🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 244
دستش را بالا میگیرد و نفس میزند. بعد با تردید، دکمههای پیراهنش را باز میکند.
پیراهن مشکی گشادش را که از تن در میآورد، برجستگی و سیمهای رنگارنگ جلیقه انفجاریاش پیدا میشوند.
نفس عمیقی میکشم و صدایم را بالا میبرم:
- اخلع قمیصک وإلا سأفجرك هناك.(جلیقهت رو دربیار وگرنه همونجا منفجرت میکنم!)
باز هم خیره میشود به خاکریز. تعللش را که میبینم، خشاب را جلوی پایش خالی میکنم:
- إن أطلقت عليك ستنفجر. یالا!(اگه بهت شلیک کنم منفجر میشی. زود باش!)
دستش میرود به سمت جلیقه انتحاری. چشمانم را میبندم و به حامد میگویم:
- یه خشاب پر بهم بده!
حامد خشاب را کف دستم میگذارد. منتظرم راننده خودش را منفجر کند تا حداقل اسیر نشود؛ اما صدای انفجار نمیشنوم.
انگار دارد با خودش فکر میکند بدون کشتن ما، مُردن برایش نمیصرفد!
چشم که باز میکنم، جلیقه انتحاری را در آورده و انداخته روی زمین.
تمام لباسهایش را بجز لباسهای زیرش درمیآورد تا مطمئن شویم خطری ندارد.
حامد میگوید:
- ارفع یدک و تقدم.(دستتو ببر بالا و بیا جلو.)
مرد قدمی به جلو برمیدارد. از پشت خاکریز بیرون میآیم و به سمت مرد میروم.
پشت سرش قرار میگیرم و درحالی که با فشار اسلحه به سمت جلو هلش میدهم، به حامد میگویم:
- به بچههای تخریب بگو بیان ماشین و جلیقهش رو بررسی کنن. لباسهاش رو هم بررسی کن، اگه مشکلی نداشت بیار که بپوشه.
پشت خاکریز، دستان مرد را محکم میبندم و میپرسم:
- شو إسمک؟(اسمت چیه؟)
با نفرت نگاهم میکند؛ انگار مقصر این که نتوانسته خودش را منفجر کند و به بهشت و حوریهای بهشتیاش برسد منم.
تکانی به لب و دهانش میدهد و بجای جواب سوالم، به سمتم آب دهان میاندازد.
حالت خیس و لزج آب دهانش را روی گونه سمت راستم حس میکنم و حالم را بههم میزند.
دندانهایم را روی هم فشار میدهم و تند نفس میکشم.
دستم برای زدن یک سیلی محکم به صورتش بیقراری میکند.
برای این که دستم را در کنترل خودم نگه دارم، آن را محکم مشت میکنم و از جا بلند میشوم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام
بله، خودش ترسیده بعد تقصیر رو گردن عباس میندازه😒
#پاسخگویی_فرات
سلام
موشکهایی هستند که تا ارتفاع بسیار بالا اوج میگیرند (قسمتی از راه با موتور و مابقی راه را با استفاده از نیروی جاذبه زمین به سمت هدف میرن). حتی بعضی از موشکهای بالیستیک که برد بسیار بالایی دارند از جو زمین نیز خارج میشن و دوباره به جو برمیگردن.
موشکهای میانبرد و دوربرد بالستیک معمولاً برای حمل کلاهک هستهای هستند.
منظورتون رو از سوال دوم متوجه نشدم؛ چون همه موشکهای بالستیک جهت دارند. در واقع یه سقوط آزاد هدفمند میکنند.
#پاسخگویی_فرات
💠 #بسم_الله_الرحمن_الرحیم 💠
💞 #زیارتنامه #حضرت_زهرا سلاماللهعلیها💞
يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً، وَزَعَمْنا أَنَّا لَكِ أَوْلِياءٌ وَ مُصَدِّقُونَ وَصابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَأَتىٰ بِهِ وَصِيُّهُ، فَإِنّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْناكِ إِلّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا لَهُما لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنا بِوِلايَتِكِ.
السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللّٰهِ،السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِياءِ اللّٰهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللّٰهِ وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللّٰهِ؛
السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْحَوْراءُ الْإِنْسِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكِ وَعَلَىٰ رُوحِكِ وَبَدَنِكِ؛
أَشْهَدُ أَنَّكِ مَضَيْتِ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكِ، وَأَنَّ مَنْ سَرَّكِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ جَفَاكِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ آذاكِ فَقَدْ آذىٰ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ وَصَلَكِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَنْ قَطَعَكِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِأَنَّكِ بِضْعَةٌ مِنْهُ وَرُوحُهُ الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ ، أُشْهِدُ اللّٰهَ وَرُسُلَهُ وَمَلائِكَتَهُ أَنِّي راضٍ عَمَّنْ رَضِيتِ عَنْهُ، ساخِطٌ عَلَىٰ مَنْ سَخِطْتِ عَلَيْهِ، مَتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ، مُوَالٍ لِمَنْ وَالَيْتِ، مُعادٍ لِمَنْ عادَيْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ، وَكَفَىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً وَ حَسِيباً وَ جازِياً وَ مُثِيباً.
🌱به نیابت از:
شهید حاج قاسم سلیمانی
شهید نسرین افضل
شهید احمد رضانیا
شهید هادی ذوالفقاری
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه
#حاج_قاسم
#روایت_عشق
http://eitaa.com/istadegi
1303_lobolmizan.ir_766_Hazrate Fatemeh Mazhare Obodiyat.pdf
حجم:
292.8K
#معرفی_کتاب 📚
#حضرت_فاطمه_مظهر_عبودیت
✍️نویسنده: #اصغر_طاهرزاده
#نشر_لب_المیزان
لازم است بيش از اينكه از حيات اهلالبيت اطلاع بهدست آوريم، از حيات آنها عبرت بگيريم. اين خانواده ابعاد گوناگوني دارند كه هر بعدي از ابعاد وجود آن ذوات مقدس عبرتي و تنبُّهي را به همراه دارد و لذا در رابطه با اهلالبيت در ابعاد گوناگون وظيفههايي بر دوش داريم. يكي از مباحثي كه لازم است نسبت به آن بسيار حسّاس باشيم، معرفت به مقام اين خانواده است. واقعاً اين خانواده هميشه مظلوماند، حتّي از طريق توجّه شيعيانشان به آنها، به طوري كه ما ميخواهيم نهايتاً يك دهه در رابطه با آنها سخن بگوييم، در حاليكه در رابطه با ابعاد گوناگون وجودي آنها و سيره و سخنانشان اينقدر مسئله هست كه باور كنيد اگر تمام طول سال را هم وقت بگذاريم، شايد آخر سال كمي بتوانيم نسبت به آنها معرفتي پيدا كنيم...
#حضرت_زهرا
#فاطمیه
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 245
با آستین، آب دهان مرد را از روی صورتم پاک میکنم. باز هم حس بدی دارم؛ واقعاً چندشآور است.
از قمقمهام مشتی آب در دستم میریزم و آن را به صورتم میزنم.
حامد با دیدن چهره در هم رفتهام میپرسد:
- چیزی شده؟
میخواهم ماجرا را تعریف کنم؛ اما منصرف میشوم.
ممکن است حامد یا بقیه با شنیدن این قضیه بخواهند سر اسیر تلافی دربیاورند.
میگویم:
- هیچی. تحویلش بدید به بچههای سوری.
حامد سری تکان میدهد و میگوید:
- کلی مهمات غنیمت گرفتیم از انتحاریه. کار خدا بود. دیشب پهپادهاشون خندق رو ندیدن.
و به ماشین انتحاری که درهایش باز است و حالا خالی شده اشاره میکند.
یک تویوتای هایلوکس است که داعشیها خودشان با ورقههای فلزی، زرهیاش کردهاند.
این یکی از ترفندهایشان است؛ بجای این که از ماشینهای سنگین جنگی مثل نفربر استفاده کنند، ماشینهای معمولی را زرهی میکنند تا انتحاری بتواند با سرعت بالا حرکت کند.
حامد میگوید:
- برای عملیات اصلی آزادسازی دیرالزور باید یه مدت منتظر بمونیم. قراره نیروهای حزبالله و حیدریون و زینبیون هم بیان بهمون دست بدن و سازماندهی بشیم برای عملیات.
دست به کمر میزنم و بچهها را میبینم که دارند چادر میزنند:
- پس یه فرصتی برای استراحت هست.
حامد هنوز جواب نداده که از دور و در صفحه صاف بیابان، دو وانت هیوندا با پرچم زرد رنگ میبینم.
از این فاصله نمیشود نوشته روی پرچمشان را تشخیص داد. چون از جاده خاکی به سمتمان میآیند، از پشت سرشان غبار غلیظی به آسمان میرود.
چندبار سرفه میکنم. این مدتی که سوریه بودهام، انقدر خاک در حلقم رفته است که ریههایم رسوب گرفته.
مادرم اگر بفهمد با این ریه زخمی و خراب در چنین بیابانی خدمت میکنم، خودش چادر به کمر میبندد و میآید اینجا تا من را برگرداند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 246
حامد دستش را سایهبان چشمانش میکند و میگوید:
- فکر کنم نیروهای لبنانیاند. منتظرشون بودم.
درست فهمیده است. وقتی نزدیکتر میشوند، میتوانم علامت حزبالله لبنان را روی پرچم زردشان ببینم.
نزدیک اردوگاه توقف میکنند. با دیدن کسی که از سمت کمکراننده پیاده میشود، دست به دامان حافظهام میشوم تا بشناسمش.
مطمئنم این جوانِ گندمگون و لاغر را میشناسم. فکر کنم از بچههای دانشگاه امام حسین(ع) باشد...
سالهای اول با هم بودیم. اسمش چی بود؟ یادم هست سید بود و از بچههای تهران...
اسمش... اسمش حسین بود. سیدحسین.
باد موهایش را در هم ریخته و چشمانش را تنگ کرده تا خاک داخلشان نرود.
تند و فرز به سمتمان قدم برمیدارد و دستش را برای دست دادن دراز کرده است.
به ما که میرسد، به گرمی سلام میکند و حامد را در آغوش میگیرد.
بعد انگار تازه چشمش به من میافتد. به صورتم دقیق میشود و زود میشناسدم:
- عباس! خودتی؟
با یک دستم دستش را میگیرم و با دست دیگر، انگشت اشارهام را میگذارم روی بینیام:
- هیس! من اینجا سیدحیدرم!
سیدحسین ابروهایش را بالا میدهد:
- آهان... فهمیدم. باشه!
حامد میپرسد:
- شما هم رو میشناسید؟
سیدحسین دستش را دور گردنم میاندازد:
- آره چه جورم!
با نگاهم به سیدحسین میفهمانم بیشتر توضیح ندهد.
سیدحسین حرف را عوض میکند:
- من یه مدته شدم مسئول آموزش نیروهای لبنانی. بچههای باصفاییاند. یه خبرنگار هم یکی دو روزه اومده بین ما. خیلی سمجه. چندبار داشت خودش رو به کشتن میداد.
با شنیدن نام خبرنگار کمی نگران میشوم؛ اما حرفی نمیزنم.
نیروها فرصتی پیدا کردهاند برای دور هم نشستن، چای نوشیدن و گپ زدن.
آرامشی از جنس آرامش قبل از طوفان بر اردوگاه حاکم شده است.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi