[مرحوم] حاج حسن جمالی4_5987631667043373139.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
🥀🖤
زبان حال بانو #ام_البنین ...
از حسین بگو...
حسین من کو...؟ 😭
🎤🎶با صدای: [مرحوم] حاج حسن جمالی
#وفات_حضرت_ام_البنین #مادر_ادب
http://eitaa.com/istadegi
سلام
سلامت باشید.
این کتابها خوبند؛ اما من کتاب سلیمانی عزیز رو بیشتر دوست داشتم.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام بزرگوار من یکبار پاسخ شما رو دادم، ولی این پنجمین باره که دارید پیام میدید در ناشناس... #پاسخ
سلام
ممنونم از شما، بله همینطوره.
در روایات هم از ما خواستند برای کسب علم اگر لازمه به دورترین نقاط دنیا سفر کنیم. علم و حکمت، متعلق به مومنان هست؛ و نباید بذاریم در دست مشرکان بمونه... باید ازشون پس بگیریم...
#پاسخگویی_فرات
سلام
خیلی هم خوب؛
هشتگ معرفی کتاب رو در کانال دنبال کنید. قبلا معرفی کردیم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
متاسفانه هنوز نتونستم تهیه کنم و مطالعه کنم.
خیلی ممنونم، لطف دارید
الحمدلله.
#پاسخگویی_فرات
932ea641-cacd-4233-8ed2-3536e6aaa4d8.pdf
حجم:
25.6M
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #میهمان_خدا📘
✍🏻نویسنده: #منیژه_جانقلی
#نشر_نوید_شاهد
🥀زندگینامه #شهید_حافظه_سلیمان_شاهی
بانویی که دو فرزندش را تقدیم اسلام کرد و خود نیز در حریم امن الهی به شهادت رسید.
#وفات_حضرت_ام_البنین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
Khamenei.ir13890606_2627_1281k.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
🏴 غزلی تقدیم به ساحت حضرت #ام_البنین علیهاالسلام
زن رشک حور بود و تمنای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت
اسمی عظیم بود که چون راز سر به مهر
در خانهی علی سَرِ افشای خود نداشت
▪️شعرخوانی آقای افشین علاء تقدیم به ساحت حضرت امالبنین علیهاالسلام در دیدار شاعران سال ۱۳۸۹
#وفات_حضرت_ام_البنین #مادر_ادب
http://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 269
سوار میشویم و حامد در جاده خاکی گاز میدهد. میپرسم:
- بشیر و رستم کجان؟
- اونا رو رسوندم اردوگاه. بهم گفتن تو دوباره دلرحم شدی و ممکنه توی دردسر بیفتی. برگشتم که اگه لازم شد بیام کمکت. ترسیدم مثل جریان سعد، دوباره دلرحمیت کار دستت بده.
میخندم و صورتم از درد کمرم در هم میرود. کمیل میگوید:
- کجای کاری؟ از اول دلرحمی این بچه کار دستش داد که اومد سوریه و خودشو انداخت توی هچل.
دوست دارم برگردم، برای کمیل که صندلی عقب کنار پیرمرد نشسته شکلک دربیاورم و بگویم:
- تا باشه از این هچلا!
حامد میگوید:
- داداش تو که خودت این کارهای، نگفتی یهو بلایی سرت بیاد؟ ممکن بود تله باشه.
- نه، بررسی کردم. تله نبود. اگه ولش میکردم میمُرد.
حامد از آینه ماشین نگاهی به پیرمرد میاندازد:
- حالا این بابا کی هست؟
- بابای یه داعشی!
حامد ناگاه میزند روی ترمز:
- چی؟
و دوباره راه میافتد. میخندم:
- آره، پسرش عضو داعشه. احتمالاً کشته شده، خلاصه هر چی هست باباشو ول کرده بود توی یه دخمه کثیف و رفته بود. پیرمرده از زور گرسنگی از خونه اومده بود پسرشو صدا میزد.
- حتماً خیلی از دست پسرش شاکیه!
- نه اتفاقاً. خودشم طرفدار داعشه. منم اولش بهش گفتم داعشیام تا قبول کرد باهام بیاد.
حامد چهرهاش را درهم میکشد و لب میگزد.
بعد از چند لحظه میگوید:
- نابیناست؟
- اینطور که معلومه آره. پاهاشم زخمیه. نشد درست ببینم زخمش چطوریه ولی نمیتونست راه بره.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi