eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 285 نگاه مردد و شکاک دخترک میان من و حامد می‌چرخد. برای این که از حامد نترسد، دست دور شانه‌های حامد می‌اندازم: - هاد صدیقی. نحنا ایرانیین.(این دوستمه. ما ایرانی هستیم.) دختر باز هم با حالت گنگی نگاهمان می‌کند؛ احتمالاً کوچک‌تر از آن است که با مرزبندی‌های جهان امروز آشنا باشد. شاید حتی نمی‌داند ما دشمنان پدرش هستیم و شاید حتی قاتل پدرش باشیم. قطعاً نمی‌داند... که اگر می‌دانست از ما می‌ترسید. انقدر کوچک است و احتمالاً محیط زندگی‌اش انقدر محدود و بسته بوده که حتی نفهمیده پدر و مادرش برای کدام عقیده و آرمان و گروه، تن به مبارزه داده‌اند. آن چیزی که این دخترک از ابتدای زندگی‌اش دیده و تجربه کرده، فقط جنگ بوده و خون و انفجار و ترس. شاید فقط یاد گرفته با وجود گرسنگی و باران ترکش و خمپاره، هرطور شده خودش را زنده نگه دارد. حامد دستی به موهای سلما می‌کشد و می‌گوید: - خب بیا بریم. بچه‌های امداد می‌برنش یه جای امن. می‌خواهم بروم؛ اما دوباره دست دخترک به سمتم دراز می‌شود. چشمانش می‌لرزند؛ انگار دوباره لبریز شده‌اند از اشک. صدای ناله‌مانندی از دهانش خارج می‌شود که انگار می‌خواهد بگوید نرو! - لازم اروح عزیزتی...(باید برم عزیزم...) و دوباره همان صدای ناله. سنگینی اسلحه و نگاه سلما هردو روی دوشم سنگینی می‌کنند. سرم زیر نور آفتاب داغ کرده است. من باید خانه‌ها را پاکسازی کنم... باید داعش را از شهر بیرون کنم... یعنی آمده‌ام برای این کار نه این که با یک دختربچه بازی کنم... من که مادری کردن بلد نیستم! حامد صدایم می‌زند. می‌خواهم برگردم به سمتش که دست‌های سلما دور بازویم حلقه می‌شود. چسبیده به من و نسبت به امدادگری که می‌خواهد ببردش غریبی می‌کند. حامد که متوجه تاخیرم شده، دوباره برمی‌گردد و من را می‌بیند که سر دوراهیِ سلما و دیرالزور گیر کرده‌ام. نهایت درماندگی‌ام را در صدایم می‌ریزم: - نمی‌ذاره بیام... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 286 حامد نگاهی به سلما می‌اندازد و بعد از چندثانیه، طوری لبخند می‌زند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده: - خب طبیعیه. چون تو رو اول دیده، بیشتر بهت اعتماد داره. ضربه سنگینی هم خورده. باهاش برو، تحویلش بده به یه جایی که مواظبش باشن. و قدمی جلو می‌گذارد: - عباس این بچه الان بیشتر از امنیت، به محبت نیاز داره. خیلی مواظبش باش. حتما بسپارش به جایی که هواشو داشته باشن. برو برسونش و زود برگرد. - ولی... به من... نیاز ندارین؟ صادقانه سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد: - نیاز که خیلی داریم، ولی فکر کنم سلما کوچولو بیشتر بهت نیاز داره. زود بیا! باشه؟ لبخندی می‌زنم و همراه سلما، سوار ماشین می‌شوم. سلما روی پایم نشسته است و خودش را چسبانده به سینه‌ام. معلوم نیست بچه چقدر بی‌محبتی دیده که انقدر راحت به منِ غریبه اعتماد کرده؛ با یک ذره محبت فقط. یاد هِرَم نیازهای مازلو می‌افتم؛ یاد دومین نیاز بشر که امنیت است و بعدش، در پله بالاتر، نیاز به احترام و محبت... مطمئنم سلما چیزی از هرم مازلو و نیازهای اولیه انسان نمی‌داند؛ اما قطعاً از همه یا بیشتر آن محروم بوده. انگار حامد راست می‌گفت؛ سلما بیشتر از یک جای امن، به یک آغوش پر از محبت نیاز دارد که در آن احساس امنیت کند. دیگر از سلما سوالی نمی‌پرسم چون می‌دانم بی‌پاسخ می‌گذاردشان. به زخم دستانش نگاه می‌کنم؛ به پارچه کثیفی که روی آن بسته شده. آرام دستش را می‌گیرم و بدون این که علت زخم را بپرسم، سعی می‌کنم پارچه را باز کنم؛ اما از درد دستش را پس می‌کشد و دستانش را میان سینه خودش و من پنهان می‌کند که به آن‌ها دست نزنم. از ترس شکنندگی اعتمادش، دیگر تلاشی برای گرفتن دستانش نمی‌کنم. کاش شعری یا قصه‌ای به زبان عربی بلد بودم که برایش بگویم؛ اما هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم در جنگ با چنین موقعیتی مواجه شوم. مطهره کنارم نشسته است. آرام در گوش سلما لالایی می‌خواند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله درسته... چشم.
سلام معلومه که نه. یکی از ویژگی‌های مردم آمریکا(به ویژه جامعه سنتی) و مردم انگلستان، خرافاتی بودن‌شونه. توی آمریکا بعضی شهرها هست که داستان‌های ترسناک درباره‌ش زیاده مثل نیواورلئان. ولی هیچ کدوم واقعی نیستند بلکه برخاسته از خرافاتند. و جالب‌تر از اون، مردمش یاد گرفتند از این طریق صنعت توریسم و گردشگری شون رو بچرخونند. اینطوری که یه خونه درب و داغون پیدا می‌کنند و چندتا قصه ترسناک براش سر هم می‌کنند... و بعد توریست‌های زیادی هستند که حاضرن پول بدند و برن توی این خونه‌ها یکم بچرخند و هیجان کنند! این عروسک آنابل هم داستانش همونه. برای این که فیلمش بهتر بفروشه می‌گن واقعیه. چون این رو نمی‌فهمند که هیچ چیزی قدرتش بیشتر و خارج سلطه قدرت خدا نیست.
سلام این یه مقایسه بی‌معنیه. نماز، یک واجب شرعی هست و اول وقت خوندنش مستحب موکد. ولی داشتن ۴ همسر، نه واجبه و نه مستحب. پس مقایسه این دوتا اصلا معنی نداره. ۴همسر داشتن تحت شرایط خیلی خاص و با شرط و شروط خاصی، مجاز هست؛ اما به این معنا نیست که همه مردها اجازه داشته باشند بیشتر از یک همسر داشته باشند.(اتفاقا خیلی وقت‌ها آقایون نمی‌تونن شرایط چندهمسری رو رعایت کنند و در نتیجه اجازه ندارند که ازدواج مجدد بکنن). حضرت آقا هم فرمودند حتی شوخیِ تعدد زوجات هم اشتباهه... و خدا یکی، یار یکی.(نقل به مضمون).
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام همراهان عزیز کانال متاسفانه امشب بنده جایی هستم که امکان انتشار قسمت‌های جدید رو ندارم(چون قسمت‌های جدید باید از فایل اصلی به ایتا کپی بشن و بنده دسترسی به فایل ندارم.) با عرض پوزش و شرمندگی بسیار...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خیلی ممنونم از این که وقت گذاشتید برای قلم بنده. و ممنونم که نظرتون رو فرستادید. لطف دارید، امیدوارم از رمان‌های بعدی هم لذت ببرید.
سلام بله، سعی شده برای نوشتن رمان تا حد ممکن از مستندات و خاطرات شهدا استفاده بشه. ممنونم از لطف شما🌿
سلام مسافر دمشق رو کامل نخوندم؛ تا یک جایی خواندم و به نظرم جذابیت لازم رو نداشت. ادامه ندادم. کتاب‌های آقای قنبری به لحاظ محتوا خیلی خوب هستند اما یکم داستان‌پردازی و قلم ضعیفی دارند. با این وجود بخاطر محتوای خوبشون توصیه می‌کنم مطالعه کنید.