🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 328
پاهای مردانهای کنارم میبینم و بعد صدای تکبیر بلندش را.
شروع میکند به خواندن حمد و سوره با لهجه عربی.
بعید است برای حمله به منِ بیدفاعِ بیسلاح، بخواهد وانمود کند به نماز خواندن. شاید اشتباه کردهام.
تا بخواهم درباره خطای محاسباتیام فکر کنم و به نتیجه برسم، سلام نماز را دادهام.
از خدا شرمنده میشوم بابت نمازِ بدون تمرکزم.
به بهانه چرخاندن سر برای دادن سلام، سرم را انقدر میچرخانم که چهره مردی که پشت سرم نشسته را ببینم.
هنوز دارد نماز میخواند و سرش پایین است. مُهر مقابلش نیست و دست به سینه ایستاده.
به چهره و لباسهایش نمیخورد نظامی باشد؛ شاید تاجر است.
بدون خواندن تعقیبات، از جا بلند میشوم تا نماز عشا را هم بخوانم. تکبیر را میگویم و هنوز حمد را تمام نکردهام که صدای پای کسی را از پشت سرم میشنوم؛ دوباره.
مردی که پشت سرم بود الان دارد سلام نمازش را میدهد؛ پس حتما نشسته و این صدای پا، متعلق به دیگری ست.
توحید را تمام میکنم و به رکوع میروم. صدای پا نزدیکتر میشود؛ دیگر صدای پا نیست.
صدای نفس کشیدن است، صدای حرکت است، صدای حضور یک آدم. آدمی که لحظه به لحظه نزدیک شدنش را بیشتر حس میکنم.
- سبحان ربی الاعلی و بحمده...
از سجده بلند میشوم و باز صدای پا. دونفرند. مردی که پشت سرم نماز میخواند، حالا دارد حمد و سوره نماز عشایش را میخوانَد.
دوباره به سجده میروم.
یک نفر نشسته روی زمین؛ دقیقا پشت سر من. حضورش را حس میکنم، تکان خوردنش را نه.
فقط نشسته. شاید نمیتواند تا وقتی یک نفر دیگر در نمازخانه هست، نقشهاش را عملی کند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام.
برای موفقیت در جنگ نرم، اول باید مسلح شد به سلاح معرفت و علم.
و بعد سنگر خودتون رو پیدا کنید.
درباره تلگرام و اینستاگرام، برای هیچکس سنگر خوبی نیستند چه نوجوان چه بزرگسال... رمان نقاب ابلیس رو مطالعه کنید.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام
حرص نخورید انشاءالله که خیره🙄
شرمنده تونم، حلال کنید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله، خودم هم یاد همین موضوع افتادم. و به عمق این مسئله فکر کردم که کسی که از پشت خنجر میزنه چقدر نامرده...
نه. قسمتهای آخر نیست.
#پاسخگویی_فرات
سلام.
پدر، برادر و مادر هیچکدوم نامحرم نیستند. پس علت روسری سر کردن شما چیه؟
وقتی توی خونه نامحرمی نیست، دلیلی نداره این کار رو بکنید، حتی اگر پدر و مادرتون با این قضیه موافق باشند.
همونطور که حرام خدا رو نباید حلال کرد، حلال خدا رو هم نباید حرام کرد. پس با عرض معذرت، بله. کار شما اشتباهه. راه حلش هم این هست که توی خونه، روسریتون رو بردارید☺️.
هر حکمی از احکام خدا، جای خودش رو داره. حجاب برای مقابل نامحرمه و خدا دوست داره دخترها توی خونه، به خودشون برسند و آرایش کنند. زیبایی هر دختری برای محارمش هست نه کس دیگه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
سپاس از لطف شما و ممنونم که برای نوشتههای بنده وقت میذارید.
انشاءالله بعد از این که رمان کامل در کانال قرار گرفت، فایل رمان هم در کانال قرار میگیره و میتونید استفاده کنید.
#پاسخگویی_فرات
دو حالت داره:
اول اینکه اسم و ماجرا را مخفی میکنن که بعد ها که از ذهن مردم پاک شد، به صورت تحریف شده و وارونه تحویل مردم بدن.
دوم اینکه میخوان خودشون را خوب نشون بدن و بگن ما هیچ اشتباهی نداشتیم.
برای همین امثال کسایی که مطالعه ندارن موقعه انتخابات و اتفاقات مهم دیگه کشور سریع فریب دشمن را میخورند.
#پاسخگویی_صدرزاده
سلام ممنون
راجب اتفاقات رمان و مقصر توضیحی نمیدم که در ادامه خودتون قضاوت کنید. و اما دولت اصلاحات، این دولت با ریاست سید محمد خاتمی اداره میشده از سال ۷۶ تا ۸۴، در این ۸ سال اتفاقات عجیبی افتاد که بیشترش باعث تغییر آرمان ها و هدف انقلاب شد.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۶
هر دو داخل اداره میشویم و به اتاق مهدی میرویم. مهدی سریع به سمت تلفن قرمز رنگ گوشه میز میرود و شماره میگیرد. پرده کرکرهای آهنی پنجره را بالا میدهم، صدای خِشخِشی میدهد و در آخر بالای پنجره جمع میشود.
- آیه قبول کرد بره، ممنونم داداش.
بر میگردم و نگاهش میکنم، خسته است.
- خوب بگو ماجرا چی بود؟ گفتی همه اونا متفاوت کشته شدن؟
همانطور که منتظر جوابش هستم، از کنارم صندلی آهنی را بر میدارم. روی صندلی که مینشینم، سرمای فلزش به تنم نفوذ میکند.
مهدی هم پشت میزش مینشیند و پروندهها و کاغذهای روی میز را مرتب میکند.
- چهار نفر بودن. من جنازه خود مسعود فروهر رو بررسی کردم. مسئول کلانتری میگفت تو خونهش با خواهرش کشته شده، البته اینجور که مشخص بود شوهرخواهرشم کشتن. گفت اول خفهش کردن، راستم میگفت. وقتی جنازه رو دیدم گردنش جای کبودی مونده بود. بعدم که یکم بدنش بدون حس شده با چاقو به قلبش زدن.
تعجب میکنم. مسعود فروهر یکی از افرادی بود که بعضی مواقع اسمش را از برخی میشنیدم، کشتنش آن هم به این شکل کمی شوکهکننده است.
- در کل اوضاع خوب نیست. تمام کادر سردخونه تو حرفاشون میگفتن دیگه نمیشه تویِ این کشور حتی انتقاد کرد، از این به بعد هر کس به این نظام بگه «تو» درجا میکشندش.
دستانم را عمود زانوهایم میکنم و سرم را میان دستانم میگیرم:
- خیلی عجیبه! چهار نفر از منتقدین نظام کشته شدن، حالاهم گذاشتن تقصیر اطلاعات. درک نمیکنم مشارکتیها اینجا چکارهن؟
- راستی تو چه خبر؟
سرم را بلند میکنم:
- هیچی فعلا باید تا فردا شب صبر کنم.
سری تکان میدهد و مشغول نوشتن گزارشش میشود. سرم را به شیشه پنجره تکیه میدهم، خنک است و این خنکایش با داغ بودن سرم تعارض دارد.
چشمانم را میبندم. پدر همیشه میگفت: «نه بگو چپ، نه بگو راست. مستقیم به دنبال انقلاب جلو برو.»
هیچ وقت معنی حرفاهایش را نفهمیدم. بارها در عالم بچگی با خودم میگفتم، راست با مستقیم که باهم یکی است!
- خوابت نبره !
با صدای مهدی چشمانم را نیمهباز میکنم:
-چرا؟ مگه کاری هست؟
- حاج کاظم گفت ساعت ۱۰ از دادستانی قرار یکی بیاد، گفت که میخواد ما هم باشیم.
سری تکان میدهم و به ساعت روی دستم نگاه میکنم. دو ساعت دیگر مانده است. قطعا تا آن موقع، میشود کمی خوابید.
- هر وقت قرار شد بری، بیدارم کن.
مهدی میخندد و سری از تاسف برایم تکان میدهد، بی اهمیت چشمان نیمه باز و خمارم را میبندم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi