eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
843 ویدیو
95 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
[مرحوم] حاج حسن جمالی4_5987631667043373139.mp3
زمان: حجم: 5.9M
🥀🖤 زبان حال بانو ... از حسین بگو... حسین من کو...؟ 😭 🎤🎶با صدای: [مرحوم] حاج حسن جمالی http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلامت باشید. این کتاب‌ها خوبند؛ اما من کتاب سلیمانی عزیز رو بیشتر دوست داشتم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام بزرگوار من یکبار پاسخ شما رو دادم، ولی این پنجمین باره که دارید پیام می‌دید در ناشناس... #پاسخ
سلام ممنونم از شما، بله همینطوره. در روایات هم از ما خواستند برای کسب علم اگر لازمه به دورترین نقاط دنیا سفر کنیم. علم و حکمت، متعلق به مومنان هست؛ و نباید بذاریم در دست مشرکان بمونه... باید ازشون پس بگیریم...
سلام خیلی هم خوب؛ هشتگ معرفی کتاب رو در کانال دنبال کنید. قبلا معرفی کردیم.
سلام سیدحیدر اسم جهادی عباسه دیگه! نباید اسم اصلیش رو فاش کنه.
سلام متاسفانه هنوز نتونستم تهیه کنم و مطالعه کنم. خیلی ممنونم، لطف دارید الحمدلله.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
932ea641-cacd-4233-8ed2-3536e6aaa4d8.pdf
حجم: 25.6M
📚 کتاب 📘 ✍🏻نویسنده: 🥀زندگی‌نامه بانویی که دو فرزندش را تقدیم اسلام کرد و خود نیز در حریم امن الهی به شهادت رسید. http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir13890606_2627_1281k.mp3
زمان: حجم: 1.6M
🏴 غزلی تقدیم به ساحت حضرت علیهاالسلام زن رشک حور بود و تمنای خود نداشت چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت اسمی عظیم بود که چون راز سر به مهر در خانه‌ی علی سَرِ افشای خود نداشت ▪️شعرخوانی آقای افشین علاء تقدیم به ساحت حضرت ام‌البنین علیهاالسلام در دیدار شاعران سال ۱۳۸۹ http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 269 سوار می‌شویم و حامد در جاده خاکی گاز می‌دهد. می‌پرسم: - بشیر و رستم کجان؟ - اونا رو رسوندم اردوگاه. بهم گفتن تو دوباره دل‌رحم شدی و ممکنه توی دردسر بیفتی. برگشتم که اگه لازم شد بیام کمکت. ترسیدم مثل جریان سعد، دوباره دل‌رحمی‌ت کار دستت بده. می‌خندم و صورتم از درد کمرم در هم می‌رود. کمیل می‌گوید: - کجای کاری؟ از اول دل‌رحمی این بچه کار دستش داد که اومد سوریه و خودشو انداخت توی هچل. دوست دارم برگردم، برای کمیل که صندلی عقب کنار پیرمرد نشسته شکلک دربیاورم و بگویم: - تا باشه از این هچلا! حامد می‌گوید: - داداش تو که خودت این کاره‌ای، نگفتی یهو بلایی سرت بیاد؟ ممکن بود تله باشه. - نه، بررسی کردم. تله نبود. اگه ولش می‌کردم می‌مُرد. حامد از آینه ماشین نگاهی به پیرمرد می‌اندازد: - حالا این بابا کی هست؟ - بابای یه داعشی! حامد ناگاه می‌زند روی ترمز: - چی؟ و دوباره راه می‌افتد. می‌خندم: - آره، پسرش عضو داعشه. احتمالاً کشته شده، خلاصه هر چی هست باباشو ول کرده بود توی یه دخمه کثیف و رفته بود. پیرمرده از زور گرسنگی از خونه اومده بود پسرشو صدا می‌زد. - حتماً خیلی از دست پسرش شاکیه! - نه اتفاقاً. خودشم طرفدار داعشه. منم اولش بهش گفتم داعشی‌ام تا قبول کرد باهام بیاد. حامد چهره‌اش را درهم می‌کشد و لب می‌گزد. بعد از چند لحظه می‌گوید: - نابیناست؟ - این‌طور که معلومه آره. پاهاشم زخمیه. نشد درست ببینم زخمش چطوریه ولی نمی‌تونست راه بره. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi