eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله در انتخاب دین اجباری نیست؛ اما متاسفانه ما به ادامه آیه توجه نمی‌کنیم: قد تبین الرشد من الغی. یعنی قطعا راه هدایت و گمراهی روشن شده است. یعنی چی؟ یعنی نیاز به اجبار دین نیست؛ فقط کافیه راه هدایت و گمراهی رو برای مردم مشخص کنید؛ اگر کسی عقل و فطرتش سالم باشه خودش می‌پذیره. ولی، این مسئله ۲تا مقدمه نیاز داره: اولا مانعی در رسیدن پیام دین به مردم نباشه و دوما عقل و فطرت، آسیب ندیده باشند. پس باید با موانع هدایت و عقل مبارزه کرد. برای همین توی اسلام انقدر با فساد و فحشا و حرام‌خواری مبارزه می‌شه. چون آدمی که توی این‌ها غرق شده باشه، فطرت و عقلش درست کار نمی‌کنه. یک مانع رسیدن حقیقت به گوش مردم، حکومت‌های ظالم هستند. حکومت‌هایی که مردم رو در جهل و بی‌خبری نگه می‌دارند یا با اعمال زور، اجازه ایمان آوردن به مردم نمی‌دن. یکی از شکل‌های جهاد در اسلام، مبارزه با این حکومت‌ها ست تا هم مردم از زیر بار ظلم نجات پیدا کنند و هم صدای حقیقت بهشون برسه. در صدر اسلام، حمله به امپراتوری‌های بزرگ تحت عنوان این جهاد توجیه می‌شد. اما مسئله‌ای که هست اینه که مسلمانانی که به دستور خلفا، به کشورهای دیگه حمله کردند، رفتارشون کاملا اسلامی نبود و از یه جایی به بعد، اهداف نژادپرستانه پیدا کردند. که ریشه این هم خود خلفای اول تا سوم و بعد بنی‌امیه بودند. نه در زمان حکومت پیامبر صلوات الله علیه و نه در زمان حکومت امام علی علیه‌السلام، حمله‌ای به سرزمین‌های غیر اسلامی نشده. و اتفاقا امام علی، امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام، تلاش کردند جلوی رفتارهای وحشیانه و غیرمنطقی خلفا رو بگیرند.
🥀به مناسبت سالگرد شهادت ، فرمانده شاخه نظامی حزب‌الله لبنان 🥀 📚 کتاب 📗 ✍️نویسنده: این کتاب مروری بر زندگی و شهادت حاج عماد مغنیه است. عماد مغنیه معروف به حاج رضوان، به «مرد سایه» شهرت داشته و به عنوان مغز متفکر حزب الله لبنان شناخته شده بود. سیدحسن نصرالله عماد مغنیه را متفکر و مخترع عملیات‌های نظامی می‌دانست. او همچنین یکی از فرماندهان حزب الله در جنگ ۳۳ روزه بود. سیدحسن نصرالله عماد مغنیه و فرماندهی‌اش در جنگ ۳۳روزه آرام، مطمئن و ثابت قدم توصیف کرده است. طراحی همه عملیات‌های نظامی حزب‌الله به عماد مغنیه نسبت داده شده است. آمریکا، عماد مغنیه را فرد شماره یک تحت پیگرد و در فهرست تروریست‌ها می‌دانست و ۲۵ میلیون دلار به کسی که درباره او اطلاعات ارائه کند، جایزه تعیین کرده بود. عماد مغنیه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶، در پی انفجار در خودروی بمب‌گذاری‌ شده در دمشق، توسط عوامل رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. فرزند وی، جهاد نیز در ۲۸ دی ۱۳۹۳ در هجوم بالگردهای اسرائیلی به خودروی حامل وی در قنیطره سوریه به شهادت رسید. 📖 عماد معتقد بود «محو کردن اسرائیل از صحنهٔ روزگار» یک حرف شعاری و دست‌نیافتنی نیست... اسرائیل هم فهمیده بود عقل و قلب عماد مغنیه تهدیدی حقیقی برای وجود اسرائیل به شمار می‌رود. هرچه در ظاهر مخفی‌تر می‌شد، بیشتر می‌شد او را در «میدان» دید... حاج عماد با موفقیت‌هایش عکس نینداخت. او از خودِ پیروزی عکس گرفت، نه از خودش در کنار پیروزی... https://eitaa.com/istadegi
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀به مناسبت سومین سالگرد شهادت ۲۷شهید مدافع امنیت لشکر ۱۴ امام حسین علیه‌السلام🥀 لحظاتی جانسوز از وداع خانواده‌ها با پیکرهای مطهر شهدا...💔 🔰۲۴ بهمن ۱۳۹۷، یک دستگاه اتوبوس حامل پاسداران لشکر ۱۴ امام حسین علیه‌السلام اصفهان، پس از اتمام ماموریت مرزبانی، در جاده خاش-زاهدان توسط خودروی انتحاری تروریست‌های تکفیری هدف حمله قرار گرفت. در جریان این جنایت تروریستی ۲۷ تن شهید و ۱۳ نفر مجروح شدند. 🔰حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نیز روز ۲۹ بهمن، در بخشی از بیانات خود فرمودند: «ظاهر قضیّه این است که بیست سی نفر جوان به شهادت رسیدند. ما که خیلی شهید داده‌ایم، امّا این نکته قابل تأمّل است و باید ما را آگاه کند، هشیار کند که امنیّت به چه قیمتی به دست می‌آید. این امنیّتی که ما در آن زندگی می‌کنیم، به این قیمت به دست می‌آید؛ به قیمت خون جوانان ما و بهترین جوان‌های ما. درود خدا بر این جوان‌های اصفهانی، درود ملائکه‌ی الهی بر آن‌ها، درود خدا بر مردم شهیدپرور اصفهان که پریروز آن تشییع‌ جنازه‌ی عجیب را برای این جوان‌ها به راه انداختند. مردم اصفهان هم جزو پیشگامان این نهضت و این حرکتند. این خیلی کار مهمّی است.» (دوشنبه ۲۹ بهمن، در دیدار با مردم آذربایجان شرقی) http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۲
✨✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۳ - حاجی چرا حزب مشارکت؟ چه ربطی به هم داره آخه؟ - در این باره خبری نداریم. دستی در جببش می‌کند و تسبیح عقیقش را در می‌آورد. دستانش درگیر دانه‌های یاقوتی رنگ تسبیح شده است. -حیدر! پیگیری کن ببین مشارکتی‌ها تحلیل‌هاشون در این باره چیه؟ قطعا از لابه‌لای حرف هاشون، می‌شه اطلاعات خوبی به دست آورد. چشمی می‌گویم و بلند می‌شوم، نگاهی به مهدی می اندازم هنوز هم درگیر ریش‌های صورتش است. دستم را بالا می آورم تا به شانه‌اش بزنم. - تو برو به کارت برس، مهدی با من میاد. دستم نرسیده به شانه مهدی بر می‌گردد. مهدی که انگار با شنیدن اسمش به خودش آمده، نگاه گیجش بین من و حاج کاظم می‌چرخد. حاج کاظم سری بالا می اندازد و اشاره می‌کند که من بروم. از در اتاق که بیرون می آیم، همان‌جا به دیوار گچی کنار در تکیه می‌دهم. ای کاش حاج کاظم نمی‌گفت مهدی با او برود، وجودش و حس ششم‌اش خیلی می‌توانست کارساز باشد. تکیه‌ام را از دیوار بر می‌دارم به سمت اتاقم حرکت می‌کنم. آفتاب درحال غروب است و فضای اداره نیمه تاریک شده است. بچه‌ها انقدر شوکه شده‌اند که حتی حواسشان به تاریکی هوا هم نبوده است. کلید موتور را بر می‌دارم. می‌خواهم بیرون بروم که چشمم به جلیقه قهوه‌ای رنگم می‌افتد. با اینکه هوای دی ماه سوز سردی دارد اما بدنم از فرط عصبانیت دقیقه به دقیقه در حال شعله‌ور شدن است. بی‌خیالش می‌شوم و سریع می‌روم بیرون. *** رو به روی دفتر حزب می ایستم و نگاهی به ساختمان نوساز آجری رو به رویم می‌کنم. این‌گونه نمی‌شود وارد ساختمان شد، آن هم با تیپ و قیافه‌ای که من دارم قطعا در بدو ورود بیرونم می‌کنند. باید فکری کنم تا بتوانم وارد ساختمان بشوم، اما چطورش را نمی‌دانم. آن‌ها تنها افراد آشنا را در ساختمان راه می‌دهند، دقیقا همانند یک باند مخوف می‌مانند. تقریبا خیابان خلوت است، ناگاه به یاد یکی از بچه های مسجد می‌افتم. قطعا او می‌تواند کمک کند. موتور را روشن می‌کنم و به سمت مسجد امام حسین (ع) که در نزدیکی شهر ری هست می‌روم. هنگامی که می‌رسم صدای اذان است که پخش می‌شود. موتور را به یک درخت قفل می‌کنم و به سمت درب مسجد می‌روم. همان طور که وارد مسجد می‌شوم، دکمه سر آستین‌هایم را باز می‌کنم و تا آرنج بالا می‌دهم کنار حوض می ایستم، یک پایم را لب حوض می‌گذارم و بند کفشم را باز می‌کنم. - به به ببین کی اومده، چطوری اخوی؟ سری می چرخانم، لبخند روی لب هایم می آید. خودش است، پسری با تیپ و قیافه مشارکتی‌ها اما با افکاری حزب‌اللهی. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
،دانشجویی🎋 بامحوریت: بررسی امورزنان وخانواده در۴۰سال انقلاب اسلامی 🖋همراه با نقد وبررسی ‌پرسش وپاسخ 🔆باحضورسرکار خانم فاطمه شجاعی🔆 )کارشناس ارشد مطالعات زنان ) ♦️چندی پیش فعالین حوزه زنان دولتهای روحانی🗝 وخاتمی درمناظره باخانم شجاعی توان پاسخگویی به سوالات ایشان رانداشتند وبرنامه زنده تلویزیونی را ترک کردند🔴 🗓 یک شنبه   مورخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۴ ⏰ساعت ۱۹ برای شرکت در وبینار از طریق لینک زیر وارد شوید https://daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=7417
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 321 لبخند بی‌رمقی می‌زند و با حرکاتی پر از تردید، عروسک را از دستم می‌گیرد. نمی‌دانم اصلا تا حالا عروسکی داشته یا نه؛ اما چشمانش با دیدن عروسک می‌درخشد. می‌گویم: - هاد صدیقتک. اسمو...(این دوستته. اسمش...) یک لحظه می‌مانم چه بگویم. اسمی انتخاب نکرده بودم! در ذهنم دنبال یک نام دخترانه می‌گردم. نگاهم روی مطهره که کنار سلما نشسته است و دست روی سرش می‌کشد، قفل می‌شود. لبخند می‌زنم و می‌گویم: - مطهره! سلما دست می‌کشد روی موهای مرتب و طلایی عروسک. موهای خودش هنوز کمی نامرتب است؛ اما باز هم بهتر از بار اولی ست که دیدمش. کلا نسبت به قبل وضع بهتری دارد؛ پانسمان و لباس‌هایش تمیزترند و رنگ و رویش بهتر. عروسک را محکم بغل می‌گیرد و سرش را می‌گذارد روی سینه من. به دیوار تکیه می‌دهم و سر سلما را نوازش می‌کنم. دست می‌کشم روی موهایش. کاش بلد بودم موهایش را مرتب کنم و ببافم. شاید کارم اشتباه است. دارم این بچه را به خودم وابسته می‌کنم؛ درحالی که نه تکلیف خودم روشن است نه او. اگر من دیگر به سوریه برنگردم، یا اگر شهید شوم و یا هر اتفاق دیگری برایم بیفتد، سلما چه حالی پیدا خواهد کرد؟ نباید برمی‌گشتم شاید... اصلا چرا من در برابر سلما احساس مسئولیت دارم؟ این همه بچه سوریِ بی‌سرپرست. به من چه؟ من که بچه‌داری بلد نیستم. وظیفه من نیست اصلا... یا شاید نه. همین که سلما به من وابسته شده یعنی یک وظیفه نانوشته. شاید هم این یک توجیه است برای آرام کردن وجدان خودم. من سلما را جای دختر نداشته خودم می‌بینم. الان است که مغزم از این افکار متضاد بترکد. ملتمسانه به مطهره نگاه می‌کنم و مطهره فقط لبخند می‌زند. کاش یک مشورتی می‌دادی مطهره... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 322 سر به دیوار می‌گذارم و آرام زمزمه می‌کنم: - سلما می‌دونی اگه خانمم زنده بود، من الان یه دختر همسن تو داشتم؟ شاید اونوقت بلد بودم چطوری موهات رو ببافم. شاید وقتی از ماموریت برمی‌گشتم، برای دخترم هدیه می‌خریدم. موهاش رو شونه می‌کردم. می‌بردمش پارک. براش بستنی می‌خریدم. باهاش بازی می‌کردم. شاید حتی بلد می‌شدم قصه بگم، لالایی بخونم... و آه می‌کشم. به خودم که می‌آیم، می‌بینم سلما با چشمان پرسشگر نگاهم می‌کند و یادم می‌افتد او یک کلمه از کلمات فارسی‌ام را نمی‌فهمد. حتما دارد با خودش فکر می‌کند من خل شده‌ام و دارم هذیان می‌گویم؛ هرچند حرف‌هایم بی‌شباهت به هذیان هم نبود. صورت سلما را نوازش می‌کنم و لبخند می‌زنم. نگاه به ساعت می‌اندازم؛ کم‌کم باید بروم. دوطرف صورت سلما را میان دستانم می‌گیرم و می‌گویم: - ربما مواشوفک ابدا. لاتخافی. کل شی رح یکون عل مایرام. (ممکنه دیگه نبینمت. نترس. همه چیز درست می‌شه.) دست می‌کشم روی حرزی که دفعه قبلی دور گردنش انداختم: - انتی مو وحیده. ان الله معک. الله يهتم بك. (تو تنها نیستی. خدا با توئه، حواسش به تو هست.) و باز هم درگیر می‌شوم با چشمان ملتمسش که به زبان بی‌زبانی می‌گوید نرو و اشک در چشمانش موج می‌خورد. چقدر سخت است بی‌توجهی کردن به این نگاه! این‌بار ملایم‌تر می‌گویم: - روحی! لاتبکی!(عزیزم گریه نکن!) و آرام دستانش را که دور گردنم حلقه شده، باز می‌کنم. روی پانسمانش بوسه می‌زنم و غمم را پشت لبخند پنهان می‌کنم. عروسک را محکم به سینه‌اش می‌چسباند و لبش را جمع می‌کند. انگار بودن این عروسک باعث شده راحت‌تر رفتنم را قبول کند. از جا بلند می‌شوم و سلما هم کنارم می‌ایستد. قدش تا زانویم می‌رسد و شلوارم را با دستان کوچکش می‌گیرد. گردنش را به عقب خم کرده تا ببیندم. یک طره از موهای طلایی‌اش را که روی صورتش افتاده، کنار می‌زنم و می‌گویم: - فی امان الله روحی!(خداحافظ عزیزم!) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا