سلام
خیلی ممنونم، لطف خداست. انشاءالله همیشه همینطور باشه.
بله، خط قرمز جلد دوم رفیق هست.
#پاسخگویی_فرات
سلام
قبول دارم که سرعت ایتا و مخصوصاً سروش چندان رضایتبخش نیست.
اما پیامرسانهایی مثل گپ و آیگپ واقعا سرعتشون عالیه و امنیت بالایی هم دارند.
اولا خدا نکنه توی موقعیت خطرناکی قرار بگیرید. دوما میتونید از خانواده بخواید که یک پیامرسان ایرانی نصب کنند (و بخاطر شما هم که شده این کار رو میکنند).
جالبه بدونید توی فامیل ما، خانواده ما هستند که حاضر نشدند پیامرسان خارجی نصب کنند. و بقیه فامیل برای این که بتونن با ما در ارتباط باشند، پیامرسان ایرانی نصب کردند و اونجا گروه خانوادگی زدند(البته بازهم از واتساپ استفاده میکنند ولی ایرانیها رو هم دارند).
اتفاقاً این یه تبلیغ هست برای پیامرسان ایرانی.
چون اعضای خانواده، با کادر مدرسه و دانشگاه و... فرق دارند و برای ما ارزش بیشتری قائل اند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
درود بر شما.
این کار قشنگ شما یک مبارزه با هوای نفس بود... و انشاءالله در دنیا و آخرت خیرش رو میبینید.
این که خودتون رو از اسارت شبکه اجتماعی بیگانه آزاد کردید، قطعا روح حاج قاسم سلیمانی رو شاد کرده... و به اندازه خودتون به دشمنان ایشون ضربه زدید (شاید فکر کنید ناچیز به نظر میاد اما واقعا مهمه).
و از اون مهمتر، این که کار خوبتون و حس خوب بعدش رو به اشتراک گذاشتید، ارزشش رو بیشتر میکنه...
باز هم آفرین به شما.
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 275
وقتی بار دیگر نگاهم را از صفر به سمت مطهره میچرخانم، میبینم که مطهره غیبش زده.
ایمان دارم که خیالاتی نشدهام. شاید مطهره آمده که من را با خودش ببرد.
شوق غریبی میان رگهایم میدود.
شاید الان همان وقتی باشد که مطهره و کمیل به من وعده داده بودند...
شاید یکی از تیر و ترکشهایی که مثل نقل و نبات بر سرمان میبارد، سند رهاییام باشد...
صفر با چشم روی زمین دنبال چیزی میگردد و تکه پلاستیک زباله بزرگ و پارهای را از روی زمین برمیدارد.
آن را روی صورت جنازه میاندازد و درحالی که خنجرش را در هوا تکان میدهد، به سمت ما میآید:
- توی تخریب، دومین اشتباه آخرین اشتباهه.
حامد ابرو در هم میکشد:
- دومی یا اولی؟ پس اولی چی؟
صفر که نگاهش روی زمین است و با دقت به تکههای سنگ و آجرِ روی زمین نگاه میکند، میخندد و میگوید:
- اولیش اینه که اومدیم تخریبچی شدیم!
من و حامد که تازه متوجه شوخیاش شدهایم، لبمان به خنده باز میشود.
تکیه از دیوار برمیداریم و با دیدن اولین خانهای که هنوز تقریباً سالم است، جست و جوی خانه به خانه را شروع میکنیم.
از این که مجبوریم وارد خانههای مردم شویم حس خوبی ندارم؛ اما چارهای نیست.
با حامد، دو طرف درِ آهنی و زنگزدهی خانه میایستیم که احتمالا روزی رنگش کرمی بوده.
صفر، در ورودی را بررسی میکند و با سر، به من اشاره میکند که بزن.
قفل در را نشانه میگیرم و دستم روی ماشه میلغزد. با صدای بلند و گوشخراشی، قفل از جا میپرد و در کمی باز میشود.
حامد لگد آرامی به در میزند تا در بیشتر باز شود و اینبار هم صفر، با دقت به آستانه در و حیاط خانه نگاه میکند.
زیر لب بسمالله میگوید و وارد میشود. با دست به ما هم چراغ سبز نشان میدهد.
خانه حیاطدار و کوچکی ست؛ خانهای در حاشیه شهر. با حیاطی که میتوان حدس زد قبلا پر بوده از بوتههای گل.
پشت سر بشیر و با اسلحهی آماده به شلیک قدم برمیدارم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 276
حیاط جانپناهی ندارد و اگر کسی داخل خانه باشد، میتواند به راحتی بزندمان.
