباد میرسیم. نزدیک اذان مغرب است.
سیاوش میگوید:
- منتظر میمونم کارت تموم بشه با هم برگردیم.
حاج احمد را در حیاط پیدا میکنم و مثل همیشه، سیدعلی پشت سرش ایستاده.
شرط میبندم سیدعلی از آن محافظهایی ست که نمیشود از دستشان فرار کرد و مطمئنم اوایل کارش، حاج احمدِ بنده خدا را ذله کرده است.
میدوم به سمت حاج احمد و میگویم:
حاجی...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 196
دستش را بالا میآورد و میگوید:
- هیس... میدونم میخوای چی بگی. سلامِت رو نخور!
- سلام!
و صدایم را پایین میآورم:
- حاجی، من تازه از شناسایی برگشتم. اینا یه نقشهای دارن برای این چند روزه. تحرکاتشون غیرعادیه.
سرش را تکان میدهد: میدونم. حسین قمی هم همین رو میگه، احتمال میده که میخوان حمله کنن.
- چطور؟
-
- پشت بیسیم گفت پهپادهاشون بالای سرمونن دارن شناسایی میکنن. یکی از پهپادها رو هم زدن.
- آره، منم امروز دیدم. چاره چیه؟
دستش را میزند سر شانهام:
- برگرد پایگاه چهارم. حسین قمی گفت امشب حتماً میزنن به ما.
صدای اذان مغرب میپیچد در محوطه مقر. میگویم:
- نماز مغربم رو میخونم و برمیگردم، هرچی شد بهتون اطلاع میدم.
حاج احمد سرش را تکان میدهد و میرود برای نماز جماعت؛ اما من و سیاوش نمازمان را فرادا میخوانیم و راه میافتیم.
بین راه سیاوش میپرسد:
- چیزی شده داش حیدر؟ پریشونی!
نمیدانم چه بگویم. سر و ته حرف را با دو جمله هم میآورم:
- وضاع خیلی خوب نیست. فکر کنم داعشیها یه نقشهای دارن.
سیاوش نفس میگیرد و حرفی نمیزند. میگویم:
- من خیلی خستهم، یکم میخوابم. رسیدیم بیدارم کن.
- رو چشمم داداش.
سرم را تکیه میدهم به پشتی صندلی و چشمانم را میبندم.
انقدر خستهام که تکانهای وحشتناک ماشین، برایم حکم گهواره را پیدا میکند و خوابم میبرد.
دوازده شب است که میرسیم به پایگاه چهارم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد.
تعداد زیادی از بچههای حیدریون و فاطمیون اینجا هستند؛ به علاوه ایرانیها.
اگر حمله کنند فاجعه میشود؛ هرچند این که میدانم حسین قمی هم اینجاست، کمی خیالم را راحت میکند.
حسین قمی فرمانده فوقالعاده باهوشی ست. حتماً وقتی متوجه تهدید شده، برای دفع خطرش هم چارهای دارد...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
سلام بر مخاطبان عزیز کانال
روز دانشجو رو به همه دانشجوهای کانال، به ویژه خانم اروند و صدرزاده تبریک میگم...
و البته خودم☺️
سلام، بله. حسین قمی نام جهادی شهید مرتضی حسینپور هست؛ از نوابغ نظامی جنگ سوریه.
___________
سلام، خیر. همونطور که توضیح دادم اینطور نیست.
بله، شخصیت سیاوش رو از این شهید بزرگوار الگو گرفتم
#پاسخگویی_فرات
نیمه راه--محدثه صدرزاده.pdf
حجم:
536.5K
📗پیدیاف داستان #نیمۀ_راه
✨داستانی به سبک رئالیسم جادویی
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
🔸داستانی که قهرمان آن، خود نویسنده است...🔸
#روز_دانشجو
#نفوذ
#روایت_عشق
http://eitaa.com/istadegi