برای همین است که سریع خودمان را به دیوار خانه میرسانیم و به آن تکیه میدهیم.
بوی تعفنی که از گوشه حیاط برمیخیزد، باعث میشود چهرههایمان را درهم بکشیم.
با نگاه به گوشهای از حیاط میتوان فهمید این بو از لانه مرغ و خروسهایی ست که گوشه حیاط است.
جنازه چند مرغ و خروس کف لانهشان افتاده که حتما از گرسنگی مُردهاند.
حامد نگاهی به مرغ و خروسها میاندازد:
- بیچارهها، اینا نتونستن از دست داعش فرار کنن.
پشهها و مورچهها روی لاشه مرغ و خروسها جشن گرفتهاند.
یاد بچگی خودم میافتم و خانه پدربزرگ که مانند همه خانههای قدیمی و سنتی، چند مرغ و خروس داشت و تابستانهای دوران کودکی من و بقیه نوهها به بازی با آنها میگذشت.
از صبح تا ظهر، زیر تیغ آفتاب تابستانی با دستان خودم کاهگل درست میکردم و با چوب و کاهگل، برای جوجهها خانه میساختم.
خانههای کوچکی که معمولا زیاد دوام نمیآوردند و با یک لگد خروسها، فرو میریختند و باز هم فردایش روز از نو روزی از نو.
از ساختن خسته نمیشدم. وقتی از کار دست میکشیدم که مادربزرگ صدایم میکرد برای ناهار و وقتی لباسهای گلیام را میدید حرص میخورد.
حامد کنار در ورودی اتاق میایستد و من، با لگدی به در وارد میشوم.
خبری نیست جز همان سکوت وهمآلود که صدایش مانند ناقوس مرگ است.
خانه آسیب زیادی ندیده؛ فقط شیشه پنجرههایش از موج انفجار شکسته است و روی همه وسایل، یک لایه خاک نشسته.
گویا ساکنان خانه خیلی وقت است که دار و ندارشان را رها کردهاند و معلوم نیست به کدام ناکجاآبادی گریختهاند از شر داعش.
حامد آشپزخانه را میگردد و من میروم سراغ تنها اتاق کوچکی که در خانه هست.
اتاق خالی و دستنخورده است و نور خورشید خودش را پهن کرده روی فرش رنگ و رو رفته اتاق.
همه چیز کهنه است و بوی مرگ میدهد. یک گوشه اتاق، چند رختخواب روی هم چیده شده است و سمت دیگرش، کنار یک کمد چوبی قدیمی، یک گهواره خاک گرفته و خالی مدتهاست برای یک نوزاد آغوش گشوده.
نوزادی که اصلا معلوم نیست به دنیا آمده یا نه و الان کجاست؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
بله.
درباره اسم سیدطاها ایمانی، چندنفر از دوستان بنده تحقیق کرده بودند و از بنیاد شهید و چند مرجع دیگه استعلام گرفتند و متوجه شدند هیچ شهید مدافع حرمی به این نام ثبت نشده...
منم تا مدتها برام سوال بود که این فرد مجهول کی هست ولی اخیرا فهمیدم که گویا واقعیت نداشته.
#پاسخگویی_فرات
سلام
این ناراحت شدن رو درک میکنم و کاملا حق دارید.
ولی اینو یادتون باشه که اولا کسی که اهانت میکنه، دنبال جواب منطقی نیست(اگر دنبال جواب منطقی بود درست سوال میکرد) و دوما اهانتهای اون شخص، چیزی از مقدسات شما کم نمیکنه.
این غیرت دینی که شما دارید خیلی مهمه... و ارزشمند.
ولی اینم مهمه که ببینید کجا میشه جواب داد و کجا نه.
ضمن این که بهترین راهش اینه که سعی کنید زمینه رو برای توهین فراهم نکنید... یعنی اصلا اجازه ندید بحث جایی بره که به اهانت برسه... و اگرم رسید، سریع بحث رو عوض کنید. حساسیت هم نشون ندید چون وقتی حساسیت نشون بدید بدتر میشه.
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 277
دست روی حصار گهواره میکشم و آرام آن را تاب میدهم.
تشک و پتوی کوچک و صورتی رنگ نوزاد کف آن پهن است و چند عروسک از بالای آن آویزان شده.
لبخند تلخی میزنم. حتما این نوزاد دختر بوده. حتماً شیرین بوده و دوستداشتنی.
حتماً داخل این گهواره میخوابیده و دست و پا میزده و پدر و مادرش با دیدنش عشق میکردند.
شاید اگر مطهره زنده بود...
از ته قلب آه میکشم و از اتاق بیرون میآیم. حامد وسط سالن ایستاده و میگوید:
- کسی اینجا نیست. بریم.
و قاب عکسی که روی میز عسلی هست را طوری میخواباند که تصویرش معلوم نباشد.
قبل از این که علت کارش را بپرسم، خودش توضیح میدهد:
- عکس نامحرم بود. یکی ممکنه بیاد چشمش بیفته بهش.
از خانه خارج میشویم و سراغ خانه بعدی میرویم که درش نیمهباز است و کمی تو رفته.
صفر مثل قبل، آستانه در را بررسی میکند و بعد از چند ثانیه، از جا بلند میشود.
عرقش را پاک میکند و میگوید:
- تله ست. برید عقب تا خنثیش کنم.
به دستان صفر دقت میکنم.
چیز زیادی از تخریب سر درنمیآورم؛ اما میتوانم تشخیص بدهم که حرکت دستان صفر و بازیاش با خنجر و سیم، چقدر هنرمندانه و ماهرانه است.
نگاهی به اطراف میاندازم و یک تیم دیگر از بچهها را میبینم که درحال پاکسازی آن سوی خیاباناند.
دوباره پارچه سپیدی میبینم که در هوا تاب میخورد؛ دوباره مطهره. با آرامش در خیابان قدم میزند.
غرق نگاه به مطهرهام که حامد صدایم میزند:
- امروز چندمه؟
چند لحظه طول میکشد تا سوالش را در ذهنم تحلیل کنم. این وسط جای پرسیدن تاریخ است؟
کمی با حافظهام کلنجار میروم و میگویم:
- هشتم محرمه.
حامد فکورانه سرش را تکان میدهد و به زمین خیره میشود. زمزمه آرامش را میشنوم:
- فردا تاسوعاست!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 278
طبق یک قانون نانوشته، هر وقت قرار است روضهخوانی و سینهزنی باشد، حامد برایمان میخواند.
برای همین تعجبی ندارد که بخواهد برای مراسم شب تاسوعا و عاشورا برنامه مداحی بریزد.
مطهره دوباره غیبش زده.
صفر هنوز سرگرم خنثی کردن تله انفجاری ست که صدای سوت، رسیدن یک خمپاره را هشدار میدهد.
قبل از این که خیز برویم و به حامد بگویم «بخواب روی زمین»، غرش بلند انفجار صدایم را در گلو خفه میکند.
زمین میلرزد و موج انفجار تعادلمان را بهم میزند. همهجا پر از خاک میشود و به سرفه میافتم.
گرد و خاک که میخوابد، اول از همه چیز، به صفر نگاه میکنم که اگر دستش بلغزد، ممکن است همهمان برویم روی هوا.
صفر با نفسی که در سینه حبس کرده، دستانش را بالا نگه داشته و به سمتی نگاه میکند که صدای انفجار را شنیدیم.
نفس راحتی میکشم. حامد که دستش را به دیوار تکیه داده، چشمانش را تنگ میکند و با دست اشاره میکند به پنجاه متر جلوتر:
- حیدر! ببین اونجا بود!
و سرفه امانش را میبُرد. برمیگردم و دود سیاه غلیظی را میبینم که به آسمان میرود.
در فاصله پنجاه متریمان، دو تپه خاکی درست شده که به سختی میتوان فهمید قبلا خانه بوده است.
پشت صدای انفجار، صدای جیغ گوشمان را میخراشد. حامد با چشمان گرد به ویرانهها خیره است:
- آدم توش بود! بدو بریم!
منتظرم نمیشود، میدود به سمت ویرانهها و روی تکهپارههای سنگ و آجر سکندری میخورد.
دنبالش میدوم. چندبار نزدیک است زمین بخورم. موج انفجار گیجم کرده است.
صدای جیغی ریز و ممتد را از پشت سرم میشنوم و وقتی سرم را به سمتش برمیگردانم، دخترکی را میبینم که دویده وسط خیابان.
پشت سرش، در نیمهباز خانهای ست که دیوار به دیوار خانهای که خراب شده.
دخترک یکسره جیغ میکشد و میدود.
از ترس این که تلهای سر راهش باشد، با چند گام بلند خودم را به او میرسانم و از پشت سر در آغوشش میگیرم.
بدون توجه به دست و پا زدنها و جیغهای ممتدش، از روی زمین بلندش میکنم و میدوم به سمت دیوار.
دختر جیغ میکشد و به لباسم چنگ میاندازد.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
خیلی ممنونم، فعلا تصمیمی برای جذب نداریم.
انشاءالله به موقعش فراخوان میدیم.
#پاسخگویی_فرات